eitaa logo
دریچه خیال
80 دنبال‌کننده
437 عکس
73 ویدیو
1 فایل
«به آغاز اعتماد نکن حقیقت در آخرین لحظات گفته میشود.» نقدی ، حرفی چیزی : https://abzarek.ir/service-p/msg/3876345 پی وی به دلیل کار نکردن دایگو جهت صحبت : @Strange345
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام شد؟ باورتون میشه؟ تمومش کردم و برای جشنواره فرستادمش
خنده‌هایم گر چه حاشا کرده بُغضم را ولی چشم‌هایم آبروداران خوبی نیستند...
سخت است قلم باشی و از درد نگویی اما همه عمرت طرفِ درد بمانی سخت است بفهمی که سکوتت هنر است وقتی که جهان جای فریاد نمانی گفتند خودت باش ولی باورشان نیست آن‌کس که خودش هست، همیشه‌ست گرانی
سخت است که تنهایی خود را بچلانی تا چکه کند بی کسی از گوشه چشمت...
مثل دستی  که به داغی سَماور بخورد ، لحظه‌ای یاد تو افتادم و بد سوخت دلم ...
تمام نیمه شب ها را به یادت صبح می کردم تو از احوال یک رنجورِ دل خسته چه می دانی؟
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزل گه ویرانه ی خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش میبرم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی خاطرات زین همه خواهش بیچاره و تباه....
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم‌ ‌
مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن ! ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن ! هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟ زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ، بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟ در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من
زیر مجموعه ی خودم هستم مثل مجموعه ای که سخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی ست   عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی حرکت پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم   نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی بیند هرکه در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی بیند   دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هرچه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده ها قفس است   وسعت کوچک رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید   گرچه باغ من از درخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم... یاسر قنبرلو