گاهی حس میکنم چیزی در من خاموش شده ؛ نه ناگهانی ، آرامآرام .. مثل چراغی که نورش کم میشود و کسی هم متوجه لحظهی آخرش نیست . دیگر کلمات ، مثل گذشته از نوک انگشتانم نمیجوشند . گویا زمان ، دستی نامرئی دور قلبم کشیده و هرچه میخواهم بنویسم ، میچسبد به گلوی ذهنم .
از نجف گفتم و از تیغ ِدو دم ، دم زدهام ؛
روی ِزخم دلم ، از تیغ ِتو مرهم زدهام .
تـداعــي .
امیرالمؤمنینعلی(ع) : هرکه چیزیرا دوست بدارد ، یاد ِآن ورد زبانش میشود . ”غررالحکم، ح۷۸۵۱”
امیرالمؤمنینعلی(ع) :
هرکه در شب بسیار بخوابد ، کارهایی از او فوت ميشود که در روز جبرانشان نمیکند .
”غررالحکم، ح۸۸۲۷”
آیا میدانی با ساز همگان رقصیدن و آنگونه پای کوبیدن ، گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزد از ما چه چیز خواهد ساخت ؟ عمیقا یک دلقک ؛ یک دلقک دردمند ِدلآزرده تا آخرین لحظههای حیات .