از الان دلتنگم
از الان که هنوز نرفتیم اصفهان
از الان که هنوز یه فرصت دیگه دارم برای زیارت و دیدن و حظ کردن
از الان دلتنگم
بغض و آه کشیدن
رفتم سر آقا
هنوز تو شوک درک اون اتمسفرم
همه اش ذهنمو مشغول چیزای دیگه میکنم تا نفهمم و یادم نیاد چی دیدم و چه دردی تموم روحمو چنگ زد و له کرد
نمیخوام بین این زیباییا درگیر چیزای مادی و غم و حسرتای بیخودی این دنیایی بشم
ولی میشم
چی کار کنم؟
حرفای من به طرز تلخ و حال بهم زنی درست درمیان حالا یا قبولشون کن و خودتو نجات بده یا لجبازی کن و بیوفت تو چاله چوله های زندگی
فقط بعدش که افتادی آه و ناله اتو نیار برا من
+میتونیم چیزی رو از دست بدیم که هیچوقت نداشتیمش؟
_من از دست دادم، شاید فقط فکر میکردیم نداشتیمش، در حقیقت قلب ما با اون اشباع شده بود جوری که حتی خودش رو هم نمیتونستیم ببینیم
درد و غم خاطراتم خیلی محو به نظر میرسن هیچکدوم با اون غلظتی که اتفاق افتادن و به واقعیت پیوستن به یادم نموندن
بیشترین چیزی که توی خاطراتم پر رنگن حس خوبیه که ازشون مونده
نمیدونم، شاید باید فقط صبر کنیم که لحظاتمون به خاطره تبدیل شن اونوقت درد و خستگی و حال بدمون موندگار به نظر نمیرسه