یجوری دوباره با شوق پایتخت میبینم انگار برای اولین بار دارم با این داستان و سکانسها مواجه میشم.
زمانی که صبح از خونه میزنم بیرون هوا هنوز روشن نشده و امروز صبح تو راه رفتن به مدرسه از پشت ساختمون نیمی از ماه را دیدم و اونقدر بزرگ و نورانی بود که تا چند دقیقه بهش خیره شده بودم،هر بار پشت ساختمونهای بلند قایم میشد دلم میخواست بر اون کسی که ایدهی اون ساختمونهای بلندِ مسخره را داده لعنت بفرستم،دلم میخواست همهی اون دیوارها برای چند دقیقه کنار برن که من بتونم کاملا به اون مروارید سفید زل بزنمُ کیف کنم و آره چقدر ماه خوبه بچهها.
تلاشی که با ذره ذره امید صورت بگیره و در آخر به هر دلیلی به نتیجه نرسه روح و روان آدم را توی آتیش میندازه و ذوب میکنه اونقدر که فقط یه خاکستر ریز ریز شده ازش باقی بمونه.
آفتابگردون🌤
هیچوقت براتون سوال نشد چرا همیشه امام زمان را به گل نرگس تشبیه میکنیم؟
چون گل نرگس بعد از یه دورهی طولانی سرما ناگهان شکوفه میده درست مثل مفهوم ظهور آقا بعد از سالها غیبت( :
کاش میتونستم برای مدتی قلبمو بزارم توی صندوقچه و درشو قفل کنم تا نه آسیبی ببینه نه خطی روش بیوفته.