کاش خودم بودم ...
و میدیدم تورا ...
که چگونه در کوچه های شهر میروی...
میروی به دنبال که...؟
همان که نخواهد آمد...؟
کاش پیدایش نکنی...
و من باز هم مانند سایه پشت سرت در حال قدم زدن در کوچه های ساکت باشم ...
با بوی خاک باران خورده که تو را دارد...
پ.ن:چرت و پرت های نصف شبی
#چرک_نویس_های_من
امشب.
سکوت.
فریاد های بی صدا.
بغض.
سنگینی شانه.
دعا های بی جواب.
خواب پریشان.
غم.
نگرانی.
هیاهو در سکوت.
آبی تیره با حضور ستاره هایی که نیستند.
و منی که تمام شدم.
این من که در من میگرید
اکنون خواب خواب است...
آن دل دیوانه که میگرید
اکنون غرق آب است...
با خودم میگفتم گه گاهی
آدمی هست گر بیاید، گر نیاید...
آن که بود شاد آمد و گریان میرود؟
آن دلم بود که اکنون غرق خون است...
صبر ها فقط خون جگر بودند و بس...
این ها همه حفره های زخم بودند و بس...
شاعر میگرید ولی محکم ایستاده هنوز...
این شعر ها که میگوید پایان ندارد هنوز...
#ناویس
1405/01/18
سه شنبه
هدایت شده از . خورشیدگردون .
من جان ناقابلی دارم، حالا وقت چاییه، حنانه خانوم میخواد شعر بخونه، چرا گریه میکنید؟، آرام باشید این چیزهایی که شما میبینید حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است، آقا جون کی بهت گفت اینو بگی؟، دعا خوندم دیگه، این انگشتر 55 سال با منه مال روز عقد منه، چی میخواد این بچه؟ پفک حالا خیلی چیز تعریفی نیست یه بيسکوئيتی چیزی به بچه ها بدید اقلا به بزرگ تر ها که نمیرسید. بغلم کنی؟ پاشو بیا اینجا بغلم، حالا چه مردم بدونن چه ندونن من تک تک مردم رو دوست میدارم. یعنی همه رو دوست میدارم برا همه دعا میکنم من،
اللهم إنا لا نعلم منه إلا خیراً ...
همونقدر سکوت کردم که فکر میکردم بدون کلمات میتونم زندگی کنم:))
از یه جایی به بعد کلماتم فقط روی کاغذ بودن:))
و کاغذ بود که مثل یه پتوی گرم دورشون رو میگرفت و نمیزاشت سرد بشن:))
و این رابطه کاغذ و کلمات بود که منو کشید به دنیا و بهم حرف زدن رو داد و الان من... میتونم حداقل با کلمات صحبت کنم...
#چرک_نویس_های_من
هدایت شده از اشتباه.
برای Navis
هربار که به صفحه ١۶ شهریور میرسم، دلم به حال خودم میسوزد. نمیدانم چه فکری با خودم کرده بودم که آن را نوشتم. نمیدانم اصلا چگونه آن خزعبلات به ذهنم رسید و اصلا چطور دستم آن را روی کاغذ پیاده کند. وقتی به خودم و آن امید واهی ته دلم که آن موقع تمام وجودم را گرفته بود و مرا وادار به نوشتن کرده بود فکر میکنم، خندهام میآید و دلم میخواهد بلند بلند قهقهه بزنم.
به راه افتادم،
از کنار کوه ها رد شدم...
در برف ها قدم زدم...
زیر باران به راه خودم ادامه دادم...
از دشت ها گذر کردم...
از کنار مغازه های قدیمی بازار...
از کنار اتوبان ها...
زیر گذر ها...
ولی ناگهان دیدم هنوز بر جای اولم ایستاده ام و در خیالم کل ایران را زیر پا گذاشته ام و دور او چرخیده ام...
#چرک_نویس_های_من