وضعیت محشره
قبل مهمونی سردرد داشتم
رفتم اونجا بحث کردن
برگشتم الان میگرنم عود کرده دارم میمیرم://
هر دفعه که فکر میکنم این دفعه دیگه نمیتونم بنویسم باز یکی میاد یه خط میندازه رو قلبم از خونش قلمم دوباره شروع به نوشتن میکنه تا بند بیاد
گم گشته ایی دارم به دنبالش پریشانم
زمانم میرود،آری،و من بازم پریشانم
به دنبال رهایی و به دنبال خیالاتم
به دنبال نخ بافته های بی مراواتم
منم آن شمع که میسوزد به پیش چشم پروانه
من آن جامانده از اهل غزل خوان سحرگاهم
بیا حرفی بزن مرهم بشو بر زخم های من
مرا ای هم سفر با خود ببر تا خانه ای دیگر
به دنبال پر پرواز میگشتم ولی زنهار
که درگیر رهایی از قفس درگیر نفسانم
مرا بال دگر جز خود نمیباشد عزیز دل
اگر غیر از همین باشد ،عجب باشد،عجب باشد!
#ستیا