| کتـابچـهِ تَــک |
🥰❤️🔥 #رضایت #اعتماد
روزی روزگاری و اینجا پیدا کن 😉
_ ای کاش بعضی آدما رو یکم زودتر ملاقات میکردیم ؛
بعضیا رو یکم دیرتر و بعضیها رو اصلا ملاقات نمیکردیم . . .
- @TakBoook "☕️📚"
| کتـابچـهِ تَــک |
فابل: 17 ساله، موهای قرمز تیره و مایل به مسی 5 سال پیش تو جزیره روی شن ها رها شده و الان تنها زندگی
وست:
20-21 ساله دریانورد و صاحب کشتی مری گلد کسی که فابل گنجینه هاشو باهاش معامله میکنه. موهای مجعد و روشن چشمای سبز و پوست برنزه❤️🔥🫠
| کتـابچـهِ تَــک |
وست: 20-21 ساله دریانورد و صاحب کشتی مری گلد کسی که فابل گنجینه هاشو باهاش معامله میکنه. موهای مجعد
سینت :
پدر ، فابل دریانورد با تجربه و اسم و رسم دار، بعد طوفان و مرگ همسرش فابل رو تو جزیره رها میکنه..
| کتـابچـهِ تَــک |
سینت : پدر ، فابل دریانورد با تجربه و اسم و رسم دار، بعد طوفان و مرگ همسرش فابل رو تو جزیره رها میکن
ولا:
موهای قهوه ای طلایی پوست برنزه
همکار و شریک وست، چشمای درشت و صورت بی احساس... یه طرفه صورتش جای یه زخم بزرگه👀
| کتـابچـهِ تَــک |
ولا: موهای قهوه ای طلایی پوست برنزه همکار و شریک وست، چشمای درشت و صورت بی احساس... یه طرفه صورتش جا
4سال از روزی که پدرم منو با بی رحمی توی جزیره مرگ ول کرد میگذره هنوز هم حرفاش رو یادمه که میگفت تو برای این دنیا ساخته نشدی فابل قبول نداری؟پس خودتو از این جزیره خلاص کن🌊
| کتـابچـهِ تَــک |
4سال از روزی که پدرم منو با بی رحمی توی جزیره مرگ ول کرد میگذره هنوز هم حرفاش رو یادمه که میگفت تو ب
من از بچگی توی دریا و کشتی بزرگ شده بودم، پدرم تمام راه و روشهای زندگی این مدلی رو بهم یاد داده بود.باید اندازه کافی سکه جمع کنم تا سوار کشتی بشم و برای همیشه این جزیره نفرین شده رو ترک کنم ولی برای دختر 17 ساله ای مثل من پول جمع کردن تو اینجا خیلی سخته چون اینجا به کسی رحم نمیکنن⛓🔪
| کتـابچـهِ تَــک |
من از بچگی توی دریا و کشتی بزرگ شده بودم، پدرم تمام راه و روشهای زندگی این مدلی رو بهم یاد داده بود.
ولی من زود یاد گرفتم که چطوری اینجا دووم بیارم و برای خودم سکه جمع کنم من همیشه توی دریا و کشتی بودم برای همین غواص خیلی ماهریم . میتونستم تا جاهایی که هیچکس نمیتونست بره برم و سنگای قیمتی پیدا کنم
| کتـابچـهِ تَــک |
ولی من زود یاد گرفتم که چطوری اینجا دووم بیارم و برای خودم سکه جمع کنم من همیشه توی دریا و کشتی بودم
اینطوری شد که من از اعماق دریا تونستم کلی سنگ های آذرین ارزشمند پیدا کنم و یواش یواش اونارو به دریانوردها و تاجرای جوون بفروشم و از این طریق بود که کم کم تونستم به اندازه کافی پول برای فرار آماده کنم اما اتفاقایی برام افتاد...