eitaa logo
━╋‌ ‌⸼࣪📼𓂅˖
48 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
0 فایل
شاید این گربه ی نون تستی بتونه از فلجی نجات پیدا بکنه... ؟ (>٫٫٫<)
مشاهده در ایتا
دانلود
━╋‌ ‌⸼࣪📼𓂅˖
. _۪۪_ׅ_۪۪‌_ุׅᨘ_‌ᨘ_ׅׅ_ุᨘ۪۪‌__ׅᨘ_‌  ྀ۫۫۫ مایلید با پسرک بنده صحبت کنی
اسم فامیلش چیه خب؟ - می‌فرماید که :« یعنی جدی حتی اسمم هم نمیدونی؟ لیام اَندِرسون هستم!»
عممممممممم یه سوالی برام پیش اومد . میتونم راجب back story لیام بدونم؟:))))) - میفرماید که :« چرا به جای یک استوری من، راجع به میزان علاقه ی من نسبت به لیدیا جونم صحبت نکنیم؟»
━╋‌ ‌⸼࣪📼𓂅˖
عممممممممم یه سوالی برام پیش اومد . میتونم راجب back story لیام بدونم؟:))))) - میفرماید که :« چرا ب
لیام سال ۱۹۹۹ توی جنگ های برفی روسیه به دنیا میاد، مادرش روسیه ای بوده و پدرش آمریکایی بوده؛ یدونه خواهر بزرگ تر داشت که سه سال ازش بزرگ تره و اسمش لیما ـست. از روزی که لیام به دنیا اومد خانوادشون یک نفرین بدشانسی گرفتن که شامل این می‌شد که دقیقا به محض تولد لیام، پدرِ مادرش فوت می‌شه؛ بعدش هم این نفرینِ بد شانسی و شوم شامل حال بقیه ی فامیل میشه و دونه به دونه می‌میرند. خانوادش هیضم شکن بودم و کسب و کارشون هم بازارشون کساد میشه پس تصمیم میگیرن پسرشون رو قربونی کنند برای رضای پدر بزرگ (خدا)، خلاصه که یک روز که لیام توی ده سالگی بر میگرده خونه میبینم خانوادش با چاقو منتظرشند، از خونه فرار می‌کنه و توی مسیر به یک چاه بی پایان میفته و وسط راه بیهوش میشه. وقتی بیدار میشه می‌تونه هاله ی قدرت انسان های دورش توی قلعه ی بزرگ و تاریک رو حس بکنه و جادوی مانا اون رو انتخاب میکنه، لیام از قلعه فرار می‌کنه و خودش رو توی آمریکا پیدا میکنه، تا امید روی یدونه نیمکت میشینه و چشماش رو می‌بنده و وقتی باز می‌کنه خودش رو توی روسیه میبینن و می‌فهمه اولین قدرتش تلپورت دادن‌ـه. اون موقع موهاش مثل مادرش بلوند بود، خلاصه بگم برمیگرده خونه تا مرگش رو بپذیره ولی فقط یه صدا توی گوشش پخش میشه، تو هنوز باید زندگی بکنی! لیام میاد از خودش دفاع بکنه و می‌فهمه می‌تونه روح آدم ها رو هم ببلعه، روح خانوادش رو ناخواسته میبلعه و خواهرش فرار میکنه، لیام هم از روسیه به آمریکا می‌ره (انگلیسی بلد بوده) و توی همون قلعه پیش اونا بزرگ میشه و از همون سن کم توی کار قت‌٫٫ل میزنه، یکی از آدم های که هاله ی قدرت داشت پدر خوانده‌ش میشه و وقتی میمیره تموم قدرت و لقب و جایگاهی به لیام میرسه و لیام هم یکی از قا٫٫تل های موفق میشه چون هیچ اثری ازش باقی نمی‌مونه. توی یکی از پروژه های که باید سازمان اطلاعاتی رو آتیش میزد با لیدیا جونش آشنا میشه... (همه‌ش بر اساس رمانمه اگه خواستین بیاید واستون بفرستم تا جایی که نوشتم @IvanLiam )
چرا لبت زخمه؟ :)) چیزی شده بچه؟ میخوای حرف بزنی؟کسیو ندارم باهاش حرف بزنم. میتونیم باهم حرف بزنیم:) حالت بد نباشه ها. زخمتو چسب زخم زدم روش الان دیگه حالت خوب میشه:) - ممنونم ازت زیبا، چقدر مثل زنم( لیدیا ) صحبت میکنییی^^ بیا باهم صحبت بکنیم پس
