میخواهم از آخرین باری که کسی از ته قلبش مرا بوسید و بغلم کرد صحبت کنم اما یادم نمی آید.
میخواهم از آخرین کسی که مرا در آغوش کشید و گونه هایم را بوسید بگویم اما یادم نمی آید.
نمیتوانم بگویم همیشه اما همیشه من آدم ها را بغل کرده ام، اینکه بگویم من بوسیدم شان هم اشتباه است چون من از بوسیدن خوشم نمی آید اما علاقه ی بسیاری به بوسیده شدن دارم.
میدانم که بعضی تان میگویید که مهم است مگر توسط دیگری بغل شوی؟ خودت را بغل کن و از اینجور دلداری های بیخود و بی جهت.
اما من حتی خواستم خودم را بغل کنم،
درست جلوی آینه اما سخت است.
کله ات به کله ی آدمک مو فرفری با چشم های بادامی توی آینه میخورد.
دردت می آید.
بغل کردن خود سخت است. درد آور است.
خواستم چشمهایم را ببوسم اما مگر میشود با لبهایم چشمهایم را ببوسم؟ نه، نمیشود. در آینه هم نمیشود زیرا مقابل لب هایم، لب هایم قرار میگیرند و چشم هایم را نمیتوانم ببوسم، چشم هایم فقط باید توسط "تو" بوسیده شوند.
دلم میخواد گریه کنم اما گشنمه، شاید بگین چه ربطی داره و باید بگم که گریه با شکم سیر بیشتر میچسبه تا گریه با شکم خالی.
خیلی جالبه تو سنت از 18 سال گذشته و یسری کارا رو دیگه میتونی انجام بدی و شبیه آدم بزرگا میشی
من اینطورم که مهم نیست فیلم راجب چیه همین که بهرام افشاری توش بازی میکنه یعنی قشنگه
داشتم عرض میکردم انقدر عاشق بهرام افشاری شدم دلم میخواد بازیگر شم برم باهاش بازی کنم
یه دایی دارم شبیه جمشید نجات تو تاسیان، البته ورژن دلقک و بهترش
الان یادش افتاده آب بازی کنیم و هممونو خیسوند.
دیگه وقتشه که بیوگرافی اینجا از
" 18 ساله روی زمینم" به
" 19 ساله روی زمینم" تغییر پیدا کنه.
اوج تغییراتی که قراره تو این یسال برا زندگیم ایجاد کنم همینه.
استلا تکرار غریبانه روز تولد بدون بوس و بغل و کادوت چگونه گذشت ؟
البته که اون کیکو خالم گرفت و من تو دستشویی در حال برگزاری کنسرتِ
" احترام، من میفرستم عشق
یه لایک حتی به هیترام،
که نشون میدن مهمم بهم" بودم و
بزور منو از کنسرت خارج کردن و همزمان که اومدم بیرون و در حال پایین کشیدن پاچههای شلوارم بودم کیکو آوردن و سوپرایز شدم.