نیاز دارم که اطرافیانم ساکت باشند. نیاز دارم که همهٔ موجودات در سکوت فرو روند تا غوغای وحشتناکِ درون قلب من هم بلکه پایان یابد .
دگر کلماتی که به من زندگی میدادند وجود ندارند، اکنون فقط کلمات باعث رنج و افسوس من در زندگی میشوند، کلمات فقط آنچه را که درد است نشانم میدهند و فراغ زندگی را یک آرزو میسازند تا دیگر نه امیدی باشدُ و نه روشنایی برای نگرش زیبایی ها.
به کجا خواهی رفت که ندای آمدن میدهی؟ رفتن برای من منغص است، بی گمان دیگر ترسی نیست از رفتن، اما حال که آفتاب طلوع میکند تو بمان و نرو، حال که موج های دریا هنوز افسارگسیخته خودستایی میکنند تو در کنارم بمان.
دنیا هنوز به پایان نرسیده اما من را رها مکن.
همه از تمام زورشان مایه گذاشتند و نود و نه درصد مرا کشتند اما تو از تمام جانت مایه گذاشتی آن یک درصد را زنده نگه داری و من از تمام وجودم مایه میگذارم تا صد درصد دوستت بدارم