پسری سیزده ساله، کشیده و استخوانی، سیاهچشم و پهنشانه با صورتی سپید و درخشان از خیمه بیرون میجهد. در غایت زیبایی. ماهپاره. وَ کانَ وَجهه کَفلقَة القَمر.
سوار بر اسب در میانه میدان، شمشیر میگرداند و حریف میطلبد. شمشیر میگرداند و فریاد میکند. منم قاسم پسر حسن! همهمه در سپاه کفر میافتد. حسن. حسن. صدای هزاران «سین» از تلفظ اسم حسن در سپاه میپیچد. دندانقروچه میشوند. کینهها و حقدها باز زنده میشود.
کریهالمنظرهای حسود، بدنظرهای پلید چشم دیدن جوانک را ندارند. پس زخم به صورتش میزنند. باز شقالقمر. و میدانند که او بعد از پدر، شیرینی دل بنیهاشم است. پس کندوکندو میکنندش. گویی که ظرفی عسل در میان میدان شکسته. گویی که انتقام شیری دلیر را از غزالی جوان میگیرند. ق ا س م. پسر حسن!
رویِ دستم گلِ بیبرگوبرم را کشتند
رو زدم آب بگیرم، پسرم را کشتند .. 💔
حرمله خیر نبینی، گلِ من نورس بود
کشتنش تیر نمیخواست، نسیمی بس بود .. :)