ناشناس مالک اگه نظری راجب رمان بود
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5pi79v1&btn=.
نام اثر : #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده : آدریانا رادمان
پارت ۱ _ گذشته
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
---
پارت ۱
بعضی چیزها رو آدم هیچوقت فراموش نمیکنه. حتی اگه بخواد. حتی اگه سالها بگذره. حتی اگه تلاش کنی خودت رو قانع کنی که مهم نبودن.
من الان سیزده سالمه. و هنوز یادم میاد.
یادم میاد که پنج سالم بود وقتی زن پیر گفت فرار کن. یادم میاد که هفت سالم بود وقتی اولین سنگ رو بهم زدن. یادم میاد که ده سالم بود وقتی مأمورهای دولت من رو از توی یه کوچهی تنگ کشیدن بیرون و انداختن توی ماشین.
و یادم میاد که اون روز، دعا کردم. من که هیچوقت دعا نکرده بودم. من که نمیدونستم خدا کیه. من که فقط یه بچهی گرسنه و کثیف بودم. ولی دعا کردم.
به کی؟ نمیدونم. به هر چیزی که اون بالا بود. به هر چیزی که شاید — فقط شاید — یه گوشهای نشسته بود و تماشا میکرد.
هیچکس جواب نداد.
—
سه سال گذشته.
سه سال از اون روز توی ماشین. سه سال از اون شب تاریک. سه سال از اون دروازهی سیاه که وقتی باز شد، فهمیدم دنیام تموم شده.
شکنجهگاه اسمش «مرکز آموزش» بود. ولی هیچکس این اسم رو به زبون نمیآورد. همه میگفتن «چاه». چون مثل چاه بود. تاریک. عمیق. و هر کی توش میافتاد، دیگه بیرون نمیاومد.
من توش افتادم. ده ساله بودم. تنها. ترسیده.
—
روز اول، من رو بردن توی یه اتاق کوچیک. یه میز بود. دو تا صندلی. یه مرد پشت میز نشسته بود. لباس سیاه. صورتش سرد.
با لحن خشک * مرد : اسمت چیه ؟
با ترس * توشی : ت _توشی .
مرد یه کاغذ برداشت. یه چیزایی نوشت. بعد سرش رو بالا آورد. نگاهش . . . نگاهش مثل نگاه کردن به یه حیوون بود.
با لحن خشک * مرد : میدونی چرا اینجایی ؟
توشی سرش رو تکون داد. نه.
مرد یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود.
با لحن سرد * مرد : چون تو از نژاد شیطانی . نژادی که هزاران سال پیش به وجود اومد . نژادی که توی خونش سم داره . نژادی که باید از بین بره . ولی . . .
مکث کرد. یه کاغذ دیگه برداشت.
با لحن سرد * مرد : ولی ما بهت نیاز داریم . تو قراره یه روز بری توی دروازه . قراره دروازه رو ببندی . مثل هیلیوئه .
با تعجب * توشی : ه _هیلیوئه ؟
مرد یه عکس گذاشت روی میز. یه مرد جوون. موهای تیره. چشمهای خسته.
با لحن سرد * مرد : هیلیوئه . تنها نفر از نژاد تو که تونست دروازه رو شش ماه ببنده . هشتاد سال پیش . قبل از اینکه بمیره . تو . . . تو میتونی مثل اون باشی . اگه تمرین کنی . اگه قوی بشی . اگه زنده بمونی .
توشی به عکس نگاه کرد. به اون چشمهای خسته. به اون صورت جوون.
با خودش * توشی : هیلیوئه . . . پس یه روز من هم میتونم برم اونجا . میتونم فرار کنم .
مرد کاغذ رو برداشت. از اتاق رفت بیرون. توشی تنها موند. با عکس. با اسم. با یه امید کوچیک.
—
چاه جای عجیبی بود. نه سقفی داشت، نه تخت. فقط یه حیاط بزرگ با دیوارهای بلند. و بچهها. صدها بچه. همه از یه نژاد. همه با یه برچسب.
نژاد شیطان.
مأمورها هر روز صبح میاومدن. ما رو میبردن توی یه اتاق بزرگ. اونجا تمرین میکردیم. شمشیر. مشت. دویدن. سنگینی.
و بعد، وقتی خسته میشدیم، وقتی دستهامون میلرزید، وقتی از تشنگی به گریه میافتادیم، شکنجهمون میکردن.
نه بهخاطر تمرین. نه بهخاطر آموزش. فقط . . . فقط بهخاطر خودشون. چون لذت میبردن.
با شلاق. با چوب. با هر چیزی که دستشون میرسید. و بعد، وقتی زخمی میشدیم، وقتی خون از بدنمون جاری میشد، دارو بهمون میدادن. داروهای عجیب. داروهایی که نمیدونستیم چیه. بعضیهاشون درد رو بیشتر میکرد. بعضیهاشون بدنمون رو میسوزوند. بعضیهاشون ما رو بیهوش میکرد و بعد که بیدار میشدیم، نمیدونستیم چیکارمون کردن.
