eitaa logo
دریچه خیال
80 دنبال‌کننده
437 عکس
73 ویدیو
1 فایل
«به آغاز اعتماد نکن حقیقت در آخرین لحظات گفته میشود.» نقدی ، حرفی چیزی : https://abzarek.ir/service-p/msg/3876345 پی وی به دلیل کار نکردن دایگو جهت صحبت : @Strange345
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر مجموعه ی خودم هستم مثل مجموعه ای که سخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی ست   عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی حرکت پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم   نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی بیند هرکه در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی بیند   دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هرچه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده ها قفس است   وسعت کوچک رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید   گرچه باغ من از درخت تهی ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم... یاسر قنبرلو
چقدر دلم برای شعر تنگ شده بود شعر خوندن واقعا حالم رو سر جاش میاره
مثل مسکن عمل میکنه
الان که کار جشنواره رو تموم کردم احساس میکنم یه عضو از خانواده ام رو از دست دادم چون دوماهه مثل بچم تو مهمونی هایی که میرفتم حضور داشت و خب دلم براش تنگ میشه برای ذره ذره تکمیل شدنش
ولاگ و عکساش رو میزارم به زودی
عه
تورس ، کارِت خوب بود آفرین.
در زیر درخت زیتون نشسته بود و با چشمانی که انعاس درخت در آن به زیبایی میدرخشید به دفترش رو به رویش باز بود خیره نگاه میکرد باد خنکی که می وزید آرام آرام موهای لخت طلایی شانه شده اش را نوازش میداد به موضوع ادبیات امروز فکر میکرد ماه ها بود لای دفترش را باز نکرده و حتی نگاهی به آن نیانداخته بود دفترش را از روی چمن ها برداشت و بالا آورد بوی کاغذ مستش کرده بود هوای نوشتن به سرش زد مداد را دست گرفت اما... به جای نوشتن دوباره در فکر فرو رفت صدایی که نزدیک و نزدیک تر میشد آرامشش را از او گرفت... بوی باروت در مشامش پیچید... باید میرفت ولی نمیتوانست حتی از جایش بلند شود...... صدای مادرش را میشنید که میگفت درنگ نکن فرار کن صدای هولناک نزدیک و نزدیک تر میشد اما انگار در گوش او مانند صدای وز وز زنبوری می ماند... انگار نمیتوانست پای فرار نداشت.. ناگهان تعادلش را از دست داد و همین او را دوباره به حال هدایت کرد ... صدایی شنید ... برگشت پایش به سنگی گیر کرده و به زمان حال برگشته بود صدای پایش بود که او را به زیر درخت زیتون هدایت کرده بود ... حالا اطراف را با دقت بیشتری مینگریست ساختمان های سوخته و فرو ریخته عروسک هایی همانطور که قدم بر میداشت امیدش قوی تر میشد مطمئن بود که بر میگردد به عقب بر نمیگشت ولی آینده را میساخت و مبارزه میکرد ... پس قدم هایش را محکم تر برداشت و پایش را بر زمین کوبید و فریاد زد: "یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد."
«جبرُ الله قلوباً لا یعلم بکسرها سواه» خدا بند بزند دل‌هایی را که هیچ‌کس جز خودش از شکسته بودنشان خبر ندارد. «خسروی» @farsitweets
عیدتون مبارک✨