eitaa logo
دریچه خیال
80 دنبال‌کننده
435 عکس
71 ویدیو
1 فایل
«به آغاز اعتماد نکن حقیقت در آخرین لحظات گفته میشود.» نقدی ، حرفی چیزی : https://abzarek.ir/service-p/msg/3876345 پی وی به دلیل کار نکردن دایگو جهت صحبت : @Strange345
مشاهده در ایتا
دانلود
در انتهای اقیانوس افکارم گیر افتاده بودم، نه راه پس داشتم و نه راه پیش هرچه میخواستم دست و پایم راتکان دهم تا بند ها را از آن رها کنم نمیتوانستم ... هر بیشتر تکان میخوردم حجم افکار در سرم هر لحظه بیشتر میشد ... انبوهی از افکار بر روی سرم آوار شده بود... هر کدام در سرم به یک صدا تبدیل شده بودند ... نت های نامنظمی که هر کدام در کنار هم موسیقی دریایی جدیدی میساختند، نت های نامنظم در سرم به این ور و آن ور هدایت میشدند و من سعی در منظم کردن و سر سامان دادن به آنها بودم ... نت های کلاسیک آبی من ... :)) نت هاییی که هفده سال زندگی من را تشکیل میدهند، حتی اگر موسیقی زیبایی را هم تشکیل ندهند، بازم هم بخشی از من هستند، در روز آخر سال آمده ام که بگویم اگر امسال نت های آبی من زیاد زیبا نبودند...یا اگر با خود گریه و غم همراه داشتند...اگر شب های بی پایانی را باهم سر کردیم...دیگر نمیشود از اول نواختشان ولی میشود نت های جدید را قشنگ در کنارشان قرار داد تا به چشم نیاید، ولی با همه اینها من هنوز هم از بودنشان ناراحت نیستم... به خدا میسپارمشان و برای شروع سال جدید میروم...
پنجره آبی پیش روی من سلام! امسال سال جدید من است! آمدم ام بگویم من امسال کنکوری ام احتمالا از 1404 که در باگش گیر افتاده بودیم سخت تری، ولی من میخواهم بگویم لطفا اگر می آیی به همان زودی که می آیی برو مثل 1404 پر از اتفاقات وحشتناک نباش و امسال را با ظهور همراه خودت بیاور... لطفا امسال به من سخت نگیر و به 1406 بگو با آرزوی قبولی ام در دانشگاه تهران بعد تو بیاید... 1405 عزیز... وقتی می آیید لطفا آهسته اهسته به زندگی ما وارد شوید، قلب تمام ما در سال1404 ترک خورده است... لطفا دعا کن در امسال عزیزانمان سالم و سلامت باشند و شاد... ممنونم ارادتمند شما:ناویس
انگار پلی بود برای وصل بنده به یار در آخرین لحظات آمده بود ناراحتی های آخر سال را با خود به آن طرف دنیا ببرد خدای من اگرچه امسال بنده خوبی برایت نبودم ولی هنوز به رحمتت امیدوارم و در اخرین لحظه های سال از تو میخواهم مرا در سال بعد همراهی کنی و پیشم باشی طوری که در تمام لحظات زندگیم بتوانم رنگی از تو را ببینم
هدایت شده از  ستاد مبارزه با بیکارا
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که سال 1404 گذشت:
| آخرین روز از یک نحسی در تاریخ، 1404/12/29 | به بازار نرفتم، هیچ ماهی قرمز بیچاره‌ای ندیدم، حتی دانه‌های نارنج را هم خیس نکردم. تخم مرغ سفالی نخریدم و با ذوق قلموهای ریش ریش شده‌ام را در رنگ فرو نکردم. تنها خاطره‌ای که از این روز برایم ها خواهد ماند، نوشتن است. آنقدر خسته‌ایم که حتی بهانه‌ی "از شنبه" را برای کارهایمان نمی‌آوریم. اما نوروز بهانه‌ی اجباری زندگی است برای آغازی دوباره. یک "امید" اجباری برای ادامه. می‌دانم که بازارهای رشت که هفته‌ها پیش سوخته‌اند بوی تازگی می‌دهند و مردمش ماهی‌های تازه می‌خرند و برای سبزی‌پلویشان دنبال تره و پیازچه می‌گردند، برای اینکه لحظه‌ای غم را فراموش کنند. در تهران