في كل مرة أخطأت فيها، لم أبالِ بأنكِ رأيتني وعرفتِ كل شيء. لقد أخطأت وكسرت قلبكِ.
.
هر بار که گناه کردم، برایم مهم نبود که تو مرا دیدی و همه چیز را میدانی. من اشتباه کردم و دلت را شکستم.
في كل مرة كنت تُظهر لي علامة من نفسك لتقول إنك تريدني، لكنني لم أكن أريد أن أراها.
.
هر بار نشانهای از خودت به من نشان دادی تا بگویی که مرا میخواهی، اما من نمیخواستم آن را ببینم.
كنتَ كالجبل الذي وقف خلفي عندما رفضني الجميع.
.
تو مثل کوهی بودی که وقتی همه مرا طرد کردند، پشتم ایستادی.
كلما ارتكبت خطأً، كنت تدعوني إلى التوبة لتنقذني من الظلام والضلال، لكنني تجاهلتك عمداً.
.
هر زمان که خطایی مرتکب شدم، مرا به توبه فراخواندی تا از تاریکی و گمراهی نجاتم دهی، اما من به راحتی تو را نادیده گرفتم.
عانقني في ذروة بكائي، لكنني لم أفهم.
.
در اوج گریه ام بغلم کردی ، اما من نفهمیدم.
شعرت بخيبة أمل في كل مكان، والتفت إلى الجميع إلا أنت.
.
از همه جا ناامید شدم و به همه رو آوردم جز تو.
في كل مرة كنت لطيفًا معي، كنت أدفعك بعيدًا.
.
هر بار که به من مهربانی کردی، تو را از خود راندم.
في كل مرة أردت أن تمنحني طعم الحب والاستشهاد، كنت أؤخر ذلك بذنوبي.
.
هر بار که خواستی طعم عشق و شهادت را به من بچشانی، من با گناهانم آن را به تأخیر انداختم.
أهدرتُ فضائل رجب وشعبان. فتحتَ لي باب الرحمة، فأغلقته بذنبي. لكنك دعوتني إليك.
.
من فضیلتهای رجب و شعبان را ضایع کردم. تو درِ رحمت را به روی من گشودی و من آن را با گناهم بستم. اما تو باز مرا به سوی خود خواندی.