میگفتن: «شما سپر ما هستید. شما باید قوی بشید.»
—
ولی یه چیزی بود که منو زنده نگه میداشت. یه چیزی که توی خونم بود. نژاد شیطان. زخمهامون خودش خوب میشد. سم رو از بدنمون دفع میکرد. ولی . . . ولی جاشون میموند. هر زخم. هر شکنجه. هر آزمایش. یه نشونه از خودش جا میذاشت.
و دردش هم میموند. حتی اگه زخم خوب میشد. حتی اگه خون بند میومد. درد . . . درد هیچوقت نمیرفت.
من الان پر از نشونمه. پشتم. دستهام. پاهام. حتی صورتم. هر جای بدنم یه یادگاری از سه سال گذشته داره. ولی زندهم.
—
و توی این سه سال، یه چیزی توی من رشد کرد. یه چیزی که مثل سم توی خونم بود.
تنفر.
به اونها. به اون مردی که پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه میکرد. به مأمورهایی که صبحها میاومدن و شبها با لبخند میرفتن. به دولتی که فکر میکرد ما سپر هستیم. به دنیایی که ما رو آشغال میدونست.
با خودش * توشی : من از اینجا میرم . ولی نه فقط برای فرار . نه فقط برای زنده موندن . من میرم که یه روز برگردم . برگردم و کاری کنم که هیچکس . . . هیچکس دیگه نتونه به من دست بزنه .
آره. من دنبال یه زندگی خوبم. یه خونه. یه تخت. یه غذا. ولی بیشتر از اون . . . بیشتر از همهی اینها، یه چیز دیگه میخوام:
نمیخوام هیچوقت، هیچوقت دیگه، هیچکس بتونه بهم آسیب بزنه.
و برای این کار، باید قوی بشم. باید از دروازه رد بشم. باید مثل هیلیوئه بشم. نه . . . نه، بهتر از هیلیوئه.
با خودش * توشی : اگه قوی بشم ، شاید یه روز بتونم فرار کنم . اگه قوی بشم ، شاید یه روز بتونم دروازه رو باز کنم . اگه قوی بشم ، شاید یه روز بتونم از اینجا برم .
مکث میکنم. بعد یه لبخند کوچیک. یه لبخند تلخ.
با خودش * توشی : نه . . . من نمیخوام فقط برم . من میخوام برگردم . من میخوام جواب پس بدم . من میخوام . . . انتقام بگیرم .
—
امروز سیزده سالمه. سه ساله که توی چاهم.
دستهام پینه بسته. بدنم پر از زخمه. ولی ایستادهم. هنوز زندهم. هنوز نفس میکشم.
و یه چیز رو میدونم. یه چیز رو مطمئنم.
یه روز از اینجا میرم.
حتی اگه آخرین کاری که توی این دنیا بکنم، همینه.
حتی اگه بمیرم.
---
پایان پارت ۱
نام اثر: #از_چاه_تا_تاج
نام نویسنده: آدریانا رادمان
پارت ۲ _ هم اتاقی
چنل : https://eitaa.com/T1O2S3H4I
---
پارت ۲
سه سال از شکنجه گذشته بود. سه سال از اون روزی که مرد پشت میز نشسته بود و مثل حیوون بهم نگاه کرد. سه سال از اون صبحی که زن پیر گفت فرار کن.
الان سیزده سالمه. و تازه فهمیدم که هیچچیز تموم نشده.
—
صبح بود. مثل هر صبح. آفتاب از پشت دیوارهای بلند چاه میتابید و سایهمون رو روی زمین مینداخت. ما توی حیاط صف بسته بودیم. بدنهامون باندپیچی بود. بعضیها از دیشب زخمهای عمیقی داشتن. بعضیها هنوز خون از باندشون رد میشد.
من هم بینشون بودم. دست چپم باند پیچی شده بود. دیشب یه مأمور با چوب محکم زد روی مچم. استخونم شکسته بود. ولی میدونستم که خودش خوب میشه. نژاد شیطان اینطوری بود. زخمهامون خودش خوب میشد. ولی جاشون میموند. و دردش هم. درد هیچوقت نمیرفت.
یه مأمور اومد جلو. یه کاغذ توی دستش بود. صورتش سرد. مثل همیشه.
با لحن خشک * مأمور : این دوازده نفر که اسمشون رو میخونم بیان جلو .
اسمها رو خوند. یکی یکی. من منتظر بودم. منتظر بودم که اسمم رو بشنوم. و شنیدم.
«توشی.»
