او میخندید و تن من انگار به درّهای میافتاد، شبیه ریخته شدن قطار از روی خطوط، تکه تکه میمردم.
arc
گاهی اوقات وقتی شب از راه میرسید، نمیتونستم بخوابم. تو تاریکی دراز میکشیدم و نمیتونستم ترس و فشا
گاهی فکر میکنم شاید درد بخشی از من شده، چیزی که نمیخواد بره، یا شاید چیزی که بدونش دیگه نمیدونم کیام. بعضی شبها فقط خیره میشم به سقف و به لحظههایی فکر میکنم که هنوز امید داشتم، وقتی فکر میکردم فردا بهتره، وقتی باور داشتم که همهچیز یه روز درست میشه. اما حالا؟ فقط سکوت و تاریکی مونده. یه حس مبهم که بین ترس و خستگی معلقه. با اینحال، یه گوشهی ذهنم هنوز زمزمهی کوچیکی هست، یه صدای آروم که میگه شاید هنوز بشه نفس کشید، شاید هنوز بشه دوباره شروع کرد.