او میخندید و تن من انگار به درّهای میافتاد، شبیه ریخته شدن قطار از روی خطوط، تکه تکه میمردم.
arc
گاهی اوقات وقتی شب از راه میرسید، نمیتونستم بخوابم. تو تاریکی دراز میکشیدم و نمیتونستم ترس و فشا
گاهی فکر میکنم شاید درد بخشی از من شده، چیزی که نمیخواد بره، یا شاید چیزی که بدونش دیگه نمیدونم کیام. بعضی شبها فقط خیره میشم به سقف و به لحظههایی فکر میکنم که هنوز امید داشتم، وقتی فکر میکردم فردا بهتره، وقتی باور داشتم که همهچیز یه روز درست میشه. اما حالا؟ فقط سکوت و تاریکی مونده. یه حس مبهم که بین ترس و خستگی معلقه. با اینحال، یه گوشهی ذهنم هنوز زمزمهی کوچیکی هست، یه صدای آروم که میگه شاید هنوز بشه نفس کشید، شاید هنوز بشه دوباره شروع کرد.
هدایت شده از Happ?
«Challenge»
مخاطب گرامی،
شما به این تقدیمی مشترک
دعوت شدید.
این پست، به همراه یک پست دلخواه از اینجا و اینجا به داخل چنل هاتون
فور کنید.
از زیبایی چشم هاتون بزارید،
که آسمین یک غزل از غزلیات سعدی
و اَس یک آهنگ با توجه به زیبایی شما
تقدیم کنند.
جهت شرکت تگ خود را وارد کنید و در هر دو چنل حضور داشته باشید.
«ممبرا هم میتونن شرکت کنند.»
Limit | 133 , 1720