eitaa logo
طــهــورا | 𝑻𝒂𝒉𝒐𝒓𝒂
182 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
2 فایل
*بســم‌الله✨ یه کانال روزمرگی کاملااا مذهبی🌿 طــهــورا به معنای پاک و پاک کننده:) کپی؟! رمان‌‌رو نه‌! ولی‌بقیه‌اش‌مشکلی‌نداره🌷 از عضویت آقایون اصلا رضایت ندارم!!! سنجاق ها حتما چک بشه📍
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Honaini/3986 محیا جات واقعا خالی💔🥺 دوتا شهید اوردن.. خیلی خوب بوووددد❤️‍🔥🥺قشنگ خلوت بود همه نشستیم دور تابوت❤️‍🔥 خودت نبودی ولی ذکر خیرت بود🙃❤️‍🔥 به شرط لیاقت ، برای همه تون دعا کردم قشنگ درِ گوشِ شهید🙃🥺❤️‍🔥
https://eitaa.com/Honaini/3991 خدا نکنهههه🥺❤️‍🩹
تشییع شهید سعید رضایی💔🙂 *جامانده از دیشب:)
طــهــورا | 𝑻𝒂𝒉𝒐𝒓𝒂
😎
حالا شد سه بار ، که هر سه بارشم ایران بوده😂❤️‍🩹
+چی میخوای ازم که وقت با ارزشم رو داری تلف میکنی؟! همونطور خونسرد و پشت به من درحالی که آتیش سیگار رو فشار میداد روی گردن زخمی سید لب زد _یه تیم مزخرف اطلاعاتی اومدن و داستانی ساختن بر مبنای مرگ و اعدام یکی از نیروهایشان... و موساد و تیم های دیگه رو دست کم گرفتن ... به اینجا رسید بلند شد و قدم های آروم برداشت و من نفسي آسوده کشیدم که دیگه با زخم سید ور نمیره _به خیال خودشون بعد اعلام اعدام تو ما هم باور کردیم ... خیلی دلمون میخواست داستان زیباتون که مبنی بر مرگ یه افسر کاربلد اطلاعاتی بود رو باور کنیم ... اما چه میشه کرد .. مارهایی که تو آستینتون پرورش می‌دادید ، تا بوی پول به بینیشون می‌خورد مست میشدن و یادشون میرفت قسم و سوگندهایی که برای شماها خورده بودن دورم درحال چرخیدن بود به پشت سرم که رسید ایستاد نمیخواستم با نگاه به پشت سرم ضعف نشون بدم محکم و عادی به رو به رو خیره بودم و احتمالات رو بررسی میکردم خم شد و دم گوشم زمزمه کرد _انتقام کاوه رو ازت میگیرم ! پوزخندی زدم کامران برادر کاوه داشت برام کُری میخوند؟برای، به قول خودش افسر کاربلد اطلاعاتی؟ روبه روم اما پشت به من ایستاد +هوی عمو کامران ... سخنرانیت تموم شد ؟ برگشت سمتم آبرویی بالا داد _مثل اینکه هنوز نفهمیدی توی چه وضعیتی قرار داری ! سکوت کردم و به یک پوزخند اکتفا کرد _ببریدشون تو اتاقک ته سوله ... از روی صندلی بلندم کردن ... چون پاهام بسته بود نمیتونستم باهاشون راه برم روی زمین می‌کشیدنم... سید حسینم همینطور بود انقدر کشیده بودنش زمین که لباساش پاره شده بود و کمرش زخم شده بود رد خون پشت سرش کشیده میشد کشیده شدنش رو اون زمین سنگلاخ حکم رنده شدن گوشتش رو داشت نگاه گرفتم تحمل دیدنش رو نداشتم ... خدایا من چرا انقدر سهل انگارم؟؟؟ الان نباید اینجا باشم اگه یکم به مغزم فشار می‌آوردم می‌فهمیدم تله است ! ادامه دارد...
