آرزویم از محفل شعری با حضور تو به حسرتی در کنج قلبم خانه نشین شد :))
_ غزلی سروده ام برایت >
_ [بنام خون رستاخیز ]
بنویس، خورشیدی به گودالِ بلا افتاد
آرامِ، یک ملت به خاکِ کربلا افتاد
عشقِ دلافروزی که از او میشدیم شیدا
مبارک، جانِ شیرینش که در راهِ خدا افتاد
صلابتها ز مشتِ تو به چرخ آسمان ها رفت
نوایِ یا لثاراتالحسین در ،هر سرا افتاد
تمام عالم از خون شهادت باز برخیزند
از این پاکیِ خونی که به عرشِ کبریا افتاد
میان فوج فوج لشکرش جام جهان لرزید
به رستاخیزِ خونی ک به تقدیر قضا افتاد
همه پیر و جوان و کودک و نوازد، میبینی
به عشق خاک خود،با ظلم در شور و نوا افتاد
به زیرِ بیرقِ شمشیرِ بُرّان ، حیدری دیگر
سپاهِ ظلمِ کوفی مَسلک، از پا بی صدا افتاد
به عهد چادرِ مادر ، ک با خونت قسم بستم
حجابَم دِشنه و دُشمن از این تیرِ حیا افتاد
_تیرماه 405
_خودم
👀🫀