eitaa logo
━╋‌ ‌⸼࣪📼𓂅˖
49 دنبال‌کننده
33 عکس
0 ویدیو
0 فایل
شاید این گربه ی نون تستی بتونه از فلجی نجات پیدا بکنه... ؟ (>٫٫٫<)
مشاهده در ایتا
دانلود
حقیقتا آی
THANK YOU ALL FOR 40 MEMBERS (人*´∀`)。*゚+
این وسط تا تقدیمی ها آماده بشه، میآید ناشناس با لیام حرف بزنیم و ۴۰ تایی رو جشن بگیریم ؟ ><
. _۪۪_ׅ_۪۪‌_ุׅᨘ_‌ᨘ_ׅׅ_ุᨘ۪۪‌__ׅᨘ_‌  ྀ۫۫۫ مایلید با پسرک بنده صحبت کنید؟ اوسی خوشگلم لیام 3> 𝄄𝓁𝅥ꨭִּּެ১ لطفا سکرت رو خالی نذارید خاله هام :(((
━╋‌ ‌⸼࣪📼𓂅˖
. _۪۪_ׅ_۪۪‌_ุׅᨘ_‌ᨘ_ׅׅ_ุᨘ۪۪‌__ׅᨘ_‌  ྀ۫۫۫ مایلید با پسرک بنده صحبت کنی
اسم فامیلش چیه خب؟ - می‌فرماید که :« یعنی جدی حتی اسمم هم نمیدونی؟ لیام اَندِرسون هستم!»
عممممممممم یه سوالی برام پیش اومد . میتونم راجب back story لیام بدونم؟:))))) - میفرماید که :« چرا به جای یک استوری من، راجع به میزان علاقه ی من نسبت به لیدیا جونم صحبت نکنیم؟»
━╋‌ ‌⸼࣪📼𓂅˖
عممممممممم یه سوالی برام پیش اومد . میتونم راجب back story لیام بدونم؟:))))) - میفرماید که :« چرا ب
لیام سال ۱۹۹۹ توی جنگ های برفی روسیه به دنیا میاد، مادرش روسیه ای بوده و پدرش آمریکایی بوده؛ یدونه خواهر بزرگ تر داشت که سه سال ازش بزرگ تره و اسمش لیما ـست. از روزی که لیام به دنیا اومد خانوادشون یک نفرین بدشانسی گرفتن که شامل این می‌شد که دقیقا به محض تولد لیام، پدرِ مادرش فوت می‌شه؛ بعدش هم این نفرینِ بد شانسی و شوم شامل حال بقیه ی فامیل میشه و دونه به دونه می‌میرند. خانوادش هیضم شکن بودم و کسب و کارشون هم بازارشون کساد میشه پس تصمیم میگیرن پسرشون رو قربونی کنند برای رضای پدر بزرگ (خدا)، خلاصه که یک روز که لیام توی ده سالگی بر میگرده خونه میبینم خانوادش با چاقو منتظرشند، از خونه فرار می‌کنه و توی مسیر به یک چاه بی پایان میفته و وسط راه بیهوش میشه. وقتی بیدار میشه می‌تونه هاله ی قدرت انسان های دورش توی قلعه ی بزرگ و تاریک رو حس بکنه و جادوی مانا اون رو انتخاب میکنه، لیام از قلعه فرار می‌کنه و خودش رو توی آمریکا پیدا میکنه، تا امید روی یدونه نیمکت میشینه و چشماش رو می‌بنده و وقتی باز می‌کنه خودش رو توی روسیه میبینن و می‌فهمه اولین قدرتش تلپورت دادن‌ـه. اون موقع موهاش مثل مادرش بلوند بود، خلاصه بگم برمیگرده خونه تا مرگش رو بپذیره ولی فقط یه صدا توی گوشش پخش میشه، تو هنوز باید زندگی بکنی! لیام میاد از خودش دفاع بکنه و می‌فهمه می‌تونه روح آدم ها رو هم ببلعه، روح خانوادش رو ناخواسته میبلعه و خواهرش فرار میکنه، لیام هم از روسیه به آمریکا می‌ره (انگلیسی بلد بوده) و توی همون قلعه پیش اونا بزرگ میشه و از همون سن کم توی کار قت‌٫٫ل میزنه، یکی از آدم های که هاله ی قدرت داشت پدر خوانده‌ش میشه و وقتی میمیره تموم قدرت و لقب و جایگاهی به لیام میرسه و لیام هم یکی از قا٫٫تل های موفق میشه چون هیچ اثری ازش باقی نمی‌مونه. توی یکی از پروژه های که باید سازمان اطلاعاتی رو آتیش میزد با لیدیا جونش آشنا میشه... (همه‌ش بر اساس رمانمه اگه خواستین بیاید واستون بفرستم تا جایی که نوشتم @IvanLiam )
چرا لبت زخمه؟ :)) چیزی شده بچه؟ میخوای حرف بزنی؟کسیو ندارم باهاش حرف بزنم. میتونیم باهم حرف بزنیم:) حالت بد نباشه ها. زخمتو چسب زخم زدم روش الان دیگه حالت خوب میشه:) - ممنونم ازت زیبا، چقدر مثل زنم( لیدیا ) صحبت میکنییی^^ بیا باهم صحبت بکنیم پس
بمیرم برات بچه:) چقدر سختی کشیدی هیچکی ام درکت نکرده. چقدر حال ت بد بوده و نمیدونستی به کی بگی - میفرماید که:« من جدی ازت ممنونم که منو میفهمی... به هر حال هر کسی توی زندگیش همچین چیزایی رو تجربه می‌کنه دیگه... ولی من واقعا کسی رو اون زمان به جز الکس نداشتم. »