بمیرم برات بچه:) چقدر سختی کشیدی هیچکی ام درکت نکرده. چقدر حال ت بد بوده و نمیدونستی به کی بگی - میفرماید که:« من جدی ازت ممنونم که منو میفهمی... به هر حال هر کسی توی زندگیش همچین چیزایی رو تجربه می‌کنه دیگه... ولی من واقعا کسی رو اون زمان به جز الکس نداشتم. »
https://eitaa.com/SunArchive/120 فقط منم که به اون باند پیچی دست اهمیت داد؟ :) چرا اخه؟ برای چی؟ دورت بگردم برای چی باید رگ بزنی بخدا تهش هیچی نیست. بخدا اگه برات اتفاقی بیوفته همه چی بدتر میشه. لطفا بلا سر خودت نیار:) خیلی شبیهمی. خواهشم اینه. دیگه رگ نزن. به ادامه ی زندگیت بپرداز - میفرماید که:« اممم حقیقتش من تنها دلیلم برای زنده موندن اینه که می‌خوام تجربه بکنم، می‌خوام ببینم زندگی چه مدلیه و هیچوقت رگ نزدم... اون بانداژ رو برای دستام میخواستم ولی چون مشکل کنترل خشم دارم برای کنترل کردنش، دستم رو محکم میکوبم به دیوار و خب کل دستم زخم شده؛ چیز مهمی نیست و نگران من نباش. بیا یه زندگی طولانی و خوب داشته باشیم، تا جایی که بقیه نتونند به ما زور بگن و بتونیم معنای واقعی زندگی رو سرشار از عشق بچشیم. »
نه بچه لیدیا نیستم ولی از حال بدت خبر دارم:) خواستی حرف بزنی فقط کافیه صدام بزنی خانوم پرتغال تا خودمو برسونم بهت:) - می‌فرماید که:« ممنونم که هستی پرتغال خانم، تو فوق العاده ای و امیدوارم زندگی خیلی بهتری رو نسبت به من بگذرونی! همیشه لبخند بزن چون مشکلات اهمیتی ندارند و ما کنار هم میتونیم بگذرونیمشون .» https://eitaa.com/SunArchive/440 عیب نداره. از این به بعد منم داری - شما هم هر وقت که خواستید میتونی با لیام صحبت بکنی، لیام پسر خوبیه و هنوز مثل بچه ها میمونه... به چهره ی ترسناکش توجه نکن:)
و چقدر قشنگه که به یه نقاشی حس زندگی دادی:) هیچوقت فکر نمیکردم یه نقاشی که این‌همه حس داره شبیه من باشه ـ راستش زندگی من به قبل و بعد از ساختن شخصیت لیام گذشت، کلی روش فکر کردم و تموم احساسات خودم رو داخلش ریختم؛ زندگی واسش طراحی کردم و روز و شب نوشتم و نوشتم. از تخیل بچگی هام گرفته تا منطق و دیالوگ های جالبی که به سرم می‌زنن.. همشون بهم کمک کردن که لیام رو خلق کنم و توی رمان طلوع شخصیت اصلی بکنمش، یک زندگی تلخ که الان فقط لبخندِ روی لب های لیدیا اهمیت داره... ممنونم ازتتتت
خببب باشه بیا حرف بزنیم بچه. رنگ مورد علاقت چیه؟ مثلا حیوون دوست داری؟ حیوون مورد علاقت چیه؟ یا مثلا تاحالا خواستی جای یکی دیگه باشی؟ :) بگو از خودت بشناسمت بچه - لیام میفرماید که:« رنگ مورد علاقه ی من زرشکی‌ـه، چون من رو یاد اولین بازی که لیدیا رو دیدم میندازه، شاید هم سبز چون چشمای لیدیا سبزه... لیدیا من رو روباه دزده صدا میزنه و از لحاظ شباهت، به روباه سفید شبیهم اما حیوون مورد علاقم خرگوش سیاهه...منو یاد لیدیا میندازه خب دلم میخواست جای هارول باشم، لیدیا اون رو خالصانه دوست داره اگرچه که هارول برای لیدیا ارزشی قائل نیست...