eitaa logo
دریچه خیال
80 دنبال‌کننده
434 عکس
70 ویدیو
1 فایل
«به آغاز اعتماد نکن حقیقت در آخرین لحظات گفته میشود.» نقدی ، حرفی چیزی : https://abzarek.ir/service-p/msg/3876345 پی وی به دلیل کار نکردن دایگو جهت صحبت : @Strange345
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از " عَلیون "
❤️‍🩹تو قلبم نمی‌تونه کسی جاتو بگیره.. • رسانهٔ عَلیون • 🌙کانال رسمی " عَلیون " @Aliyoon_2
کاش خودم بودم ... و میدیدم تورا ... که چگونه در کوچه های شهر میروی... میروی به دنبال که...؟ همان که نخواهد آمد...؟ کاش پیدایش نکنی... و من باز هم مانند سایه پشت سرت در حال قدم زدن در کوچه های ساکت باشم ... با بوی خاک باران خورده که تو را دارد... پ.ن:چرت و پرت های نصف شبی
سرم درد میکند از همهمه تمام سر هایی که در مغزم در حال هیاهو هستند...
و من نیز تمام شدم.
امشب. سکوت. فریاد های بی صدا. بغض. سنگینی شانه. دعا های بی جواب. خواب پریشان. غم. نگرانی. هیاهو در سکوت. آبی تیره با حضور ستاره هایی که نیستند. و منی که تمام شدم.
این من که در من میگرید اکنون خواب خواب است... آن دل دیوانه که میگرید اکنون غرق آب است... با خودم میگفتم گه گاهی آدمی هست گر بیاید، گر نیاید... آن که بود شاد آمد و گریان میرود؟ آن دلم بود که اکنون غرق خون است... صبر ها فقط خون جگر بودند و بس... این ها همه حفره های زخم بودند و بس... شاعر میگرید ولی محکم ایستاده هنوز... این شعر ها که میگوید پایان ندارد هنوز... 1405/01/18 سه شنبه
🔴 پلاک و دست‌نوشته سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی سپهبد شهید سید عبدالرحیم موسوی: 🔹دنیا چیز بدی است چون اگر همه را هم به‌دست بیاوری چیزی به‌دست نیاورده‌ای. 🔹اما این حسن دنیا هم هست، چرا که اگر کل آن را هم از دست بدهی چیزی را از دست ندادی.
هدایت شده از . خورشید‌گردون .
من جان ناقابلی دارم، حالا وقت چاییه، حنانه خانوم می‌خواد شعر بخونه، چرا گریه می‌کنید؟، آرام باشید این چیزهایی که شما می‌بینید حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است، آقا جون کی بهت گفت اینو بگی؟، دعا خوندم دیگه، این انگشتر 55 سال با منه مال روز عقد منه، چی می‌خواد این بچه؟ پفک حالا خیلی چیز تعریفی نیست یه بيسکوئيتی چیزی به بچه ها بدید اقلا به بزرگ تر ها که نمی‌رسید. بغلم کنی؟ پاشو بیا اینجا بغلم، حالا چه مردم بدونن چه ندونن من تک تک مردم رو دوست می‌دارم. یعنی همه رو دوست می‌دارم برا همه دعا می‌کنم من، اللهم إنا لا نعلم منه إلا خیراً ...
همونقدر سکوت کردم که فکر میکردم بدون کلمات میتونم زندگی کنم:)) از یه جایی به بعد کلماتم فقط روی کاغذ بودن:)) و کاغذ بود که مثل یه پتوی گرم دورشون رو میگرفت و نمیزاشت سرد بشن:)) و این رابطه کاغذ و کلمات بود که منو کشید به دنیا و بهم حرف زدن رو داد و الان من... میتونم حداقل با کلمات صحبت کنم...
هدایت شده از اشتباه.
برای Navis هربار که به صفحه ١۶ شهریور می‌رسم، دلم به حال خودم می‌سوزد. نمی‌دانم چه فکری با خودم کرده بودم که آن را نوشتم. نمی‌دانم اصلا چگونه آن خزعبلات به ذهنم رسید و اصلا چطور دستم آن را روی کاغذ پیاده کند. وقتی به خودم و آن امید واهی ته دلم که آن موقع تمام وجودم را گرفته بود و مرا وادار به نوشتن کرده بود فکر می‌کنم، خنده‌ام می‌آید و دلم می‌خواهد بلند بلند قهقهه بزنم.