خواهر بودن اینجوریه که
ناخواسته ناراحتش کردم
بعد برای جبران، موقعیتهای مختلفی
که بهش کمک میکرد و نیازشون داشت
رو پیدا کردم که بهش بدم خوشحال شه
بعد امشب اومد گند زد به اعصابم
نتیجه:
هیچی بهش نمیگم
بزار تو بدبختی خودش بمونه اصلا😒😊
تازه! چیپس و پفک هم نگه داشته بودم با هم بخوریم. یعنی در اصل خودش بخوره، چون من خیلی اهل چیپس سرکهای و پفک نیستم، ولی اونا رو هم امشب میخورم😌
رخ خورشید
عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است
دیده بگشای که بینی همه عالم طور است
لاف کم زن که نبیند رُخِ خورشیدِ جهان
چشم خفاش که از دیدن نوری کور است
یا رب این پردهٔ پندار که در دیدهٔ ماست
باز کن تا که ببینم همه عالم نور است
کاش در حلقهٔ رندان خبری بود ز دوست
سخن آنجا نه ز ناصر بُود، از «منصور» است
وای اگر پرده ز اسرار بیفتد روزی
فاش گردد که چه در خرقهٔ این مهجور است
چه کنم تا به سر کوی توام راه دهند
کین سفر توشه همی خواهد و این ره دور است
وادی عشق که بی هوشی و سرگردانی است
مدعی در طلبش بوالهوس و مغرور است
لب فرو بست هر آنکس رخ چون ماهش دید
آنکه مدحت کند از گفته خود مسرور است
وقت آن است که بنشینم و دم در نزنم
به همه کون و مکان مدحت او مسطور است
✍🏻 امام خمینی «ره»
آخرین باری که دیدمش، 5 سالم بود. ولی این سکانس رو با گوشت و خونم یادمه. در اصل، این اولین سکانسی هست که یادم مونده. تقریبا برای اواخر قسمت چهاره.
الیاس: عجب بارونی داره میاد! همه میگن لطافتِ بارون، اما من میگم...
طاها: عشق بازی آسمون!
الیاس: امشب خدا هم داره با بندههاش عشق بازی میکنه دکتر!
پ.ن۱: این #دیالوگ در اصل برای تصویر بالاست ولی حال و هوای این سکانس بیشتر بهش میخوره.
پ.ن۲: احساس بدیه، نمیدونم الان واقعا الیاسه یا شیطانه در غالب الیاس. هیچی یادم نمیاد و این بلاتکلیفی ترسناکه به نظرم. بلاتکلیفیِ اینکه طرف در ظاهر قابل اعتماد و مومنه، اما ممکنه در باطن، خود شیطان باشه!
پ.ن۳: چقدر سکانس قشنگی درآوردن. چقدر حس خوبی میتونه داشته باشه عشقبازی با خدا، اونم زیر بارون🥲