حال ما در هجر رهبر
کمتر از یعقوب نیست
او پسر گم کرده بود و
ما پدر گم کرده ایم...
ای دل صبور باش که غم های ما از اوست
گر دوست اوست هرچه به ما می رسد نکوست
خاموشم و قنوت من آیینهٔ غم است
غم در زبان عشق، الفبای گفتگوست
ما را که از حجاب ظواهر گذشتهایم
دل مسجد است و عشق نماز است و غم وضوست
با من دم از عذاب قیامت مزن که من
از عدل دوست هم بگریزم به فضل دوست
بفروش جان عاریتی را به صاحبش
گر دوست مشتری ست چنین سودم آرزوست
خود گفته است از همه نزدیک تر به ماست
بیچاره عاقلی که سرش گرم جستجوست
#فاضل_نظری
وجود
در کولهبار قسمت ما غم زیاد بود
کم بود عمر ما و همین کم زیاد بود
آنسوی شوق و شادی و شور و نشاط ما
اندوه و رنج و غصه و ماتم زیاد بود
این یک دو روز را که به آن عمر گفتهاند
یکدم نبود بیش و همان دم زیاد بود
گیرم چکید قطرهای از عشق روی خاک
آن هم برای عالم و آدم زیاد بود
چیزی نصیب من نشد از کارگاه عشق
غیر از غمی که از سر من هم زیاد بود
#فاضل_نظری
وجود
از تلخی زمانه یقینا رهیده است
آن کس که بال سرخ شهادت کشیده است
ما کنج این قفس به تماشا نشسته ایم
خوش آن کبوتری که قفس را ندیده است
#محمدجواد_جلالی
تا پای جان برای وطن مانده ایم ما
بنگر چه لاله ها که برای تو داده ایم
دیدم در آخرین نفس خویش لاله گفت
با عشق میرویم که از عشق زاده ایم
#محمدجواد_جلالی