هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت :8⃣7⃣1⃣
#فصل_پانزدهم
اما چون شیری نمی آمد، گریه می کرد.»
از این حرفش خیلی ناراحت شدم. گفت: «حالا ببین تو چه آسوده بچه ات را شیر می دهی. باید خدا را هزار مرتبه شکر کنی.»
گفتم: «خدا را شکر که تو پیش منی. سایه ات بالای سر من و بچه هاست.»
کاسه انار را گرفت دستش و قاشق قاشق خودش گذاشت دهانم و گفت: «قدم! الهی اجرت با حضرت زهرا. الهی اجرت با امام حسین. کاری که تو می کنی، از جنگیدن من سخت تر است. می دانم. حلالم کن.»
هنوز انارها توی دهانم بود که صدای بوق ماشینی از توی کوچه آمد. بعد هم صدای زنگ توی راهرو پیچید. بلند شد. لباس هایش را پوشید، گفت: «دنبال من آمده اند، باید بروم.»
انارها توی گلویم گیر کرده بود. هر کاری می کردم، پایین نمی رفت. آمد پیشانی ام را بوسید و گفت: «زود برمی گردم. نگران نباش.»
صبح زود با صدای سمیه از خواب بیدار شدم. گرسنه اش بود. باید شیرش می دادم. تا بلند شدم و توی رختخواب نشستم، سمیه خوابش برد. از پشت پنجره آسمان را می دیدم که هنوز تاریک است. به ساعت نگاه کردم، پنج و نیم بود. بلند شدم، وضو گرفتم که دوباره صدای گریه سمیه بلند شد.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت :9⃣7⃣1⃣
#فصل_پانزدهم
بغلش کردم و شیرش دادم. مهدی کنارم خوابیده بود و خدیجه و معصومه هم کمی آن طرف تر کنار هم خوابیده بودند. دلم برایشان سوخت. چه معصومانه و مظلومانه خوابیده بودند. طفلی ها بچه های خوب و ساکتی بودند. از صبح تا شب توی خانه بودند. بازی و سرگرمی شان این بود که از این اتاق به آن اتاق بروند. دنبال هم بدوند. بازی کنند و تلویزیون نگاه کنند. روزها و شب ها را این طور می گذراندند. یک لحظه دلم خواست زودتر هوا روشن شود. دست بچه ها را بگیرم و تا سر خیابان ببرمشان، چیزی برایشان بخرم، بلکه دلشان باز شود. اما سمیه را چه کار می کردم. بچه چهل روزه را که نمی شد توی این سرما بیرون برد. سمیه به سینه ام مک می زد و با ولع شیر می خورد. دستی روی سرش کشیدم و گفتم: «طفلک معصوم من، چقدر گرسنه ای.»
صدای در آمد. انگار کسی پشت در اتاق بود. سینه ام را به زور از دهان سمیه بیرون کشیدم. سمیه زد زیر گریه. با ترس و لرز و بی سر و صدا رفتم توی راه پله. گفتم: «کیه... کیه؟!»
صدایی نیامد. فکر کردم شاید گربه است. سمیه با گریه اش خانه را روی سرش گذاشته بود.
پشت در، میزی گذاشته بودم. رفتم پشت در و گفتم: «کیه؟!» کسی داشت کلید را توی قفل می چرخاند. صمد بود، گفت: «منم. باز کن.»
با خوشحالی میز را کنار کشیدم و در را باز کردم.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫⇠ #دختر_شینا
✫⇠قسمت :9⃣7⃣1⃣
#فصل_پانزدهم
بغلش کردم و شیرش دادم. مهدی کنارم خوابیده بود و خدیجه و معصومه هم کمی آن طرف تر کنار هم خوابیده بودند. دلم برایشان سوخت. چه معصومانه و مظلومانه خوابیده بودند. طفلی ها بچه های خوب و ساکتی بودند. از صبح تا شب توی خانه بودند. بازی و سرگرمی شان این بود که از این اتاق به آن اتاق بروند. دنبال هم بدوند. بازی کنند و تلویزیون نگاه کنند. روزها و شب ها را این طور می گذراندند. یک لحظه دلم خواست زودتر هوا روشن شود. دست بچه ها را بگیرم و تا سر خیابان ببرمشان، چیزی برایشان بخرم، بلکه دلشان باز شود. اما سمیه را چه کار می کردم. بچه چهل روزه را که نمی شد توی این سرما بیرون برد. سمیه به سینه ام مک می زد و با ولع شیر می خورد. دستی روی سرش کشیدم و گفتم: «طفلک معصوم من، چقدر گرسنه ای.»
صدای در آمد. انگار کسی پشت در اتاق بود. سینه ام را به زور از دهان سمیه بیرون کشیدم. سمیه زد زیر گریه. با ترس و لرز و بی سر و صدا رفتم توی راه پله. گفتم: «کیه... کیه؟!»
صدایی نیامد. فکر کردم شاید گربه است. سمیه با گریه اش خانه را روی سرش گذاشته بود.
