بعضی روزها تمام میشوند اما چیزی از آنها در آدمها جا میماند. یک بغض، یک خاطره،چند اسم که دیگر شنیدنشان مثل قبل نیست، و سکوتی که هیچوقت شبیه سکوت معمولی نشد.
هدایت شده از زنده.
آدم فکر میکنه که نمیتونه نمیتونه نمیتونه و یهو میبینه زنده بیرون اومده از اون روزهای سخت.مگه نه؟