در کوی عشق، دل چون شمع فروزان ماند
وز شمع روی تو، پروانه جان شیدا گشت
به میخانهٔ دل، جام وصل تو نوشیدم
که بی تو، جهان چون بیابان خالی است
# روزگار
آنقدر تو را دوست دارم که
هیچ گاه تو را رها نخواهم کرد مگر آنکه تو
مرا از قصد گم کنی...
ای کوه، تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزادِ جهان است
خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری
این صبر که من میکنم؛ افشردن جان است..
-ابتهاج.
شعر من اگر باب دلت نیست بگو
از من گله داری، گله ات چیست؟ بگو
تو دوست من بودی و من دوست تو
اینک ای عشق دوستت کیست؟ بگو
#محمدجواد_جلالی