في كل مرة أردت أن تمنحني طعم الحب والاستشهاد، كنت أؤخر ذلك بذنوبي.
.
هر بار که خواستی طعم عشق و شهادت را به من بچشانی، من با گناهانم آن را به تأخیر انداختم.
أهدرتُ فضائل رجب وشعبان. فتحتَ لي باب الرحمة، فأغلقته بذنبي. لكنك دعوتني إليك.
.
من فضیلتهای رجب و شعبان را ضایع کردم. تو درِ رحمت را به روی من گشودی و من آن را با گناهم بستم. اما تو باز مرا به سوی خود خواندی.
سمعت أنه لا يهمك ما إذا كان ضيفك شيعياً أو مسيحياً أو سنياً، سواء كان طاهراً أو آثماً، فأنت كريم جداً لدرجة أنك تسمح للجميع بالدخول.
.
شنیدهام برایت فرقی نمیکند مهمانت شیعه باشد یا مسیحی یا سنی، یا پاک باشد یا گناهکار، آنقدر بزرگواری که به همه اجازه ورود میدهی.
لكنني أشعر بالخجل. أشعر بالخجل منك. أشعر بالخجل من كل لطفك.
.
اما من شرمندهام. من از تو شرمندهام. من از تمام مهربانیات شرمندهام.
إِلَهِي فَاقْبَلْ عُذْرِي ..
وَ ارْحَمْ شِدَّةَ ضُرِّي ..
وَ فُكَّنِي مِنْ شَدِّ وَثَاقِي ..
.
خدایا، عذرم را بپذیر...
و بر شدت رنجم رحم کن...
و مرا از تنگنای بندهایم رهایی بخش...
لك الحق في عدم السماح لي بالجلوس على طاولتك.
.
حق داری که اجازه ندهی سر سفرهات بنشینم.