اومده میگه همه دارن میرن آلمان!
همه مغزامون دارن میرن!
اینجا آدم آزادی تفکر نداره😐
اینجا تبعیض نژادی هست
«مصداقشم ورزشگاه نرفتن خانماس»
اینجا تا یه سطحی میتونی پیشرفت کنی بقیش و باید حتما بری زیر پر و بال سپاه
وگرنه نمیتونی پیشرفت کنی🤫
تازه اونم همش زیر نظر دارنت!
فلان پسرعموم پنج ساله رفته آلمان، دانشمند بوده، داره زیر دست ایلان ماسک کار میکنه پهپاد میسازه برنامه دارن برن مریخ🤓
همون پسر عموش همون پنج سال پیش ایران بهش پیشنهاد داده بیا برای کشور خودت کار کن یه میلیارد بهت میدیم «نفهمیدم ماهی یه میلیارد یا سالی یه میلیارد!»
بعد من برگام ریخته بود ببین چه پیشنهادایی به مغزای مملکت میدن که آقا تو بیا فقط برای کشورت کار کن!
یه جمله برگشتم فقط بهش گفتم برادر من!
اینهمه از فرار مغزها خبر داری، میدونی طی همین سالهای اخیر مهاجرت معکوس به ایران و بازگشت همین مغزها به وطن، دو سه برابر هر سال دیگه شده؟!
یهو با چشمای از حدقه دراومده گفت نه!!
جدی میگی؟!😳🤯
این یعنی کانالیزه شدن!
یعنی من فقط یه طرف داستان رو شنیدم!
همون یه طرف داستان رو هم بارها و بارها
از زبانهای مختلف شنیدم!
جوونامونو،نوجوونامونو از کانالیزه شدن نجات بدیم، خیلیاشون توان تشخیص اینو دارن که کی درست میگه کی نه!
پسر من هنوزم برنمیتابم!
یسری دردای جامعه رو تا با کله باهاشون برخورد نکنی، نمیفهمی واقعا وجود دارن
عه عه عه
مرثیه سرایی چرا از ۱۲ شب به بعده؟!
مایی که با مترو میخوایم برگردیم چی؟!😕
خب آرزو بودنش بیشتر بهم ثابت شد
مگر اینکه یه از خدا باخبری با ماشین بیاد بریم😏
سوار هواپیما شدم
با چندتا از دوستان و آشنایان
ذوق کردم که بازم لاکچری طلبیدتم😁
کاپیتان پروازمون یه خانم و آقا بودن
کاپیتان اصلی خانم بود و ملت همه اشهدشونو داشتن میخوندن
اونم نامردی نکرد کلی برد مارو چرخوند و دست فرمونشو نشون داد. ملت همه سنگ کوب کردن.
برام جالبه حتی دوتا پسر هم باهامون بودن و وقتی رسیدیم اونجا، تو سوییت ما بود تختاشون، جدا نبودیم.
ذوق وصف ناشدنی دیدار دوباره
منو کشوند تو کوچه خیابونا
از چندتا بچه که تو کوچه بازی میکردن پرسیدم
حرم کجاست؟ من گلدسته هاشو میبینم
آدرس دادن
منم با ترس و شوق راه افتادم
میترسیدم چون اولین بار بود که تو خیابونای اونجا تنها بودم
تا اینکه نزدیکای شب شد و گوشیم شارژ نداشت
اتفاقی یکی از هم سوییتیامو دیدم
رفتیم داخل
زیارت کردیم و برگشتیم
در تمام طول زیارت به این فکر میکردم من همه جوره اومدم پیشت ولی موقع کربلا رفتن، همش دوست دارم هوایی برم
یعنی میشه بابا رضا؟
برگشتیم سوییت
مشغول مرتب کردن وسایل و باز کردن چمدونا
دوتا پسرا هم داشتن تختاشونو درست میکردن و زیرلبی آهنگ یا مداحی میخوندن
در سوییت باز مونده بود و بقیه مسافرا موقع پیدا کردن سوییتشون، یه نگاهم این داخل مینداختن و یه لبخند و پوزخند مضحک تحویلمون میدادن، بعضیا هم تیکه پرونی. اعصابم خورد شد
پاشدم برم جوابشونو بدم و درو ببندم که...
...از خواب بیدار شدم
انگار از اوج سقوط کرده باشی
و با مغز خوردی زمین
همچین احساسی دارم
ولی حتی رویاشم شیرینه
رویای وصال دوباره...✨
✍🏻 #آفتابگردون
امروز ۱۴۰۲/۴/۶
اومدم اختتامیه یه جشنواره کارآفرینی تو دانشگاه
و از استرس دارم میمیرم
همش با خودم میگم
الان که جلو چند نفر آدم نمیتونم در مورد محصولم حرف بزنم و بگم تو دو هفته چقدر تونستم فروش داشته باشم و اینا
بعدا که صاحب یه شرکت بزرگ شدم،
یا مسئول فلان سازمان بزرگ شدم و خواستم جلو چند صد آدم در مورد پیشرفتهای سازمانم بگم، چیکار میخوام بکنم؟
پس کی قراره مدیریت احساساتم رو یاد بگیرم؟!
#مدیر_مملکت 👩🏻💼
#دال_عین_طا 🎓
انقدر تو مغزمون کردن مسئولین همه پیر و سن بالان که من واقعا باورم نمیشه مسئولینی که امروز دیدم هم سن داداشام باشن، ولو کوچیکتر حتی!