هدایت شده از Lost in Shadow ?
درود و مهر؛
جهت شرکت در تقدیمی مشترکِ Lost in Shadow ? ، lajang ، Black Swan
این پیام رو توی چنلتون فوروارد کنید و یک عکس از چشمان زیباتون بذارید تا:
هائر:
-یک طراحی از چشماتون تقدیم بکنه.
اسمین:
-با توجه به وایب چشماتون ، یک جمله تقدیمتون کنه.
سورن:
-ستاره چشمهاتون رو معرفی کنه.
«لطفا در هر سه چنل عضو باشید و عکس فراموش نشه. ممبرای عزیز هم میتونن شرکت کنن.»
Limit: 160 | 1700 | 740 ~ Tags
هدایت شده از Strawber 🍓 me
هدایت شده از اسپرایت 𝁵
🛎 پیام حمایتی⎯
شما این پیام + این پست + این پست
رو فوروارد میکنید و ماهم داخل هردو چنل ازتون 2 پست فوروارد میکنیم سین و جذب بگیرید 🪷
( tag لینکتون )
دیوارها انگار نفس میکشیدند، کاغذدیواریهای کنده و پوسته شده با هر نفس و بالا پایین رفتن سینهی او، تکان میخوردند. سایهها در گوشههای اتاق، کشیدهتر و غلیظتر میشدند، انگار منتظر بودند تا او بالاخره از پا بیفتد. او دوباره به تکه شیشهی بزرگی که در دست داشت نگاه کرد. لبههایش آغشته به سرخی و قرمزی غلیظی بود که قطرهقطره روی کفپوشهای چوبی میچکید. با صدایی که به آرامی و سختی از گلویش خارج میشد، زیر لب گفت: « تمومش کن... فقط تمومش کن، وقتش رسیده. » صداها دوباره اوج گرفتند؛ ترکیبی از نجواهای قدیمی و سرزنشهایی که مثل موریانه، ستونهای ذهنش را نشخوار کرده بودند. اما این بار، چیزی در او تغییر کرده بود. آن دیگر معنا نداشتنِ درد، تبدیل به یک جور بیخیالیِ سرد شده بود. او شیشه را از روی زخمش برداشت، اما به جای لرزش دست، حالا تسلطی غریب بر تکتک عضلاتش داشت. او به سمت پنجره رفت. نور کمجانِ خیابان از میان غبار شیشهها به داخل میتابید و چهرهاش را که حالا در هالهای از سایه و نور غرق بود، برای لحظهای شفاف کرد. تصویر خودش در شیشه شکست؛ نه به خاطر ترکهای روی شیشه، بلکه به این خاطر که او دیگر نمیخواست خودش را ببیند. او شیشه را در مشتش فشرد، طوری که لبههای تیزش در کف دستش فرو رفت. این بار، درد، تیز و ناگهانی بود. حقیقتی بود که او را به اکنون پرتاب میکرد. او لبخندی کمرنگ زد؛ لبخندی که بیشتر به یک خط مستقیم خشک شباهت داشت. صداها ناگهان فروکش کردند، گویی از دیدن این حد از بیپروایی، به وحشت افتاده بودند. او زمزمه کرد: « صدای خودم.. حالا دیگه دارم میشنومش. » و سپس، بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند، به سمت در نیمهبازِ اتاق گام برداشت. هر قدمی که برمیداشت، سنگین نبود، اما روی زمین محکم میکوبید؛ انگار داشت به این خانه، به این اتاق و به آن خاطرات تکراری، اعلام میکرد که دوران بازی آنها به پایان رسیده است.