برادر اعصبی و غیرتی فقط توی رمانا خوبه
یه خیابون باهاش راه بری میفهمی اینکه میخواد هر موتوری ایی که از کنارت رد میشه رو تا سر حد مرگ بزنه چقدر رواعصابه
اینکه میگم کنار من پاتو تکون نده بخاطر این نیست که درک و شعور ندارم راجبش استاد
استرس میگیرم از این کار
از جمله چیزایی که احترام و اعتماد میبینمش به این اشاره میکنم که من و ادمین دیلیش کرد با دسترسی آزاد:)
و تو به خیلی ها معذرت خواهی بدهکاری
به چشمام بابت اینکه هرجادنبال نشونه ایی از توعه
به قلبم که دیگه بعد تو به چیزی آروم نمیگیره
و به روحم که با یه نخ نامرئی قرمز به تو وصله
Sun...
عجیب بود ما به هرچیزی بسیار می اندیشیدیم بسیار عمیق،بسیار طولانی و مشکل همین بود ما بسیار های زی
قرار بود نادیدت بگیرم
ولی تو داستایوفسکی بودی تو قفسه ی کتابام
اولین برگ درخت بودی که رنگشو تغییر داده بود روی زمین افتاده
بوی اولین بارون پاییزی بودی
شاید اون حس غم عمیق بعد از یه سفر طولانی.
Sun...
من قدر غم هایم تورا دوست دارم ...
کاش توام امشب میومدی
من تقریبا هرشب دیگه بیدارم .