تقدیمی
50
به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت، وای چه دیداری، وای
این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان بردهای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم
تقدیمی
۹۰
نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربهٔ پائی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آئینهٔ گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه، لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره آئینه زآه
شاید او و همی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانهام عریان در جامهٔ خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش