خدایا، من پولدار نیستم. خانهی پنت هاوس دار هم ندارم. در منطقهی بالاشهر هم زندگی نمیکنم. تخت خواب هم ندارم. اما ممنون بابت همین حداقلها، همین زندگی کوچک. همین بالش و پتو. بوی نم کولر آبی. آب دادن به شمعدونی. خنکی سرامیک. همین نون و پنیر و سبزی و گوجه. ممنون بابت خندههای مامان.
آب بخار میشود. میرود توی قسمت فوقانی کافیمیکر. آنجا از داخل پودر قهوه عبور میکند و دوباره مایع میشود. بعد از توی جوراب زنانهای رد میشود و صاف میشود. و قهوه میریزد توی فنجان.
یه استاد دارم که در واقعیت صرفا چون آدم خوبیه دوسش دارم. دیشب خواب دیدم تو خوابم عاشقش شدم.
خورشیدگردون
یه استاد دارم که در واقعیت صرفا چون آدم خوبیه دوسش دارم. دیشب خواب دیدم تو خوابم عاشقش شدم.
الان احساس میکنم در واقعیت هم عاشقش شدم و درس شو بیشتر دارم میخونم. فقط حیف که ۲۰ سالی ازم بزرگ تره.
بچها زشته برم به استاد پیام بدم بگم دیشب خواب دیدم تو راهپیمایی نیمه شعبان دیدمتون و عاشقتون شدم؟ میشه تو خواب امشبم ازم خواستگاری کنید و باهم تو خوابم زندگیمونو شروع کنیم؟ اما در واقعیت فقط شاگرد و استاد بمونیم؟