نمیدونم چند ساعت بود که رهامون کرده بودن دست من رو به یک میله بسته بودن و سید حسین رو وسط اتاقک رها کرده بودن سرفه های خونی حاج حسین قلبم رو آتش می‌زد +سید؟؟؟ سید ؟؟؟ بی حال سر بلند کرد _علی ! اصلا تو حال خودش نبود دوباره سرش افتاد ... فکر کنم بیهوش شد ذهنم رفت پی حرف های کامران یک نفوذی ... یک نفوذی نزدیک ! یاد رفتار امروز محمد افتادم تماسی که با ترس جواب داد آروم و مخفیانه حرف می‌زد... صدای محمد تو سرم اکو شد [_بله .... الان پیشمه !] تنها چیزی که از مکالمه اش عایدم شد سرم داشت منفجر میشد یعنی اون حرفا و گریه هاش بازی بود؟ چرا ؟ اینجا چه خبره؟؟؟؟ سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم هام رو بستم ... مار در آستین... انتقام کاوه ... بله الان پیشمه ... همه حرف ها برام تداعی میشد ... چه زندگی زیبایی دارم ! چقدر آرامش موج میزنه تو زندگیم ! *////////////////////////////////////////////* <مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد> چقدر تنفر داشتم از صدای این زن هیچ وقت خبر خوشی برام نداشته ... گوشی بابا خاموش بود برای کاری که میخواستم بکنم تردید داشتم بالاخره تصمیم گرفتم چشم بستم و دکمه تماس رو فشار دادم نمیدونم چرا دارم به علی زنگ میزنم ... و دوباره همون خبر تکراری زن <مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا....>با ترس قطع میکنم یه حس بد و منفی سراغم میاد چرا هردو خاموشن؟ صدای باز و بسته شدن در از فکر بیرونم میاره ... به سمت پذیرایی میرم رسول با مو و محاسن آشفته و چشمای قرمز به سمت اتاق مهمان رفت اصلا من رو ندید +داداش؟؟؟ با شدت و ترس برگشت با دیدن من چنگی به موهاش زد انگار که میخواست از آشفتگیش کم کنه لبخندی زدم و به سمتش رفتم دستش رو گرفتم و تو چشماش نگاه کردن نگاهش فراری بود +داداش ؟ چی شده؟ نگاهش قفل نگاهم شد غم بود ... تمام چیزی که میدیدم غم بود دستش رو کشیدم و به سمت مبل ها بردمش... نشوندم و روبه روش رو زمین نشستم لبخند پر بغضی زد _کی انقدر بزرگ شدی آبجی؟! سر خم کردم +بحث رو عوض نکن ... علت این آشفتگی و... مکثی کردم و دستی زیر چشمش کشیدم و نم اشکی که رو انگشتم نشست رو لمس کردم +و این اشک برای چیه؟! این سالهایی که پیش هم نبودیم چی شده؟ ممکن نیست فقط به خاطر بلایی که سر من اومده ... گریه کرده باشی ... سرش رو پایین انداخت با صدای لرزون لب میزنه _خوبم آبجی ... خوب میشم خواست بلند بشه که تیر نهایی رو زدم +روحا کیه ؟ ادامه دارد...
سرم رو به صندلی تکیه زدم و به سیاهی و تاریکی اتاق خیره میشم کم کم چشمام گرم میشه که با صدای زنگ گوشی میپرم [رمیصا سادات عادل] سریع جواب میدم _الو؟! +سلام آبجی چیزی شده؟؟؟ _خواب بودین؟ شرمنده این وقت شب مزاحم میشم ... +نبابا خواهش میکنم میخواستم بخوام ... _شرمنده +فداسرتون...چیزی شده؟؟؟ _خب راستش...بابا گوشیش خاموشه گفتم شاید شما خبر داشته باشید با تعجب میگم +حاجی همون موقع که من رفتم نخلستان از مقر خارج شد صداش به وضوح میلرزه _اما خونه نیومده ، گوشیش هم خاموشه ! +من الان خودم سرکارم ...سید اینجا نیست!ماموریت هم نداشتیم که سید بره ... _یاخدا ...علی هم جواب نمیده لبخندی رو لبم نقش میبنده ... امیدوارم زندگیشون دوباره خوب بشه ... +نگران نباشید آمارش رو در میارم شما برید استراحت کنید خبرتون میکنم _ممنونم ازتون ، خداحافظ +وظیفه است ... یاعلی سریع بلند میشم لامپ هارو روشن میکنم تلفن روی میز رو برمیدارم +سلام حاج عباس ... یه لحظه میتونم بیام ببینمتون ؟! وقت دارید؟ فوریه _سلام بیا سریع دوباره لامپ هارو خاموش کردم گوشی هام رو برداشتم و سمت در اتاقم رو قفل کردم و به سمت طبقه بالا رفتم به سمت در اتاق حاج عباس رفتم در زدم و بدون اینکه منتظر جوابی باشم وارد شدم _از این طرفا +شرمنده سرگرم پرونده جدیدم _خب چی شده ؟ +خبری از علی و سید حسین نیست ! با تعجب و سوالی نگاهم کرد _تو از کجا میدونی ؟؟؟؟؟ +امروز خود علی جلوم ظاهر شد ! پوف کلافه ای کشید و با اخم استغفار کرد ... _خب يعني چی خبری نیست ؟؟؟ +یعنی کامل محو شدن. گوشیشونم خاموشه حاج عباس با کمی مکث بلند شد _قرار بود یکی از همین روزا بره سوله ... یه چندوقتی بود تهدید میشد احتمالا دردسر جدیده ... یاحسینی گفتم و پشت سر حاج عباس از اتاق خارج شدم در رو قفل کرد و همزمان بیسیم زد _همه نیروهای واحد 1 آماده باش فوری! بدون مکث وارد راه پله شد عادت همیشگی حاجی بود با آسانسور میونه خوبی نداشت علی هم از عباس الگو گرفته بود ... چقدر حالم خوب بود از اینکه روی خاک ها نفس میکشید به اتاق اسلحه رفتیم تجهیزات لازم رو برداشتیم و با ماشین و موتور به طرف سوله رفتیم ... توی راه حرفی زده نشد ... اما استرس و دلشوره مثل خوره به جونم افتاده بود رسیدیم و دور سوله مستقر شدیم یکی از بچه ها رفته بود برای شناسایی؛ وقتی برگشت رنگ و روش خبر میداد اصلا خبر خوبی همراهش نداره ... ادامه دارد...
حواست باشه کله قناری🌚👍
التماس دعای زیااااااد❤️‍🔥👀