به کجا خواهی رفت که ندای آمدن میدهی؟ رفتن برای من منغص است، بی گمان دیگر ترسی نیست از رفتن، اما حال که آفتاب طلوع میکند تو بمان و نرو، حال که موج های دریا هنوز افسارگسیخته خودستایی میکنند تو در کنارم بمان.
دنیا هنوز به پایان نرسیده اما من را رها مکن.
همه از تمام زورشان مایه گذاشتند و نود و نه درصد مرا کشتند اما تو از تمام جانت مایه گذاشتی آن یک درصد را زنده نگه داری و من از تمام وجودم مایه میگذارم تا صد درصد دوستت بدارم
در واقع زمان چیزی رو درست نمیکنه، زمان فقط سطح دغدغهی آدمارو تغییر میده. شاید چیزایی که چهار سال پیش غمگینت میکردن هنوز حل نشده باشن اما تو دیگه بهشون اهمیت نمیدی. خیلی ساده بخوام بگم، با گذشت زمان دغدغههات بیشتر میشن و دیگه حوصلهی غصه خوردن برای دغدغههای چند سال قبل رو نداری.
دگر کلماتی که به من زندگی میدادند وجود ندارند، اکنون فقط کلمات باعث رنج و افسوس من در زندگی میشوند، کلمات فقط آنچه را که درد است نشانم میدهند و فراغ زندگی را یک آرزو میسازند تا دیگر نه امیدی باشدُ و نه روشنایی برای نگرش زیبایی ها.
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم و ناپدید شوم.