از الان دلتنگم
از الان که هنوز نرفتیم اصفهان
از الان که هنوز یه فرصت دیگه دارم برای زیارت و دیدن و حظ کردن
از الان دلتنگم
بغض و آه کشیدن
رفتم سر آقا
هنوز تو شوک درک اون اتمسفرم
همه اش ذهنمو مشغول چیزای دیگه میکنم تا نفهمم و یادم نیاد چی دیدم و چه دردی تموم روحمو چنگ زد و له کرد
نمیخوام بین این زیباییا درگیر چیزای مادی و غم و حسرتای بیخودی این دنیایی بشم
ولی میشم
چی کار کنم؟
حرفای من به طرز تلخ و حال بهم زنی درست درمیان حالا یا قبولشون کن و خودتو نجات بده یا لجبازی کن و بیوفت تو چاله چوله های زندگی
فقط بعدش که افتادی آه و ناله اتو نیار برا من
+میتونیم چیزی رو از دست بدیم که هیچوقت نداشتیمش؟
_من از دست دادم، شاید فقط فکر میکردیم نداشتیمش، در حقیقت قلب ما با اون اشباع شده بود جوری که حتی خودش رو هم نمیتونستیم ببینیم
درد و غم خاطراتم خیلی محو به نظر میرسن هیچکدوم با اون غلظتی که اتفاق افتادن و به واقعیت پیوستن به یادم نموندن
بیشترین چیزی که توی خاطراتم پر رنگن حس خوبیه که ازشون مونده
نمیدونم، شاید باید فقط صبر کنیم که لحظاتمون به خاطره تبدیل شن اونوقت درد و خستگی و حال بدمون موندگار به نظر نمیرسه
خداروشکر به خاطر وجود آدمای خوب
آدمایی که وقتی مشکل یکیو میبینن بی تفاوت ازش رد نمیشن
چقدر ملت احساس امنیت میکنن
تو هر استراحت گاه یه عالمه تاکید میکنم یه عالمه آدم چادر زدن خوابیدن جوری که انگار خونه ی خودشونن
یک ساعتی هست رسیدیم خونه
_مامان، یعنی وقتی رفتیم اون دنیا حسش مثل وقتیه که الان بعد مسافرت رسیدیم خونه؟
+بله، تازه این حس بیشتر هم هست
اون موقع میفهمیم چقدر گرفتار و محدود بودیم
من هیچوقت تو سفر حساسیت ها و وسواس های همیشگیم رو ندارم چون میدونم کوتاه و گذراست همیشگی نیست شاید همه چی برمیگرده به اینکه چقدر باور داریم که این دنیا فقط یه مسافرت کوتاهه همین باور حس تعلق به این دنیا رو تو قلب ما رقیق و رقیق تر میکنه