نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
ادامه ی پارت ۳ _ مسولیت
یوکو یه قدم عقب رفت. یه قدم دیگه. نگهبان سوم هلش داد. یوکو خورد زمین. ولی بلند نشد. فقط به من نگاه کرد. توی چشماش . . . اشک بود. ولی نمیریخت.
منو کشیدن. از سالن بیرون. توی راهرو. توی اتاق شکنجه.
—
اتاق شکنجه. زیرزمین. ساعت نه صبح.
اتاق کوچیک بود. دیوارهاش خاکستری. سقفش کوتاه. بوی خون میداد. بوی درد. بوی ترس.
دستهام رو به یه میز فلزی بستن. پاهام رو هم.
نگهبان اول شلاق رو برداشت. یه شلاق چرمی. با نوکهای فلزی.
اولین ضربه. روی پشتم. پوست پشتم پاره شد. من جیغ کشیدم. ولی زود ساکت شدم.
دومین ضربه. روی شونهم. سومین. روی پهلو. چهارمین. روی پام. پنجمین. روی پشتم. ششمین. هفتمین. هشتمین.
با خودش * توشی : درد داره . ولی جاش میمونه . و بعد خوب میشه . و دوباره . و دوباره .
هیچ احساسی نبود. فقط واقعیت. مثل کسی که داره هوا رو توصیف میکنه.
بعد از شلاق، سوزنها رو آوردن.
داغ. سرخ. زیر ناخنهام. یکی یکی. ده تا ناخن. ده تا سوزن.
جیغ کشیدم. جیغی که از ته وجودم اومد.
با خودش * توشی : این هم درد داره . مثل همهی دردهای دیگه .
بعد چکش رو آوردن.
روی پام. روی استخونهایی که دیشب شکسته بود. و تازه داشت خوب میشد. دوباره شکستن.
ترق.
من فریاد کشیدم. اشک از چشمام اومد.
با خودش * توشی : این هم مثل قبلیه . هیچ فرقی نمیکنه .
—
بعد از چکش، دارو آوردن.
یه سوزن بزرگ. یه مایع زرد. نگهبان اول سوزن رو به گردنم فرو کرد. مایع توی بدنم رفت. اولش سرد بود. بعد داغ. بعد . . . بعد هیچی.
بدنم بیحس شد. ولی درد موند. همهی درد. همهی زخم. همهی شکستگی. بدون اینکه بتونم تکون بخورم.
با خودش * توشی : این بدترینه . حس میکنی ولی نمیتونی حرکت کنی . درد میکشی ولی نمیتونی جیغ بزنی . این . . . این مرگ نیست . این بدتر از مرگه .
—
نمیدونم چقدر گذشت. ساعت؟ روز؟ هفته؟
بالاخره منو ول کردن. منو کشیدن بیرون. انداختن توی راهرو.
من روی زمین دراز کشیده بودم. نمیتونستم بلند شم. پام شکسته بود. پشتم پاره بود. دستهام سوزن خورده بود.
با خودش * توشی : امروز هم زنده موندم . و فردا هم زنده میمونم .
—
بعد صدای پا اومد.
من سرمو چرخوندم. با هر دردی که بود. و دیدمش.
هوکا.
ایستاده بود. با اون موهای بلند قرمز. با اون چشمهای آبی. با اون صورت بیتفاوت.
یه لحظه نگاهم کرد. بعد خم شد. یه بطری آب گذاشت کنارم. بدون حرف. بدون نگاه.
بلند شد. راه افتاد. ولی قبل از اینکه بره، یه جمله گفت. آروم.
با لحن سرد * هوکا : تو احمقی . اینجا قهرمان نمیخوان . اینجا فقط بازمانده میخوان . یاد بگیر . یا بمیر .
و رفت. با اون غرور توی قدمهاش. با اون لذت توی چشماش.
من به بطری آب نگاه کردم.
دستم رو دراز کردم. بطری رو گرفتم.
و پرت کردم. بطری خورد به دیوار. شکست. آب ریخت روی زمین. هدر رفت.
با خودش * توشی : من آب تو رو نمیخورم . من هیچی از تو نمیگیرم . من . . . من مثل تو نمیشم . هیچوقت .
—
بعد از هوکا، یوکو اومد.
دوید. خودش رو انداخت کنار من. دستهاش لرزون بود. صورتش خیس از اشک. ولی نمیخندید. اون لبخند فیکش . . . نبود.
با گریه * یوکو : تو . . . تو دیوونهای ؟ چرا گفتی نزدیک نیا ؟ چرا ؟ من میخواستم کمکت کنم !
من بهش نگاه کردم. به چشمهای اشکیش. به دستهای لرزونش.
با لحن آروم * توشی : چون اگه میومدی ، اونا تو رو هم میزدن . من نمیذارم . آیکن دیگه نیست . من . . . من باید حواستم به تو و لاریس باشه .