پشت در، میزی گذاشته بودم. رفتم پشت در و گفتم: «کیه؟!» کسی داشت کلید را توی قفل می چرخاند. صمد بود، گفت: «منم. باز کن.»
با خوشحالی میز را کنار کشیدم و در را باز کردم.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
#فایل_صوتي_شيطان_شناسی
#قسمت 3⃣1⃣
🎧آنچه خواهید شنید؛👇
✍مراقب باشیم؛
🔻حسادت...
🔻و تمایل به تجسس در امور دیگران
دو دستگیره بزرگ شیطان، در وجود ماست😱
چگونه آنها را از وجودمان پاک کنیم؟👇
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
4_310226054725763478.mp3
4.91M
پیشنهاد میڪنم حتما گوش ڪنید👌👌
مبحثاش عالیههه
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❂◆◈○•--------------------
❂○° ماه همراه بچه هاست °○❂
🔻قسمت چهارم...
💠 یکی از کادرهای ارشد اطلاعاتی تیپ ۲۷ در عملیات مسلم بن عقیل (ع)، در شرح این واقعه میگوید: «... شب عملیات #مسلم_بن_عقیل در دیدگاه ایستاده بودم. #حاج_همت و دیگر برادران هم حضور داشتند. بیسیم کار میکرد. اوضاع شلوغ بود و گردانها از نقطهٔ رهایی عبور کرده بودند. حاج همت ساکت و آرام به آسمان خیره شده بود و اشک میریخت.
🌙 کمتر کسی به ایشان توجه داشت. همه سرگرم کار خودشان بودند. از حالت حاجی تعجب کردم. ابتدا به خودم اجازه ندادم چیزی بپرسم، اما طاقت نیاوردم. جلو رفتم، حال او را جویا شدم. #حاج_همت به بالا اشاره کرد و گفت: خوب به ماه نگاه کن. به آسمان نگاه کردم. به نظر میرسید ماه در حال حرکت است. #حاج_همت ادامه داد: ماه، لحظه به لحظه، نیروهای ما را همراهی میکند. جایی که نیروها در معرض دید دشمن قرار میگیرند، ماه زیر ابر میرود و جایی که از دید دشمن خارج میشوند و نیاز به روشنایی دارند، ماه از زیر ابرها بیرون میآید و همه جا را روشن میکند.
🔸از آنجا که حاجی اعتقاد شدیدی به امدادهای غیبی و رهبری عملیات از سوی آقا امام زمان (عج) داشت، به شدت منقلب شده بود و طاقت نیاورد. از پشت بیسیم به فرمانده گردانها ندا داد تا به حرکت ابرها و ماه توجه داشته باشند. چند دقیقه بعد، صدای فرماندهان از پشت بیسیم به گوش رسید، آنها هم از شوق، گریه میکردند».
✔️ ادامه دارد...
------------------------•○◈❂
○⭕️http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
#طنز_جبهه6⃣2⃣
🍹 شربت صلواتی 🍹
دو تا از بچهها اسیری را همراه خودشون آورده بودند و های های میخندیدند
گفتم: این کیه؟
گفتند: عراقیه
گفتم: چطوری اسیرش کردید؟
میخندیدند!!!
گفتند: از شب عملیات پنهان شده بود
تشنگی فشار آورده بهش
با لباس بسیجیهای خودمان اومده بود ایستگاه #صلواتی
میخواسته شربت بگیره، #پول داده و اینطوری لو رفته
و هنوز میخندیدند….😂😂
#لبخند_بزن_بسیجی 😀
🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
#طنز_جبهه7⃣2⃣
💠 شهدا نورانیَن
🔹يكي ميگفت:
پسرم اينقدر بي تابي كرد تا بالاخره براي 3 روز بردمش جبهه وروجك خيلي هم كنجكاو بود و هي سوال ميكرد:
🔸بابا چرا اين آقا يه پا نداره؟
🔹بابا اين آقا سلموني نميره اين قدر ريش داره ؟
🔹بابا اين تفنگ گندهه اسمش چيه ؟
🔸بابا چرا اين تانكها چرخ ندارند؟😒
🔹تا اينكه يه روز برخورديم به يه بنده خدا كه مثل
بلال حبشي سياه بود😑
به شب گفته بود در نیا من هستم😐
🔸پسرم پرسيد بابا مگه تو نگفتي همه رزمنده ها نورانين؟😳
🔹گفتم چرا پسرم!
🔸پرسيد پس چرا اين آقا اين قدر سياهه؟😳
🔹منم كم نياوردم و گفتم:
باباجون اون از بس نوراني بوده صورتش سوخته،فهميدي؟😒😂
#لبخند_بزن_بسیجی😁
🌹🍃🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❂◆◈○•--------------------
❂○° ماه همراه بچه هاست °○❂
🔻قسمت پنجم...
