تقدیمی
۲۱۷
بر او ببخشائید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را
آشفته می کنند
بر او ببخشائید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد
و گیسوان بیهدهاش
نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزند
ای ساکنان سرزمین سادهی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شما
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند.
تقدیمی
۲۱۱
آلوده ی تقوای خوشبختی
ما از صدای باد میترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغ های بوسههامان رنگ میبازیم
ما در تمام میهمانی های قصر نور
از وحشت آوار میلرزیم
اکنون تو اینجائی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دست هایم داغ
در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش
اکنون تو اینجائی
چیزی وسیع و تیره و انبود
چیزی مشوش چون صدای دور دست روز
بر مردمک های پریشانم
می چرخد و میگسترد خود را
شاید مرا از چشمه میگیرند
شاید مرا از شاخه میچینند