نه بیمارم، نه خوشحالم،نه از حالم خبر دارم
گهی با جان،گهی با دل،گهی از هردو بیزارم
نوشتــم هر چـه از هم دورتـر ، آسـودهتر امــا...
کسی در گوش من میگفت: من دلتنگِ دیدارم
- میانِ خاطراتت
آنچنان بر سینه میکوبَم
که ثابت میکند
یک دست هم
گـاهی صدا دارد...