💠 از نهم مهر تا بیست و پنجم آبان ۱۳۶۱، بیش از چهل و پنج شبانه روز، #همت و رزمندگان خاکی پوش تحت امرش، طی دو عملیات پی در پی #مسلم_بن_عقیل و #زین_العابدین (ع)، جنگی سخت و از حیث موانع طبیعی منطقهٔ کوهستانی #سومار، بسیار پیچیده را تجربه کردند. به رغم آنکه اهداف اصلی این عملیات تأمین نشدند، نفس استقرار نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران بر ارتفاعات مشرف به شهر مندلی عراق و بزرگراه استراتژیک #مندلی ـ بغداد، برای رژیم متجاوز #صدام_حسین، که در آن ایام خود را برای برگزاری هفتمین دور اجلاس سران جنبش عدم تعهد در پایتخت عراق مهیا کرده بود، به منزلهٔ تهدیدی حیثیتی به شمار میآمد.
🔸در همین رابطه، مسئول وقت واحد اطلاعات ـ عملیات تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) میگوید: «... همت به هیچ وجه یک فرمانده تک بعدی و یک جانبه گرا نبود. چه اینکه نگاهش، صرفا به گرفتن یک موضع و چند قله از تصرف دشمن، محدود نمیشد و دیدیم که بعد از مسلط شدن بچهها بر ارتفاعات مشرف به مندلی، بلافاصله در صدد برآمد از این موفقیت تاکتیکی نظامی، بهره برداری رسانهای استراتژیکی به عمل بیاورد. روی همین حساب هم، بلافاصله در جایگاه فرمانده قرارگاه ظفر، ترتیبی داد که تمامی نمایندگان آژانسهای خبری خارجی مقیم تهران را، برای بازدید از موفقیت نظامی، به محور سومار دعوت کنند.
✔️ ادامه دارد...
------------------------•○◈❂
○⭕️ http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
دوستان عزیز شهدایی سلام
🌺☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺☘
به 17 اسفند ســــــــــالگرد شهــــــــــادت سردار رشــــــــــید حــــــــــاج محمــــــــــد ابراهیم همـــــت نزدیک می شویم.
💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃
در نظر داریم برای ایشان 🌹🌹ختم جــــــــــوشن کبیــــــــــر🌹🌹 بگیریم چون رابطه ی شــــــــــهدا با این دعا جزو رمز و رازهای دفاع مقدس بوده و همچنان هست....
🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘
اگر تمایل به شرکت دارید، تعداد فراز مورد نظر خود را به آیدی زیر به آدرس
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️️
@Deltange_hemmat50
ارسال کنید تا شماره فرازهای مربوطه برایتان ارسال گردد.
☘🍂💐🍂💐🍂💐🍂💐🍂💐🍂💐
امیدواریم به ده ها ختم کامل برسیم
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
هدایت شده از °•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
❂◆◈○•--------------------
❂○° ماه همراه بچه هاست °○❂
🔻قسمت ششم...
💠 اول برای خبرنگارهای خارجی در قرارگاه ظفر یک نشست توجیهی ترتیب داد که طی آن، خودش داخل سوله، پای نقشهٔ منطقهٔ عملیات ایستاد و گزارش جامعی از نحوهٔ تک و چگونگی حمله را به آنها داد. بعد هم همه را با خودش به سنگر دیدگاه مشرف بر شهر #مندلی و جادهٔ مندلی ـ بغداد برد و تک تک آنها را با دوربین ۱۲۰*۲۰ توجیه کرد و در مصاحبهای هم که با او داشتند، گفت: ما، ماه هاست به کشورهای عضو جنبش عدم تعهد هشدار دادهایم که پایتخت عراق برای میزبانی اجلاس عدم تعهد امنیت ندارد، ولی هشدار مار را جدی نگرفتند. حالا که شما نمایندههای خبرگزاریهای بین المللی در اینجا، با چشمهای خودتان دیدید که اتوبان مندلی ـ بغداد در تیررس نیروهای ایرانی قرار گرفته، بار دیگر به مجامع جهانی اخطار میکنیم که بغداد برای برگزاری آن کنفرانس، به هیچ وجه امن نیست!
🔸نتیجه این شد که پس از انعکاس این مانور ژورنالیستی #همت [این مانور در تلفیق با یورش شهادت طلبانهٔ عقاب تیز پرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی، خلبان شهید #عباس_دوران به هتل بینالمللی الرشید بغداد در تیرماه سال ۱۳۶۱ بود] در رسانههای آمریکای و اروپایی، کشورهای عضو جنبش عدم تعهد رسما اعلام کردند به دلیل ناامنی بغداد، بهتر است کشور دیگری این اجلاس را برگزار کند و میزبانی اجلاس، به هندوستان محول شد. لذا، داغ رهبری کشورهای عدم تعهد برای چهار سال آینده (یعنی ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۶) بر دل سیاه #صدام ماند... همت چنین اعجوبهای بود آقاجان!».
📚 منبع: کتاب ماه همراه بچه هاست
🌷سردار شهید #حاج_محمدابراهیم_همت
------------------------•○◈❂
○⭕️ http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f