یه لحظه خشکم زد. بعد از بین صف بیرون اومدم. یازده نفر دیگه هم بیرون اومدن. همه مثل من. زخمی. خسته. ولی زنده.
مأمور یه لبخند کوچیک زد. ولی توی چشماش چیزی نبود.
با لحن خشک * مأمور : تبریک میگم . شما ارتقا پیدا کردین . بخاطر قدرت و مهارتتون . از حالا وارد یه دوره ی آموزشی جدید میشین .
من به اطراف نگاه کردم. بچههای دیگه هم به هم نگاه میکردن. بعضیها ترسیده بودن. بعضیها خوشحال. من؟ نمیدونستم چی حس میکنم.
با خودش * توشی : ارتقا ؟ این یعنی چی ؟ یعنی بهتر میشه ؟ یا یعنی بدتر ؟
—
ما رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن. ساختمونی که سقف داشت. سقف نازک بود. ولی سقف بود. اتاقهامون کوچیک بود. ولی اتاق بود.
چهار نفر توی هر اتاق. چهار تا تخت. دو تا کمد. تختها پارهپاره بودن. ولی تخت بودن.
من با سه نفر دیگه هماتاق شدم.
آیکن — پسری با موهای سفید و پوست سیاه. یه زخم روی لبش داشت و یه زخم هم روی ابروش. ساکت بود. درونگرا. ولی توی چشماش خشم سرد نبود — منطق بود. یه منطق آروم. آیکن گریه نمیکرد. آیکن سرد هم نبود. فقط . . . هوای دوستاش رو داشت. ولی هیچوقت نمیگفت. فقط عمل میکرد. اگه کسی زخمی میشد، بیصدا باند و دارو میآورد. اگه کسی گشنه میشد، نصف سهمش رو میذاشت کنار. آیکن قوی بود. قویترین کسی که توی چاه دیده بودم.
لاریس — دختری با موها و چشمهای سیاه. پوستش سفید بود. زیبا بود. ولی برخلاف بقیه، توی چشماش گرمی بود. یه گرمی عجیب. مثل کسی که با وجود همهی دردها، هنوز قلبش کار میکرده. هنوز مهربون بود. لاریس احساساتش رو راحت بیان میکرد. اگه ناراحت بود، گریه میکرد. اگه خوشحال بود، میخندید. اگه میترسید، میگفت. لاریس احساس رو پنهون نمیکرد.
یوکو — پسری با موهای قرمز رو به بالا. پوستش سفید بود. و همیشه هم لبخند میزد. یه لبخند . . . فیک. یه لبخندی که هیچوقت به چشماش نمیرسید. یوکو همیشه شوخی میکرد. همیشه میخندید. ولی من میدونستم. من میدونستم که اون لبخند زره بود. یه زره که یوکو هر روز صبح میپوشید تا دق نکنه.
من بهشون نگاه کردم. اونها هم به من نگاه کردن.
با خودش * توشی : اینها . . . اینها هم مثل منن . اینها هم درد کشیدن . ولی . . . ولی هیچکدومشون عاقل نموندن . آیکن خودش رو توی منطق زندانی کرده . لاریس توی احساسش غرق شده . یوکو توی لبخندش پنهون شده . و من ؟ . . . من هم یه جوری خودم رو بیحس کردم . مگه توی این جهنم میشه عاقل موند ؟
لاریس اولین کسی بود که حرف زد.
با مهربونی * لاریس : حالت خوبه ؟ دستت . . . دستت خیلی باندپیچی شده .
من به دستم نگاه کردم. بعد به لاریس. توی چشماش نگرانی بود. واقعی.
با لحن خسته * توشی : آره . خوبم . خودش خوب میشه .
لاریس لبخند کوچیکی زد. یه لبخند واقعی.
با مهربونی * لاریس : من همیشه باند و دارو جمع میکنم . اگه چیزی لازم داشتی ، بگو . ما باید مراقب هم باشیم .
آیکن از گوشهی اتاق نگاه کرد. هیچی نگفت. ولی بعداً، وقتی همه حواسشون پرت بود، یه باند کوچیک گذاشت روی تخت من. بدون حرف. بدون نگاه.
با خودش * توشی : آیکن . . . تو هیچوقت حرف نمیزنی . ولی من میدونم . من میدونم که تو هوای ما رو داری .
غذا هم عوض شده بود. قبلاً روزی دو قرص نون و یه سیبزمینی بود. الان سه وعده غذا میدادن. هر وعده دو قرص نون. دو تا سیبزمینی. چهار برگ کاهو. و یه نصفه سوسیس.
من به سوسیس نگاه کردم. سه سال بود که سوسیس ندیده بودم. سه سال بود که گوشت ندیده بودم.
یه لحظه به خودم گفتم: «شاید اینجا بهتره.»
ولی بعد یادم اومد. هیچچیز توی این دنیا بهتر نمیشه. هیچچیز.