خببب امروز روز مزخرفی بود از صبح اعصاب نداشتم ساعت شیش و خورده ای رفتیم بیرون آبجیم برای یه لباس کل شهر رو گشت بعد هم رفت کفش گرفت بعد هم رفتیم شام خوردیم رفت یه مغازه دیگه اون نزدیکیا یه دونات فروشی بود برام دونات گرفت بعد هم رفتیم فروشگاه و نصف فروشگاه رپ ریختم تو گاریه چیه اون الانم هم که خونم همین دیگه
قصه ے خورشید🌞(خیلی وقته مرده)
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
روز 6
همچی برای خودته مامان و بابات به خواهر ، برادرت بیشتر توجه نمیکنن خلاصه همین
هدایت شده از End of beginning ⊹۰࣪
دوغ ، دوغ ، دوغ ، فقط آبعلی 🥛