گم گشته ایی دارم به دنبالش پریشانم
زمانم میرود،آری،و من بازم پریشانم
به دنبال رهایی و به دنبال خیالاتم
به دنبال نخ بافته های بی مراواتم
منم آن شمع که میسوزد به پیش چشم پروانه
من آن جامانده از اهل غزل خوان سحرگاهم
بیا حرفی بزن مرهم بشو بر زخم های من
مرا ای هم سفر با خود ببر تا خانه ای دیگر
به دنبال پر پرواز میگشتم ولی زنهار
که درگیر رهایی از قفس درگیر نفسانم
مرا بال دگر جز خود نمیباشد عزیز دل
اگر غیر از همین باشد ،عجب باشد،عجب باشد!
#ستیا
هدایت شده از از آسمان سبز"
تو فقط از امید حرف میزنی در حالی که هر روز داری پژمرده تر میشی.
چشم در چشم شدم هیچ نشد
آن هیچ که در دل داشتم نشد
شمع سوخت و بیچاره آن پروانه زار
دیدمش که گریان بال میزد هنوز دور تا دور آن
اما گریه هایش کارسازی نداشت
آن زاری ها برایش سودی نداشت
آن شمع تا وقتی بود ارزش نداشت
رفتنش پروانه را سودی نداشت
پروانه تا شمع رفت فهمید چه بود
آن چه میسوخت برایش آن که بود
ولی افسوس زمان را برگشت نیست
آن چه سوخت را هم بازگشت نیست
شرح حال پروانه و شمع دور نیست
ما را در این بیت ها یاری نیست
بیت به پایانش رسید و غزل خوان هم نشد
آن که باید میخواندش هم به دنبالش نشد
حیف این مصرع های بیچاره که رفت
این شاعری که با آن ها همدردی کرد و رفت
دل میخواست بگوید دیوانه شد...
آن دل دیوانه هم شاعری میخواست اما نشد...
#ناویس
کتاب که میخوانم انگار زمان برایم می ایستد ...
می ایستد تا خودم را غرق در کلمات کتاب و سطر سطر آن بکنم ...
هر وقت کتابی را باز میکنم تا شروع به خواندن کنم انگار، دنیای جدیدی رو به رویم باز میشود برای فرار از واقعیت ها ...
انگار میتوانم حتی لحظاتی احساس کنم جای شخصیت اصلی کتاب در حال جنگیدن و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات هستم ...
کاش میشد حتی برای لحظاتی وارد کتابی شوم و آنجا زندگی کنم ...
مطمئنا زندگی لای کتاب زیبا تر است وقتی ورقی از کتاب را به عنوان لحاف رو خود میکشی تا از دنیا جدا شوی و به سوی رویا های در خوابت بشتابی:))
#چرک_نویس_های_من
" هر دو درنهایت میمیرند "
میتوانم راجب این کتاب بگویم یاد آوری کرد که هر لحظه این زندگی مهم است
حتی اگر احساس کنم دنیا به آخر خود رسیده است باید زندگی کنم و براش بجنگم
برای دلخوشی های کوچیک برای هدف های کوچیکم حتی اگه یک روز وقت داشته باشم