نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
پارت ۴ _ چی شده ؟
ساعت ۱۲ ظهر. سالن تمرین. ساختمون جدید.
سالن تمرین بزرگ بود. سقفش بلند. دیوارهاش از سنگ خاکستری. کفش از سرامیک سرد. نور از پنجرههای باریک بالای دیوار میتابید و ستونهای نور روی زمین میافتاد. بوی عرق. بوی خون خشکشده. بوی ترس.
یازده نفر وسط سالن ایستاده بودیم. صف کشیده. مثل همیشه. مثل هر روز.
من بین لاریس و یوکو ایستاده بودم. لاریس دستهاش رو جلوش گره کرده بود. یوکو ساکت بود. از دیشب ساکت بود. اون لبخند فیکش هنوز نبود.
هوکا اون سر صف ایستاده بود. موهای قرمزش رو بسته بود. پشتش به ما بود. ولی من میدونستم که لبخند میزنه. همیشه میزد.
با خودش * توشی : یازده نفر . قبلاً دوازده نفر بودیم . آیکن رفت . ولی ما موندیم .
هیچ احساسی توی این جمله نبود. فقط عدد. فقط واقعیت.
—
نگهبان اومد. همون نگهبانی که همیشه میاومد. مردی با موهای جو گندمی و یه زخم قدیمی روی گونهش. صورتش سنگ بود. مثل مجسمه.
با لحن خشک * نگهبان : از امروز ، دو تا چیز جدید داریم .
سکوت. همه گوش میدادیم. نفسها حبس شده بود.
با لحن خشک * نگهبان : اول . قراره به یه اردوی تمرینی برید . یه جای دیگه . یه ساختمون دیگه . اونجا تمرینهای سختتر میشه . آزمایشهای جدید . و آزمونهای کتبی .
آزمون کتبی؟
یه زمزمه بین بچهها افتاد. یکی از پسرهای ته صف — اسمش داریوش بود — زیر لب گفت: «مگه ما مدرسه میریم؟»
نگهبان ادامه داد. بدون اینکه به زمزمهها اهمیت بده.
با لحن خشک * نگهبان : آزمونهای کتبی از فردا شروع میشه . هر هفته یه آزمون . هر آزمون نمره داره . نمرهی پایین یعنی تنبیه . نمرهی بالا یعنی پاداش .
من به نگهبان نگاه کردم. به اون صورت سنگی. به اون زخم قدیمی.
با خودش * توشی : آزمون کتبی . این یعنی چی ؟ یعنی اینها میخوان ما رو فقط قوی نکنن . میخوان ما رو . . . باهوش هم بکنن ؟ چرا ؟ برای چی ؟
—
نگهبان یه کاغذ از جیبش درآورد. بازش کرد. با صدای بلند خوند.
با لحن خشک * نگهبان : اردوی تمرینی از فردا صبح شروع میشه . وسایلتون رو جمع کنید . فقط چیزهای ضروری . ساعت پنج صبح . اینجا . بدون تاخیر .
بعد کاغذ رو تا کرد. گذاشت توی جیبش. و رفت.
سکوت. یه سکوت سنگین. هیچکس حرف نزد. هیچکس تکون نخورد.
بعد همه با هم شروع کردن به حرف زدن. یه صدای همهمه. همه نگران. همه ترسیده.
لاریس به من نگاه کرد. توی چشماش ترس بود. ولی امید هم بود. یه امید کوچیک.
با لحن آروم * لاریس : توشی . . . تو فکر میکنی این اردو خوبه یا بد ؟
من یه لحظه بهش نگاه کردم. به چشمهای سیاهش. به دستهای گرهش.
با لحن آروم * توشی : نمیدونم . ولی مهم نیست . ما میریم . و زنده میمونیم .
لاریس یه لبخند کوچیک زد. یه لبخند خسته. ولی واقعی.
یوکو از پشت سرم گفت. با صدای خش:
با لحن خشک * یوکو : آزمون کتبی . . . من هیچوقت مدرسه نرفتم .
من بهش نگاه کردم. یوکو سرش رو پایین انداخته بود. دستهاش توی جیبش بود.
با خودش * توشی : یوکو . . . تو هم مثل من . هیچوقت مدرسه نرفتی . ولی من میتونم کمکت کنم . من . . . من میتونم بخونم . میتونم بنویسم . چطور ؟ نمیدونم . ولی میتونم . پس یادش میدم .
با لحن محکم * توشی : نگران نباش . من بهت یاد میدم .
یوکو سرش رو بالا آورد. به من نگاه کرد. توی چشماش تعجب بود. بعد یه چیز دیگه. یه چیز شبیه . . . امید.