مردم با یک ظرف دانه نارنج‌های نارسیده و یا شاید با یک سینی خرما در بهشت‌زهرا بالای سر عزیزانشان نشسته‌اند تا آخرین غروب جمعه را باهم باشند. مردم اصفهان دست‌هایشان را به قدمت چهاصدسال گره کرده‌اند تا سنگینی بار تاریخ و انفجاری یک هفته‌ای کمرشان را خم نکند. و این‌ها همه یک برهه از "امید" است که امید داریم به قسمت خوب تاریخ بپیوندد. آدم‌هایی که مانده‌اند از درگاه او بابت اینکه کنار هم نفس می‌کشند، سپاسگزارند. در چهره‌هایشان امیدهای کمرنگی هست، اما قلب‌هایشان نا آرام است. در وسط زندگی، در میان ویرانه‌ها و لبخندها گیر افتاده‌اند. ساعتی در فاصله‌ای بسیار دورتر بمبی می‌خورد و دل‌هایشان می‌لرزد و ساعتی بعد طنزی تلخ لب‌هایشان را از هم وا می‌دارد. هزارسال است که می‌توانستند در هر ثانیه‌اش نابود شوند اما هر روز برای بهتر شدن تلاش می‌کنند. برای خانواده‌ای که فرزند سه روزه‌اش را از دست داده، برای کودک خردسالی که کتاب‌ها و کیف مدرسه‌اش درمیان آوارها جا مانده، برای خانه‌ای در زیر خاطرات دفن شده، برای تمامی سفیدپوشانی که در نرمی ماسه‌ها به عرش رفته‌اند، برای میکائیلی که فرشته‌هاهم برایش گریه می‌کنند، برای تهرانی که سوخته، برای اصفهانی که تاریخش را دود کرده‌اند، برای عزیزانمان، دوستانمان و مردممان، برای سرزمینمان، برای عشق‌هایی که تبدیل به دردش کردند، زنده‌ایم. نه محکوم به فنا، بلکه محکوم به امید هستیم. لازم نیست بگویم، هزاروچهارصدوچهار یک نحسی در تاریخ بود، یک اشتباه، طلسمی که جادوگران شهر اُز در شیرینی‌های عید پارسال برایمان فرستادند، یک نفرین بود، یک ناهماهنگی مانند واژه‌ی ارور. راستش وقتی در ابتدای سال فهرست کتابهای هزاروچهارصدوچهار را ساختم و زیرش نوشتم « 404 NOT FOUND » فکر نمی‌کردم که این شوخی بی‌مزه، تبدیل به یک خواسته شود، کاش چهارصدوچهار هیچوقت پیدا نمی‌شد. حالا آرزوهای واهی برای اینکه چهارصدوپنج سال خوبی باشد هم برایم مثل یک شوخی بی‌مزه است. هنوزهم پرندگان بی‌رحمی بالای سرمان پرواز می‌کنند. من آرزو می‌کنم نوروز سالی برای ساختن باشد، برای روییدن، برای یک آغاز، برای یک از شنبه‌ی واقعی. برای نابودی کسانی که از ازل نباید می‌بودند و برای نفس کشیدن آن‌هایی که تا ابد زیر خاک‌ها رفته‌اند. درست است که عمو نوروز امسال رخت مشکی به تن کرده، اما قول داده است که دم در تک تک خانه‌ها خواهد آمد و با خود خوشحالی و لبخند خواهد آورد. شاید هم یک «سین» نوروزتان پیروز.
عه بلاخره یک فروردین
بهتون تبریک میگم شما زنده از باگ 404 اومدید بیرون✅
هدایت شده از خلوتگاهِ‌من🇮🇷:)
بازی موردعلاقم؟لجبازی
بعضی وقتا خیلی سردرگم میشم... احساس میکنم مسیرم رو گم کردم... بعضی وقتا احساس میکنم فقط باید چند دقیقه چشمام رو ببندم و عمیق فکر کنم فکر کنم که دارم با زندگیم چیکار میکنم الان کجا وایستادم؟! وظیفه ام در قبال این وضعیت چیه، کاش کاری از دستم بر می اومد میتونستم برم وسط میدون، دست و بالم بسته است، احساس میکنم از بقیه عقبم... نمیدونم با خودم چند چندم، بمونم؟ برم؟ وایستم سر جام؟ حتی توی این مه غلیظ میترسم خودمو هم گم کنم... حتی دیگه صدای نت های زندگیمم نمیشنوم... فقط میتونم داد بزنم تا خدا بیاد کمکم...
خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می‌کنیم غافل از خود دیگری را هم قضاوت می‌کنیم