من دیروز مدرسه بودم بعد رفت و برگشت عموم اومده بود بابام جایی بود بعد امروز بابام گفت تو این چند جلسه چیزی یاد گرفتی ؟ من گفتم آره بابا عالی بود یه مرور هم شد برام بعد
سر زنگ ریاضی بغل سارا نشسته بودم چون کاربرگ نداشت تو جلسات قبل من خیلی نشون دادم ریاضیم خوبه و اینا(سوالات رو درست جواب میدادم مسئله هارو به روشی حل میکردم که هنوز یاد نگرفته بودیم و اینا) بعد به سارا گفت اینو اینطوری نبین ریاضیش خیلی خوبه (تا چند ثانیه قبل داشتم طراحی میکردم زیر میز 🤣) بعد سارا گفت آره خانم دفتر رفتنش هم خیلی خوبه ماشاالله تو این ده سالی که میشناسمش کلا دفتر بوده و من بهش یه لبخند ملیححح زدم از اون لبخندهایی که میگه به حضرت عباس الان میام جرت میدم 🤣 بعد دبیر ریاضی ماهم پشماش ریخته بود گفت فکر میکردم فقط یکم شیطونی (آره آره سالی دوبار برای اذیت کردن معلما و حرف زدن سر کلاس و کرم ریختن و از در و دیوار بالا رفتن از تعهد میگرفتن) بعد این دبیر ماهم نمیدونست سارا همکلاسی سال های پیش منه و خب بلاخره رفت و من دوباره به نقاشی دیگه داشتم میکشیدم که گفت برم پای تخته سوال حل کنم (اینطوری بودم که بیخیال ترو قرآن ) و رفتم و آقا درست بود و از اول کلاس تا آخر کلاس فقط با سارا میخندیدم و از خنده جر میخوردم