کتاب که میخوانم انگار زمان برایم می ایستد ...
می ایستد تا خودم را غرق در کلمات کتاب و سطر سطر آن بکنم ...
هر وقت کتابی را باز میکنم تا شروع به خواندن کنم انگار، دنیای جدیدی رو به رویم باز میشود برای فرار از واقعیت ها ...
انگار میتوانم حتی لحظاتی احساس کنم جای شخصیت اصلی کتاب در حال جنگیدن و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات هستم ...
کاش میشد حتی برای لحظاتی وارد کتابی شوم و آنجا زندگی کنم ...
مطمئنا زندگی لای کتاب زیبا تر است وقتی ورقی از کتاب را به عنوان لحاف رو خود میکشی تا از دنیا جدا شوی و به سوی رویا های در خوابت بشتابی:))
#چرک_نویس_های_من
" هر دو درنهایت میمیرند "
میتوانم راجب این کتاب بگویم یاد آوری کرد که هر لحظه این زندگی مهم است
حتی اگر احساس کنم دنیا به آخر خود رسیده است باید زندگی کنم و براش بجنگم
برای دلخوشی های کوچیک برای هدف های کوچیکم حتی اگه یک روز وقت داشته باشم
دریچه خیال
_
نور از میان قلب ها رد میشود و انعکاسش بر روی فرش قرمز خودنمایی میکند:))
سلام به دوستانی که تازه به ما اضافه شدن
اینجا پرایوت منه
روند فعالیت خاصی ندارم
کار های هنریمه
دست نوشته هام و این وسط یا شعر هایی که خودم مینویسم یا شعر هایی که دوست دارم رو میزارم
راحت باشید