من فهمیدم که نمیخوام خیلی پولدار شم میخوام فقط پول داشته باشم
وقتی خیلی پولدار بشیم حواسمون به چیزایی پرت میشه کنترل ذهن و فکر و اهدافی که داریم سخت تر میشه چون باید همه اش مواظب باشیم غرق در مادیات نشیم مثل همون ضرب المثل که میگه هر که بامش بیش برفش بیشتر
از طرفی سختی نمیکشیم سختی که نکشیم کم کم ادعای خداییمون میشه و حالا بیا و جمعش کن
فکر میکنم نقطه شروع طغیان گری انسان دقیقا همونجاست که شیطان هم کله پا شد یعنی غرور بیش از حد
یعنی انسان فکر کنه هیچی جلودارش نیست و هیچی نمیتونه شکستش بده
کم کم ممکنه به این مرحله برسه که اصلا خدایی هم هست؟
فکر کنم اولین بار در تاریخ بشریته(به جز وقتایی که مریض میشم) که خواهرم رفته مدرسه و من موندم خونه
البته اسم مدرسه اشون دانشگاهه...
من تنهام اینو تازه فهمیدم
انگیزه و حس خاصی نسبت به به اشتراک گذاشتن افکار عمیق و افق های ذهنیم با آدمای دنیای واقعی و حضوری ندارم
و اصلا احساس نیازی به ارتباطات صمیمی نمیکنم
ادم به ارتباطات نیاز داره ولی صمیمی؟ نمیدونم لااقل من نیازی ندارم
من تهی ام خالی ام از یه سری احساسات
پس نمیتونم خرج کنم چون ندارمش
پس هر بار نیاز به خرج کردنش باشه انگار مجبور میشم با تیکه های وجودم جبرانش کنم و این منو زجر میده حسش مثل فشار و خون بالا آوردنه
همیشه اینطوری نیست ولی بعضی وقتا واقعا هست
انگار هیچ حب و عشقی تو وجودم نیست که به کسی بدمش