یوکو یه لحظه خشکش زد. بعد گریهش شدیدتر شد. سرش رو گذاشت روی سینهی من. من دستم رو گذاشتم روی سرش. آروم.
با خودش * توشی : آیکن . . . تو رفتی . ولی من نمیذارم لاریس و یوکو هم برن . من قوی میشم . قویتر از همه . و یه روز . . . یه روز هیچکس دیگه نمیتونه به ما دست بزنه . هیچکس .
—
پایان پارت ۳
---
نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
پارت ۴ _ چی شده ؟
ساعت ۱۲ ظهر. سالن تمرین. ساختمون جدید.
سالن تمرین بزرگ بود. سقفش بلند. دیوارهاش از سنگ خاکستری. کفش از سرامیک سرد. نور از پنجرههای باریک بالای دیوار میتابید و ستونهای نور روی زمین میافتاد. بوی عرق. بوی خون خشکشده. بوی ترس.
یازده نفر وسط سالن ایستاده بودیم. صف کشیده. مثل همیشه. مثل هر روز.
من بین لاریس و یوکو ایستاده بودم. لاریس دستهاش رو جلوش گره کرده بود. یوکو ساکت بود. از دیشب ساکت بود. اون لبخند فیکش هنوز نبود.
هوکا اون سر صف ایستاده بود. موهای قرمزش رو بسته بود. پشتش به ما بود. ولی من میدونستم که لبخند میزنه. همیشه میزد.
با خودش * توشی : یازده نفر . قبلاً دوازده نفر بودیم . آیکن رفت . ولی ما موندیم .
هیچ احساسی توی این جمله نبود. فقط عدد. فقط واقعیت.
—
نگهبان اومد. همون نگهبانی که همیشه میاومد. مردی با موهای جو گندمی و یه زخم قدیمی روی گونهش. صورتش سنگ بود. مثل مجسمه.
با لحن خشک * نگهبان : از امروز ، دو تا چیز جدید داریم .
سکوت. همه گوش میدادیم. نفسها حبس شده بود.
با لحن خشک * نگهبان : اول . قراره به یه اردوی تمرینی برید . یه جای دیگه . یه ساختمون دیگه . اونجا تمرینهای سختتر میشه . آزمایشهای جدید . و آزمونهای کتبی .
آزمون کتبی؟
یه زمزمه بین بچهها افتاد. یکی از پسرهای ته صف — اسمش داریوش بود — زیر لب گفت: «مگه ما مدرسه میریم؟»
نگهبان ادامه داد. بدون اینکه به زمزمهها اهمیت بده.
با لحن خشک * نگهبان : آزمونهای کتبی از فردا شروع میشه . هر هفته یه آزمون . هر آزمون نمره داره . نمرهی پایین یعنی تنبیه . نمرهی بالا یعنی پاداش .
من به نگهبان نگاه کردم. به اون صورت سنگی. به اون زخم قدیمی.
با خودش * توشی : آزمون کتبی . این یعنی چی ؟ یعنی اینها میخوان ما رو فقط قوی نکنن . میخوان ما رو . . . باهوش هم بکنن ؟ چرا ؟ برای چی ؟
—
نگهبان یه کاغذ از جیبش درآورد. بازش کرد. با صدای بلند خوند.
با لحن خشک * نگهبان : اردوی تمرینی از فردا صبح شروع میشه . وسایلتون رو جمع کنید . فقط چیزهای ضروری . ساعت پنج صبح . اینجا . بدون تاخیر .
بعد کاغذ رو تا کرد. گذاشت توی جیبش. و رفت.
سکوت. یه سکوت سنگین. هیچکس حرف نزد. هیچکس تکون نخورد.
بعد همه با هم شروع کردن به حرف زدن. یه صدای همهمه. همه نگران. همه ترسیده.
لاریس به من نگاه کرد. توی چشماش ترس بود. ولی امید هم بود. یه امید کوچیک.
با لحن آروم * لاریس : توشی . . . تو فکر میکنی این اردو خوبه یا بد ؟
من یه لحظه بهش نگاه کردم. به چشمهای سیاهش. به دستهای گرهش.
با لحن آروم * توشی : نمیدونم . ولی مهم نیست . ما میریم . و زنده میمونیم .
لاریس یه لبخند کوچیک زد. یه لبخند خسته. ولی واقعی.
یوکو از پشت سرم گفت. با صدای خش:
با لحن خشک * یوکو : آزمون کتبی . . . من هیچوقت مدرسه نرفتم .
من بهش نگاه کردم. یوکو سرش رو پایین انداخته بود. دستهاش توی جیبش بود.
با خودش * توشی : یوکو . . . تو هم مثل من . هیچوقت مدرسه نرفتی . ولی من میتونم کمکت کنم . من . . . من میتونم بخونم . میتونم بنویسم . چطور ؟ نمیدونم . ولی میتونم . پس یادش میدم .
با لحن محکم * توشی : نگران نباش . من بهت یاد میدم .
یوکو سرش رو بالا آورد. به من نگاه کرد. توی چشماش تعجب بود. بعد یه چیز دیگه. یه چیز شبیه . . . امید.
با لحن آروم * یوکو : تو . . . تو میتونی بخونی ؟
با لحن ساده * توشی : آره . زن پیری که منو بزرگ کرد ، یه چیزایی یادم داد . قبل از اینکه بمیره .
—
هوکا از اون سر سالن اومد. با قدمهای آروم. با اون غرور توی راه رفتنش. وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه ایستاد.
با پوزخند * هوکا : آزمون کتبی ؟ چه خندهدار . انگار ما بچه مدرسهای هستیم .
من جوابش رو ندادم. بهش نگاه نکردم. فقط ایستادم.
هوکا یه خندهی کوچیک کرد. بعد ادامه داد. رفت سمت در.
با خودش * توشی : تو از ترس میخندی . نه از شادی . من این رو میدونم . چون من هم یه روز همینطوری میخندیدم .
—
شب. اتاق ۷. ساعت ۱۱ شب.
من روی تخت نشسته بودم. یه تیکه زغال توی دستم بود. روی دیوار حروف مینوشتم.
لاریس کنارم نشسته بود. با دقت نگاه میکرد. یوکو اون طرف. با زانوهاش جمع شده.
با لحن آروم * توشی : این حرف «الف» ه . این «ب» . این «پ» .
یوکو با دقت نگاه میکرد. لبهاش رو تکون میداد. مثل کسی که داره حفظ میکنه.
با لحن کنجکاو * یوکو : اینا رو از کجا یاد گرفتی ؟
من یه لحظه مکث کردم. به یاد زن پیر افتادم. به یاد دستهای چروکش. به یاد شبهایی که برام قصه میگفت. قبل از اینکه فرار کنه. قبل از اینکه تنهام بذاره.
با لحن آروم * توشی : از یه نفر . که دیگه نیست .
یوکو ساکت شد. لاریس ساکت شد. هیچکس حرفی نزد.
نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
ادامه ی پارت ۴ _ چی شده ؟ (۲)
با خودش * توشی : اون زن . . . اون زن تنها کسی بود که برام وقت گذاشت . تنها کسی بود که اسمم رو صدا کرد . حالا من باید جای اون باشم . برای لاریس . برای یوکو .
—
ساعت ۱۱ و نیم شب.
لاریس خوابیده بود. یوکو هم. من بیدار بودم. به سقف نگاه میکردم.
از پنجرهی کوچیک اتاق، آسمون دیده میشد. پر ستاره. سرد. بیتفاوت.
من به فردا فکر کردم. به اردو. به آزمون. به هوکا. به دولت. به دروازه.
با خودش * توشی : فردا میریم . یه جای جدید . یه چیز جدید . ولی من آمادهم . چون . . . چون هیچچیز بدتر از اینجا نیست . از چاه . از این .
یه نفس عمیق کشیدم. چشمهام رو بستم.
با خودش * توشی : آیکن . . . من قوی میشم . برای تو . برای لاریس . برای یوکو . و یه روز . . . یه روز همهی اینها تموم میشه .
—
ناگهان.
بوم.
یه صدای انفجار. بلند. کرکننده. مثل اینکه یه چیزی ترکیده باشه. زمین لرزید. تخت تکون خورد. من از جام پریدم.
لاریس از خواب پرید. با چشمهای گرد. یوکو بلند شد.
با ترس * لاریس : چ _چی بود ؟
من نگاه کردم سمت پنجره. نور نارنجی. آتیش. از ساختمون کناری. ساختمونی که کنار خوابگاه بود. منفجر شده بود.
با خودش * توشی : چی . . . چی داره اتفاق میافته ؟
قریچ.
در اتاق باز شد. یه نگهبان دوید داخل. صورتش رنگپریده بود. دستهاش میلرزید.
با فریاد * نگهبان : دشمن حمله کرد ! همهتون آماده باشین ! الان !
من به نگهبان نگاه کردم. به ترس توی چشماش. به لرزش دستهاش.
با خودش * توشی : دشمن ؟ . . . چه دشمنی ؟ . . . مگه اینجا زندانه ؟ مگه ما زندانی هستیم ؟ پس . . . پس کی داره حمله میکنه ؟
صدای انفجار دوم اومد. این بار نزدیکتر. پنجرهی اتاق لرزید. لاریس جیغ کشید. یوکو دستش رو گرفت
با خودش * توشی : من تازه از یه شکنجه جون سالم به در بردم . فکر نمیکنم دشمن بتونه کاری کنه که نگهبانها نکردن . . . دشمن ؟ آخه من دشمنهای بزرگتری رو توی همین ساختمون دارم .
پایان پارت ۴
---