با لحن آروم * یوکو : تو . . . تو میتونی بخونی ؟
با لحن ساده * توشی : آره . زن پیری که منو بزرگ کرد ، یه چیزایی یادم داد . قبل از اینکه بمیره .
—
هوکا از اون سر سالن اومد. با قدمهای آروم. با اون غرور توی راه رفتنش. وقتی از کنارم رد شد، یه لحظه ایستاد.
با پوزخند * هوکا : آزمون کتبی ؟ چه خندهدار . انگار ما بچه مدرسهای هستیم .
من جوابش رو ندادم. بهش نگاه نکردم. فقط ایستادم.
هوکا یه خندهی کوچیک کرد. بعد ادامه داد. رفت سمت در.
با خودش * توشی : تو از ترس میخندی . نه از شادی . من این رو میدونم . چون من هم یه روز همینطوری میخندیدم .
—
شب. اتاق ۷. ساعت ۱۱ شب.
من روی تخت نشسته بودم. یه تیکه زغال توی دستم بود. روی دیوار حروف مینوشتم.
لاریس کنارم نشسته بود. با دقت نگاه میکرد. یوکو اون طرف. با زانوهاش جمع شده.
با لحن آروم * توشی : این حرف «الف» ه . این «ب» . این «پ» .
یوکو با دقت نگاه میکرد. لبهاش رو تکون میداد. مثل کسی که داره حفظ میکنه.
با لحن کنجکاو * یوکو : اینا رو از کجا یاد گرفتی ؟
من یه لحظه مکث کردم. به یاد زن پیر افتادم. به یاد دستهای چروکش. به یاد شبهایی که برام قصه میگفت. قبل از اینکه فرار کنه. قبل از اینکه تنهام بذاره.
با لحن آروم * توشی : از یه نفر . که دیگه نیست .
یوکو ساکت شد. لاریس ساکت شد. هیچکس حرفی نزد.
نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
ادامه ی پارت ۴ _ چی شده ؟ (۲)
با خودش * توشی : اون زن . . . اون زن تنها کسی بود که برام وقت گذاشت . تنها کسی بود که اسمم رو صدا کرد . حالا من باید جای اون باشم . برای لاریس . برای یوکو .
—
ساعت ۱۱ و نیم شب.
لاریس خوابیده بود. یوکو هم. من بیدار بودم. به سقف نگاه میکردم.
از پنجرهی کوچیک اتاق، آسمون دیده میشد. پر ستاره. سرد. بیتفاوت.
من به فردا فکر کردم. به اردو. به آزمون. به هوکا. به دولت. به دروازه.
با خودش * توشی : فردا میریم . یه جای جدید . یه چیز جدید . ولی من آمادهم . چون . . . چون هیچچیز بدتر از اینجا نیست . از چاه . از این .
یه نفس عمیق کشیدم. چشمهام رو بستم.
با خودش * توشی : آیکن . . . من قوی میشم . برای تو . برای لاریس . برای یوکو . و یه روز . . . یه روز همهی اینها تموم میشه .
—
ناگهان.
بوم.
یه صدای انفجار. بلند. کرکننده. مثل اینکه یه چیزی ترکیده باشه. زمین لرزید. تخت تکون خورد. من از جام پریدم.
لاریس از خواب پرید. با چشمهای گرد. یوکو بلند شد.
با ترس * لاریس : چ _چی بود ؟
من نگاه کردم سمت پنجره. نور نارنجی. آتیش. از ساختمون کناری. ساختمونی که کنار خوابگاه بود. منفجر شده بود.
با خودش * توشی : چی . . . چی داره اتفاق میافته ؟
قریچ.
در اتاق باز شد. یه نگهبان دوید داخل. صورتش رنگپریده بود. دستهاش میلرزید.
با فریاد * نگهبان : دشمن حمله کرد ! همهتون آماده باشین ! الان !
من به نگهبان نگاه کردم. به ترس توی چشماش. به لرزش دستهاش.
با خودش * توشی : دشمن ؟ . . . چه دشمنی ؟ . . . مگه اینجا زندانه ؟ مگه ما زندانی هستیم ؟ پس . . . پس کی داره حمله میکنه ؟
صدای انفجار دوم اومد. این بار نزدیکتر. پنجرهی اتاق لرزید. لاریس جیغ کشید. یوکو دستش رو گرفت
با خودش * توشی : من تازه از یه شکنجه جون سالم به در بردم . فکر نمیکنم دشمن بتونه کاری کنه که نگهبانها نکردن . . . دشمن ؟ آخه من دشمنهای بزرگتری رو توی همین ساختمون دارم .
پایان پارت ۴
---