سخت است قلم باشی و از درد نگویی
اما همه عمرت طرفِ درد بمانی
سخت است بفهمی که سکوتت هنر است
وقتی که جهان جای فریاد نمانی
گفتند خودت باش ولی باورشان نیست
آنکس که خودش هست، همیشهست گرانی
تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم
تو از احوال یک رنجورِ دل خسته چه می دانی؟
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزل گه ویرانه ی خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
میبرم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی خاطرات
زین همه خواهش بیچاره و تباه....
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم