eitaa logo
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
1.6هزار دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
79 فایل
[امیــرالعـشقـ❣ والرضــوان] شہــیداحــمدمحمــدمشلبــ🌸🍃 نفرہفــ7ـٺم ٺڪنولوژےاطلاعــاٺ📱 ملقـــب بهـ شہیدBMWســوار🚘 لقبـ جہادےغــریب طوســ💔 ولادٺ1995 🤱 شہادٺ 2016 🖤 شرایطمونه😍 : @sharayet_tarigh
مشاهده در ایتا
دانلود
• . دولت باید مثل امیرالمؤمنین'ع'؛ براۍ محرومین جامعھ دل بسوزاند ! •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈• @TARIGHAHMAD •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈•
|•💗•|•🌸•|•💗•|•🌸•| السلام علیکَ یا رسولَ الله🧡🍀 السلام علیکَ یا امیرَالمؤمنین💛☘ السلام علیکِ یا فاطمةُ الزهراءُ❤️🌿 السلام علیکَ یا حسنَ بنَ علیٍ نِ المجتبی💙🌱 السلام علیکَ یا حسینَ بنَ علیٍ سیدَ الشهداءِ💚🥀 السلام علیکَ یا علیَّ بنَ الحسینِ زینَ العابدینَ💜🌱 السلام علیکَ یا محمدَ بنَ علیٍ نِ الباقرُ💖🌱 السلام علیکَ یا جعفرَ بنَ محمدٍ نِ الصادقُ🧡🍃 السلام علیکَ یا موسی بنَ جعفرٍ نِ الکاظمُ💛🍃 و رحمة الله و برکاته🌝🖐🏽 السلام علیکَ یا علیَّ بنَ موسَی الرضَا المُرتضی❤️🍀 و رحمة الله وبرکاته🙂🖐🏽 السلام علیکَ یا محمدَ بنَ علیٍ نِ الجوادُ💙🌿 السلام علیکَ یا علیَّ بنَ محمدٍ نِ الهادی💚🌿 السلام علیکَ یا حسنَ بنَ علیٍ نِ العسکری💜🌿 السلام علیکَ یا بقیةَ اللهِ، یا صاحبَ الزمان🌼💗🥀 و رحمة الله و برکاته🌙🙃✋🏻 التماس دعا... ☘ ._______‌ღ...♥...ღ______. ❤️•.¸✿¸.•@Tarighahmad.¸✿¸.•❤ ._______‌ღ...♥...ღ_____.
امام خامنه ای: ممکن است کسی بنده را قبول نداشته باشد عیبی ندارد اما انتخابات مال رهبری نیست، مال ایران اسلامی و نظام جمهوری اسلامی است. همه باید در انتخابات شرکت کنند؛ این موجب میشود که نظام جمهوری اسلامی تقویت بشود پایداری و ماندگاری آن تأمین بشود، کشور در حصار امنیت کامل باقی بماند، که خب بحمدلله امروز هست.🌹 ✅۹۴/۱۰/۱۹ ✨🌱●|@TarighAhmad
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•~♡ میدونی داداش 🙃 دلتنگی 💔 عین شکستگی رو عینکِ آدمه! هرجا رو نگاه کنی ، می بینیش 😔 دلتنگتم برادرم 💚 •┄═•◈🌺◈•═┄• @TarighAhmad •┄═•◈🌺◈•═┄•
هدایت شده از تنهامسیر زندگی
تنها مسیر 1_جلسه پانزدهم پارت 3.mp3
5.56M
🌱 راهبردِ اصلے در نظامِ تربیتِ دینے 🔔 پارت 3 از دست ندید 👆🏻💣
پارت3 💐✌️🏼 🔹اگر میخوای لذت بیشتر ببری نیاز نیست که انواع لذت ها رو تجربه کنی باید روح لذت رو برای خودت بزرگ کنی. 🔹دل آدم انقدر هرزه است که دوست داره هر لحظه یک جا بچرخه. 🍃🌱↷ 『@TarighAhmad
🌱 به‌راستے اگر خـــــداوند گريه را به انسان نبخشيده بود، هيچ‌چيز نمی‌توانستـــــ ڪدورتے را ڪه با گناه بر آيينه‌ے فطرتش مےنشيند پاڪ ڪند. 〰❁🍃❁🌸❁🍃❁〰 @TarighAhmad
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
💎ناحله 🖋 #قسمت_صد_و_یازده از پشت میکروفون سال نو رو تبریک گفت چند ثانیه هم نگذشت که دوباره همه حلقه
💎ناحله 🖋 _نمیفهمم .تو چت شده ؟ریحانه خانوم من ۲۷ سالمه .مطمئنا قبل از اینکه بخوام این مسئله رو باتو در جریان بزارم روش فکر کردم . +منم نگفتم بچه ای فقط میگم تو و فاطمه،نمیشه! اصلا ممکن نیست ، گیرم فاطمه قبول کنه ،باباش چی؟ اصلا واسه تو سوال نشد چرا پسری که عاشقش بود و رد کرد ؟از کجا معلوم با کسی رابطه ای... باخشم پریدم بین حرفش وگفتم : لطفا ادامه نده.فکر نمیکردم انقدر راحت راجب دوستت قضاوت کنی.اگه محسن چیزی بگه میگم شناختی ازش نداره تو دیگه چرا اینارو میگی ؟ چطور یهو نظرت راجبش تغییر کرد ؟ تا دیروز که چیز دیگه ای میگفتی خواهر من ! اصلا خوشم نیومد از چیزی که گفتی .بیشتر از اینا ازت انتظار میرفت. +از همین الان بخاطرش با من اینجوری حرف میزنی ؟مگه من دشمنتم ؟هرچی گفتم بخاطر صلاح خودته. شما نمیتونین همو تحمل کنین . فاطمه نمیتونه با شخصیتت کنار بیاد .تو نمیتونی با دختری که عزیز دردونه مامان باباشه و تو ناز و نعمت و آزادی بزرگ شده کنار بیای تو نمیتونی با صدای بلند قهقهش تو خیابون کنار بیای تو نمیتونی... دوباره حرفش و قطع کردم و گفتم:ببین ریحانه من حسن نیتت و درک میکنم ولی این تصمیمیه که گرفتم و مدت ها روش فکر کردم.اگه نمیتونی کمکم کنی اشکالی نداره .فقط سعی نکن نظرم و تغییر بدی چون فایده ای هم نداره‌! ریحانه یه پوزخند زد و سرش و برگردوند به صندلی تکیه دادم هنوز نگاهم روش بود . میتونستم حدس بزنم واسه چی داره از فاطمه بد میگه . ریحانه دختری نبود که راجب بقیه بد بگه ولی وقتی اینطور میشد مطمئنا چیزی باعث آزارش شده بود .توجهم روش کم شده بود .بعد فوت بابا باید بیشتر حواسم و بهش جمع میکردم ولی با ورود فاطمه به زندگیمون حواسم از خودم هم پرت شده بود. صداش زدم :ریحانه جان جوابم و نداد_خواهرزشتم _ناز نازوی داداش؟ _جوابم و ندی میام قلقلکت میدما چپ چپ نگام کرد _چیه ؟فکر کردی شوخی میکنم ؟ +نه والا از تو بعیدم نیست چشم غره ای که داد باعث شد بخندم _خواهری،حرفات درسته ولی من دلم روشنه میدونم تهش هرچی خدا بخواد میشه.خدا بدمون و نمیخواد .نگران نباش،باشه؟ یخورده نگام کرد و گفت :باشه فاطمه ظهر شده بود.بهمون گفتن وسایلمون و جمع کنیم چون ۱۰دقیقه دیگه میرسیم ساری به مادرم خبر داده بودم و قرار شد بیاد دنبالم رفتار ریحانه مثه همیشه نبود ولی نمیتونستم کاری کنم . محمدم که کلا پیش محسن اینا بود و نمیتونستم ببینمش. کولم و تو بغلم گرفته بودم! اتوبوس ایستاد وهمسفرا هم و بغل کردن همه وسایل و گرفتیم و پیاده شدیم. ریحانه رو بغل کردم و ازش معذرت خواستم یه لبخند ساختگی زد و بغلم کرد . دلم میخواست با محمد خداحافظی کنم . داشت کمک میکرد کیف هارو از اتوبوس پایین بیارن.سرم و چرخوندم و چشمم به مادرم خورد که از دور میومد وقتی چشمام بهش خورد فهمیدم چقدر دلتنگش بودم. رفتم بغلش کلی بوسم کرد ورفتیم پیش ریحانه که داشت نگامون میکرد اونوهم بغل کرد و بوسید و کلی ازش تشکر کرد.بیشتر مسافرا رفته بودن محمدم با چشماش دنبال ریحانه بود که متوجه ماهم شد. مامانم با دیدنش به سمتش رفت! منم از فرصت استفاده کردم و دنبالش رفتم یخورده باهم احوال پرسی کردن. محمد وقتایی که با مادرم حرف میزد چهرش از همیشه مهربون تر میشد مامانمم با لحن گرمی باهاش حرف میزد . کلی تشکر کرد و گفت :ببخشید دیگه فاطمه اذیتتون کرد. تودلم گفتم مگه من بچه ام ؟مامان چرا اینطوری میگه ؟ نگام افتادبه محمد در جواب حرف مادرم لبخند زد و چیزی نگفت. باهم خداحافظی کردن و مادرم دوباره سمت ریحانه رفت. محمد نگاهش به زمین بود،آروم گفت : حلالم کنید.ان شالله دفعه بعد کربلای عراق دعوت شین.یاعلی بدون اینکه اجازه بده جوابی بدم کیفاشون و برداشت و سمت ماشین داداشش رفت. حیف که دلم نمیومد بهش فحش بدم .این چه کاری بود ؟برا اینکه بیشتر خودم و ضایع نکرده باشم رفتم سمت ریحانه و بعد خداحافظی باهاش نشستیم تو ماشین و سمت خونه حرکت کردیم دل تنگ بودم و حوصله کسی و نداشتم. تورخت خوابم جابه جا شدم و به حرفای مادرم فکرکردم. به اینکه واسه جلب توجه محمد وانمود کرد خاستگار دارم و قضیه خیلی جدیه. خدا میدونه چقدر خوشحال شدم از اینکه فهمیدم به لطف مادرم خبری از خاستگاری نیست و همون زمان که حرفش زده شد کنسل شد.از کار مامانم خندم میگرفت ‌.به هر زوری که بود میخواست دخترش و به مراد دلش برسونه. چشمام و بستم تا خوابم ببره و به این افکار تو ذهنم خاتمه بدم محمد: تقریبا دوماهی میشد که از شلمچه برگشته بودیم. سخت کار میکردم تا بتونم جهیزیه ریحانه رو کامل کنم. حس میکردم از برنامه های زندگیم عقب موندم بیشتر وقتا تهران بودم. دوهفته یه بار میومدم شمال . ریحانه هم بر خلاف میلش بیشتر وقتا خونه ی داداش علی میرفت. 📝 🔸 🔶 ‼️ ❗️ 🔹 🔷 ┄•●❥ @TarighAhmad
🌿آغاز صبح یاد خدا باید کرد خودرا به امید او رها بایدکرد 🌿ای با تو شروع کارها زیباتر آغاز سخن ترا صدا باید کرد دوشنبه ۱۷ خرداد 🍉 ۲۶ شوال ۱۴۴۲🌙 ذکر روز" یا قاضی الحاجات" ┄┅─✵💝✵─┅┄ @TarighAhmad ┄┅─✵💝✵─┅┄
یڪی از راه‌های مراقبه، همین صحبت با آقاجان در هر شب هست🌙✨🌒 عرض ڪردم ڪه اگر هر شب توفیق پیدا ڪنی ڪه با آقا جان حرف بزنی، به یڪ سال نشده، خودت تغییر حالاتی را در خود می‌بینی... جوانی در تاریڪی بعد از مراسم آمد، به من گفت: آقا! چرا می‌گویید: به یڪ سال نشده، به یڪ ماه نشده ...؛ گفتم: خوشا به سعادتت، جوان ڪه این‌گونه است...!🙂 آقا جان، خیلی غریب است، 💔 خدا گواه است اگر بدانیم آقا جان، چقدر دوست دارد ڪه ما با ایشان حرف بزنیم، خودمان دائم به سراغ حرف زدن با ایشان می‌رویم. آقا جان، از همین حرف زدن ما، حتّی همین ڪه می‌گوییم: «السّلام علیڪ یا بقیة اللّه»، خوشش می‌آید. قربانت بروم آقا جان، آقای مظلوم، آقای تنها!💔🚶‍♂ من ڪه ندیدم و متوجّه نمی‌شوم. امّا اولیاء خدا گفته‌اند: این‌قدر آقا غریب و تنهاست ڪه تا گفتی: «السّلام علیڪ یا بقیة الله» بلافاصله آقا جواب می‌دهد: «السّلام علیڪ یا حبیبی».🙃 آقا! یابن الحسن! قربات دل شڪسته‌ات! آقا جان! ما را حفظ ڪن.😔 شب‌ها با آقا حرف بزن، بگو: آقا! اگر نگاهت به من نباشد، بیچاره می‌شوم.😰😞 آقا! شما عین الله الناظره" هستید، یڪ نگاهی به من ڪنید. اگر نگاه عمیقی به من ڪنید، من هم عوض می‌شوم، من هم آدم می‌شوم. من هم بنده خدا می‌شوم. فقط یڪ نگاه نافذ شما نیاز است، آقا جان! عنایتی ڪنید...🙃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 💚🌱||@TarighAhmad||
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
💎ناحله 🖋 #قسمت_صد_و_دوازده _نمیفهمم .تو چت شده ؟ریحانه خانوم من ۲۷ سالمه .مطمئنا قبل از اینکه بخوام
💎ناحله 🖋 ماشین و تو حیاط پارک کردم و رفتم تو خونه خیال میکردم کسی نیست. رفتم تو اتاقم .داشتم پیراهنم و باز میکردم که در اتاق با شدت باز شد و صدای جیغ ریحانه پشت بندش فضارو پر کرد. با ترس گفت :محمددددد چرا یواشکی میای؟وایییی سکته کردم! چرا نگفتی میخوای بیایی؟ _علیک سلاممم.زهرم ترکید دخترر.تو خونه چیکار میکنی ؟ مگه نگفتم تنها نمون؟ +سلام گفتی شب تنها نمون که نمیمونم یهو اومد بغلم و گفت :دلم برات تنگ شده بود چقدر بی معرفت شدی .الان که باید بیشتر ازهمیشه پیشم بمونی معلوم نیست کجایی! بغلش کردم و گفتم :باید جهیزیه تو رو کامل کنم .تا کی میخوای نامزد بمونی؟ چند لحظه مکث کرد و گفت :تو چی؟ _من چی؟ +وقتی که ازدواج کردم و رفتم .تو میخوای چیکار کنی ؟ خیلی تنها میشی ! _نگران من نباش شما. +گشنت نیست؟ _نه خستم فقط +خب پس بخواب _باشه از اتاق بیرون رفت .لباسام و عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم .این روزها از شدت خستگی خیلی زود خوابم میبرد. صدای گریه بچه از خواب بیدارم کرد . حدس زدم صدای فرشته باشه . از جام بلند شدم ،در اتاق و باز کردم و چند بار روش ضربه زدم .یالله گفتم که ریحانه گفت :چند لحظه صبر کن چند ثانیه بعد:بیا داداش رفتم بیرون و با زندادش احوال پرسی کردم با ذوق رفتم و کناره فرشته نشستم.بزرگ شده بود .توبغلم گرفتمش و مشغول بازی کردن باهاش شدم . انقد تپل شده بود که دلم میخواست قورتش بدم. دستای کوچولوشو گرفتم تو دستم و با ذوق نگاشون میکردم. ریحانه رفت تو آشپزخونه .دلم و زدم به دریا و به زن داداش گفتم میخوام از فاطمه خاستگاری کنم .خیلی خوشحال شد و گفت :شماره مادر فاطمه رو از ریحانه میگیره و بهش زنگ میزنه. وقتی موضوع و به ریحانه گفت ،ریحانه واکنشای قبل و نشون داد ولی با اصرار زن داداش گوشی و سمتش گرفت و رو به من گفت : امیدوارم هیچ وقت بهم نگی چرا بهم نگفتی.خود دانی! بلند شد و رفت تو اتاقش. با فاصله نشستم کنار زنداداش. شماره تلفنو گرفت. منتظر موندیم جواب بدن. نمیدونم چرا ولی حس عجیبی بود برام. انگار یکی داشت از تو، قلبم رو هول میداد بیرون. هم خجالت میکشیدم هم میترسیدم‌. به خدا توکل کردم و تو سکوت به بوق های تلفن گوش میدادم که زنداداش تلفن رو قطع کرد _عهههه چرا قطع کردیییی؟؟ با شیطنت بهم نگاه کردو +خب حالا بچه پررو انقد هول نباش. دیدی ک جواب ندادن. _ای بابا... خب دوباره بگیرین. از جام پا شدم و طول و عرض اتاق و راه رفتم. یه خورده که گذشت زنداداش دوباره شمارشونو گرفت‌. انقدر که راه رفته بودم سرم گیج میرفت نشستم پیش زنداداش و اشاره زدم _گرم صحبت کن. که یه پشت چشم نازک کرد و روش و برگردوند. بعدِ چندتا بوق تلفن برداشته شد ویه نفر با یه لحن بد گفت +بله؟بفرمایید؟؟ دقت کردم دیدم فاطمس. از لحنش خندم گرفت . زنداداش گفت +سلام. منزل جنابِ موحد؟ _سلام بله. ولی خودشون نیستن. +با خودشون کار ندارم. شما دخترشونی؟فاطمه جان؟ _بله!! +عه سلام عزیزم. خوبی؟ زنداداش ریحانم (گوشمو نزدیک تر کردم ب تلفن. با شنیدن صداش یه هیجان عجیب بهم وارد شد) +عهههه اها سلام. خوب هستین؟ خسته نباشید. ببخشید من به جا نیاوردمتون خیلی عذر میخام. +خواهش میکنم عزیزم. _چیشده؟واسه ریحانه اتفاقی افتاده؟ +نه بابا. ریحانه خوبه سلام میرسونه. _پس چیشد شما یادی از ما کردین!؟ +هیچی یه کارِ کوچولو با مامانتون داشتم خونه نیستن؟خودت خوبی؟چرا دیگه به ما سر نمیزنی؟ _ن مامان بیمارستانه خونه نیست!هیچی دیگه!درس و دانشگاه اگه بزاره ما زنده بمونیم. دل خودم هم براتون تنگ شده بود. +ماهم همینطور. .میشه یه لطف کنی شماره مامانتو بدی به من؟ _بله حتما... شماره رو خوند و من با اشاره ی زنداداش تو گوشیم سیو کردم. +قربون دستت! به مامان سلام برسون. فعلا خدانگهدار. _خداحافظ. تلفن و قطع کرد و به من نگاه کرد! +اه چرا انقد بال بال میزنی تو پسر؟از دست تو و اشاره هات یادم رفت چی میخواستم بگم خندیدم و رفتم تو اتاق پیش ریحانه که یه گوشه نشسته بود.داشت گریه میکرد دستم و گذاشتم زیر چونش و صورتش و هم تراز با صورت خودم گرفتم _نبینم ریحانمون گریه کنه!چرا گریه میکنی؟ +ولم کن _میگم بگو +نمیخوام _لوس نشو دیگه +تو رو چه به ازدواج،توجنبه نداری، به من بی توجه میشی! زدم زیر خنده _فدای اشکات شم.من غلط کنم به شما توجه نکنم،تو دعا کن درست شه! یهو زد رو صورتش و گفت +وای غذام سوخت. اینو گفتو از جاش پاشد . منم جاش نشستم و پاهام رو دراز کردم. فاطمه: از اینکه اونقدر موقع جواب دادن تلفن بد حرف زدم خجالت کشیدم. ولی خب حق داشتم.از بابل تا ساری صبر کردم تا به دستشویی برسم،تا رسیدم دیدم تلفن داره خودشو میکشه.آخه الان وقت زنگ زدن بود؟عجیب بود!زنداداش ریحانه با مادر من چه کاری داشت ؟ 📝 🔸 🔶 ‼️ ❗️ 🔹 🔷 ┄•●❥ @TarighAhmad
• . میگـھ:بـھ‌حـٰاج‌قاسم‌گفتم‌ان‌شاءاللـھ‌بعدازصد وبیست‌سال‌شھیدبشید. حـٰاج‌قاسم‌گفت‌نـھ! اون‌اثری‌کـھ‌خون‌من‌الان‌دربین‌جـوان‌هـاداره، درآینده‌نداره..:)♥ 🌼' 🌸 🔰کانال شهید دهه هفتادی🔰 •••✾شهید احمد مشلب ✾••• @TarighAhmad
💑 در ازدواج آسان بگـــیرید ✍امــــام باقــــر (ع): 🔸هرگاه كسى از دختر شما خواستگارى كرد و دينــدارى و امانتــدارى او را پسنديديد، به او هـــمسر دهــيد كه «اگر چنين نكنــيد فتنه و فــساد بزرگى در روى زمين پديـــد آيد». 📚میزان الحکمه ج۹ ص۱۳۴ ••●❥❤️❥●•• @TarighAhmad
⚠️ ❌اگه مانتوے تنگ و کوتاه بپوشے و چادرتو چارتاق باز بذاری! ❌اگه چادر سر کنے و دستت تا آرنج معلوم باشه! ❌اگه چادر سرکنے و روسرے جیغ💥و زرق و برقی👑سر کنی! ❌اگه چادر سر کنے و یه نمه مواتو بیرون بریزی! ❌اگه چادر سرکنے و رژ قرمز💄بزنے و یه کیلو آرایش رو خودت خالے کنی! ❌اگه چادر سرکنے و کفش هایلایت👡👠بپوشی! ❌اگه چادر سرکنے و ساپورت بپوشے و چادرو کلا جمع کنے ببرے بالا ❌اگه چادر سرکنے و برق النگوهات⚡تا دو فرسخ اونورترو بگیره! ❌اگه چادر سر کنے و لاڪ رنگ وارنگ💅بزنی! خلاصهاگه چادر سرکنے ولے عفیف نباشی... حضرت زهرا شفاعت که نمیکنه هیچ... شکایت هم میکنه! اونوقته که میشی مصداق خسرالدنیا و الاخره! ببین دختر خوب😌 ✖️ارزش نداره به قیمت خلق خدا پا بذاری رو دستورات خدا. نگاه کن ببین خدا چی ازت خواسته 💡یادت باشه... ✔اون موهایی که بیرون میریزی ✔خنده از ته دلت ✔زینت های ظاهریت همه و همه اول➿امانت➿خداست بعد هم فقط برای➿یک نفره➿🙋‍♀️ کسی که قراره تمام زندگیتو باهاش به شراکت بذاری! از همین امروز عهد ببند با خودت که امانتدار خوبی باشی. فکر ┌───✾❤✾───┐ @TarighAhmad └───✾❤✾───┘
۲۰میلیون پول دوربین میدید؟من یه بار به بابام گفتم بابا یه دوربین بخر لحظاتمون رو ثبت کنیم گفت پسرم تو با این قیافه داغونت هیچ جا ثبت نشی بهتره😐😂 ✾✾✾══😂══✾✾✾ @TarighAhmad ✾✾✾══😂══✾✾✾
‌ 🗳 رهبر انقلاب اسلامی: ‌ "همه مردم علاوه بر رای دادن، خانواده، دوستان و آشنایان خود را هم به شرکت در انتخابات تشویق کنند." ‌➡️ ۱۴۰۰/۰۳/۱۴ 💢@TarighAhmad 💢
تنها مسیر 1_جلسه پانزدهم پارت 4.mp3
5.28M
🌱 راهبردِ اصلے در نظامِ تربیتِ دینے 🔔 پارت 4 بشنو 💚
پارت4 🌱♥️ 🔹انسان قوی بشه بیشتر از دنیا لذت میبره. 🔹اراده تو قوی نمیشه مگر با مبارزه با هوای نفس 🍃🌱↷ 『@TarighAhmad
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
💎ناحله 🖋 #قسمت_صد_و_سیزده ماشین و تو حیاط پارک کردم و رفتم تو خونه خیال میکردم کسی نیست. رفتم تو ات
💎ناحله 🖋 محمد چند روزی گذشته بود.دیگه باید برمیگشتم تهران.رفتم خونه داداش علی و دوباره به زنداداش گفتم به مامان فاطمه زنگ بزنه نمیدونستم کی برمیگردم .میخواستم قبل رفتن،تکلیفم مشخص شه و از فکر و خیال در بیام . فرشته رو تو بغلم گرفتم و کنارداداش علی نشستم. نگاهم به زنداداش بود که منتظر،گوشی و دم‌گوشش گرفته بود. یهو گفت :سلام.حالتون چطوره ؟ +من نرگسم .زن داداش ریحانه جون +قربونتون برم .خوبن همه .بد موقع مزاحمتون شدم ؟ +عه ببخشید نمیدونستم بیمارستانین .خب پس یه وقت دیگه زنگ میزنم. +راستش واسه کسب اجازه بهتون زنگ زدم +میخواستم بگم اگه صلاح میدونید ،هر زمان که شما اجازه بدین واسه امر خیر با خانواده مزاحمتون شیم. (با اینکه ریحانه گفت بود فاطمه هنوز جوابی به خاستگارش نداده استرس وجودم و گرفت .میترسیدم اتفاق جدی افتاده باشه و دیگه فرصتی برام نمونده باشه.سکوت کردم و با دقت گوشم و تیز کردم تا جواب مامان فاطمه رو بشنوم.وقتی چیزی نشنیدم منتظر موندم تماس زودتر قطع شه و بفهمم چی گفت ) +میخوایم با اجازتون از فاطمه جون واسه آقا محمدمون خاستگاری کنیم. (هیجانم بیشتر شده بود.ایستادم که داداش علی خندید و گفت :پسر جون بیا بشین اینجا ،غش میکنی) _ +آها .چشم .پس من منتظر خبر میمونم _ +مرسی.قربون شما .خداحافظ تا تماسش و قطع کرد گفتم :چیشد؟ چی گفت؟قبول کرد؟ کی باید بریم ؟ داداش و زنداداش زدن زیر خنده و زن داداش گفت: هیچی گفت باید با بابای فاطمه صحبت کنم .قرار شد خودش خبر بده ناراحت گفتم:من که دارم میرمم +خو برو .زنگ که زد بهت خبر میدم .برگشتی میریم خاستگاری. _من که نمیدونم چندروز دیگه میام .شاید دو هفته طول بکشه +خو دو هفته طول بکشه .چیزی نمیشه که .نگران نباش ،قرار نیست تو دو هفته شوهرش بدن _آخه دو هفته خیلیه! با تعجب نگام کرد و گفت :نه به وقتایی که خودمون رو میکشتیم تا یکی و قبول کنی و بریم خاستگاریش نه به الان که بخاطر دو هفته تاخیر داری بحث میکنی.مجنون شدی رفت برادر من.خب سعی کن زودتر بیای. سرگرم بازی با فرشته شدم واز خدا خواستم زودتر همچیز و درست کنه فاطمه: درس هام کلافه ام کرده بود سخت مشغول درس خوندن بودم که گوشیم زنگ خورد دراز کشیدم و جواب دادم : سلام جان؟ + سلام فاطمه لباس هاتو بپوش دارم میام دنبالت بریم بیرون _کجا بریم ؟ +بریم دور بزنیم حال و هوامون عوض شه _قربونت برم الان دارم درس میخونم باشه بعد باهم میریم. +حرف نباشه ده دقیقه دیگه میام .آماده باش _عهه ماما... تماس و قطع کرده بود خسته بودم و حوصله بیرون رفتن نداشتم ولی به ناچار لباسام و پوشیدم با صدای بوق ماشینش چادرم و سرم کردم و رفتم بیرون. نشستم تو ماشین و شروع کردم به غر زدن :خب مادرمن چی میشد یه وقت دیگه بریم بیرون.الان که من کلی درس ریخته سرم شما یادت میاد بریم بیرون ؟ +فاطمه خانوم غر نزن پشیمون میشی ها جلوی یه سوپری نگه داشت و گفت : برو دوتا بستنی بگیر بیا. چپ چپ نگاش کردم و گفتم :پول ندارم‌ کارتش و بهم داد. رفتم و چند دقیقه بعد با یه نایلون پره چیپس و پفک و بستنی برگشتم. ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم +ماشالله کم اشتها هم هستین بی توجه به حرفش چیپس و باز کردم که گفت :بیچاره آقا محمد مخم با شنیدن اسم محمد سوت کشید برگشتم سمتش و گفتم :محمد کیه؟ +داداش ریحانه _چرا بیچاره ؟چیشده مامان؟ خندید و گفت :هیچی جواب سوالم و نگرفته بودم . بیشتر ازقبل ناراحت شدم و گفتم : ممنون مامان.ممنون از اینکه تمام تلاش های من و واسه فراموش کردنش برباد میدی.بریم خونه اگه میشه! چشم غره داد و چند ثانیه بعد گفت :امروز زنداداش ریحانه زنگ زد _عه اره یادم رفته بود ازت بپرسم.چیکارت داشت؟چی گفت؟ یه نگاه بهم انداخت و خندید ،با تعجب نگاهش کردم وگفتم :مامان!چرامیخندی؟میگم چی گفت ؟ _ازت خاستگاری کردن. زبونم قفل شد .کم‌مونده بود چشم هام از کاسه بیرون بزنه!وای خدا،دوباره خاستگار؟وای اگه داداش نرگس باشه چجوری ردش کنم ؟دیگه چه بهونه ای بیارم ؟چرا وقت هایی که نباید خاستگار بیاد انقدر خاستگار میاد .خدایا حکمتت رو شکر.اخر قصه من به کجا میرسه ؟ صورتم و با دستام پوشوندم و کلافه گفتم: چی گفتی بهش؟ +گفتم با بابات حرف میزنم بهشون خبر میدم _حالا جدی میخوای با بابا راجبش حرف بزنی ؟ مامانم توروخدا ردش کن.من نمیتونم. واقعا الان تو شرایطی نیستم که بتونم حتی کسی و به عنوان خاستگارم قبول کنم. +عه .چه حیف.خب باشه بهشون میگم نیان ولی خب اگه الان نیان دیگه هیچ وقت نمیان! _بهتر مادر من بهتر.من از خدامه که ازدواج نکنم. +نمیخوای بیشتر فکر کنی؟ _نه فقط با تمام وجودم ازت خواهش میکنم واسه آرامش منم که شده ردشون کن .تو این مدت انقدر گریه کردم چشمام تار شده.📝 🔸 🔶 ‼️ ❗️ 🔹 🔷 ┄•●❥ @TarighAhmad ✨ 💙✨💙 ✨💙✨💙✨
با ١٠٠٠ ضربه کابل فلک شد. بعد گوشت و پوست له شده‌ی پاشو با اتو سوزوندند. ٣ ماه خون بالا می‌آورد. ٩ ماه با کمک دیگران راه می‌رفت. ولی داغ گفتن یک آخ رو به دل دشمن گذاشت... 🔴 اینو بفرستید برای کسانی که از روی شکم‌سیری آروغ می‌زنن و میگن "رأی نمیدم" داداش! کسی محتاج رأی شما نیست؛ ولی اگر قیامت "امیرهوشنگ شاهپسندی" بهت گفت: "ما اینجوری پای انقلاب ایستادیم، ولی شما حتی حاضر نشدی یک رأی به انقلاب بدی" چی جواب میدی؟ (تصویر مربوط به موزه دفاع مقدس کرمان است) 🇮🇷 •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈• @TARIGHAHMAD |√←
🌻/: خواهم شدن ب بستان چون غنچه با دلی تنگ 💔 وآنجا به نیک نامی پیراهنی دریدن 🌿 هجدهم خردادماه 🍓 بیست و هفتم شوال 🌙 سه شنبه ذکر روز : 📿یا ارحَمَ الرّاحِمین •┄═•🌤•═┄• @TarighAhmad •┄═•🌤•═┄•
⸤•🌼•⸣ • اگرشماخدارانصرت‌کردید، خداۍمتعآل هم‌شمارانصرت‌خواهدکرد.نصرت‌کردنِ‌ خداچیستـ؟ نصرت‌کردنِ‌خدایعنۍسعی درتحققِ‌ارادھ‌تشریعۍِالھۍدرروۍزمین. هرکسـےکهـ‌جمھورۍاسلامـےرابھ‌هر شکلۍنُصرت‌کند، "اِن‌تَنصُرُوااللّٰھ" است؛ خدارانصرت‌کردھ‌است. آن‌وقت‌جوابش چیستـ؟ "یَنصُرکُـم"؛ خداهم‌شمارانصرت‌مۍکند. این "اِن‌تَنصُرُوااللّٰهـ" راادامھ‌بایدداد. حضورِ مردم‌درانتخابات، یکۍازهمین‌چیزها است🌱'•. - رهبرانقلابـ♥️⸣ 📿!' 〰❁🍃❁🌸❁🍃❁〰 @TarighAhmad
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهادت؛🕊 عشق به وصال محبوب و معشوق در زیباترین شکل است...🙂 •┄═•◈🌺◈•═┄• @TarighAhmad •┄═•◈🌺◈•═┄•
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
💎ناحله 🖋 #قسمت_صد_و_چهارده محمد چند روزی گذشته بود.دیگه باید برمیگشتم تهران.رفتم خونه داداش علی و د
💎ناحله 🖋 +باشه .خب خدا به آقا محمد رحم کرد .پسره تو رو میگرفت بیچاره میشد! جوری برگشتم سمتش که گردنم رگ به رگ شد ! _مامان ؟؟؟محمد ...مح....مد کیه؟ +ما چندتا محمد داریم ؟آقا محمد دهقان فرد. بهت زده بهش خیره موندم!حس کردم گلوم خشک شده! مامانم ادامه داد:ولی فاطمه خودمونیم،خدا خیلی دوستت داره. صدای دلت و شنید! مامانم حرف میزد و من فقط متوجه باز و بسته شدن دهنش بودم. چیزی از حرفاش نمیفهمیدم . نگاه خیره منو که دید ماشین و یه گوشه نگه داشت. فهمید که چقدر باور حرفش برام دشواره ! رفتم بغلش و به اشکام اجازه باریدن دادم. با اینکه یه روز گذشته بود از شوق خبری که مامانم بهم داده بود فقط میتونستم گریه کنم.هنوز باورم نشده بود! یعنی تا وقتی که محمد و تو خونه امون نمیدیدم باورم نمیشد. به خودم حق میدادم که به این راحتی باور نکنم.همچی برام مثله یه علامت سوال بود. قرار شد مادرم با بابام حرف بزنه. انقدر که طول و عرض اتاق و گذروندم پاهام خسته شد و نشستم. از دیشب تا الان خداروشکر گفتم. من هیچ وقت فکرشم نمیکردم مامانم اینو بهم بگه .همیشه تو خواب هام میدیدمش ولی فکر نمیکردم یه روزی تو واقعیت این اتفاق بیافته .محمد یه پسر فوق العاده بودبا ویژگی های خاص! هنوز برام عجیب بود که چطور از من خاستگاری کرد ؟ میترسیدم بلند شم و ببینم همه ی اینا یه خوابه شیرینِ! صدای در و که شنیدم از اتاقم بیرون اومدم و دنبال مادرم گشتم. رو کاناپه نشسته بودکنارش نشستم و گفتم:باهاش صحبت کردی؟ +فاطمه جان بابات خیلی دلخوره .حس میکنم فهمیده یه خبراییه .ازمن پرسید چطور فاطمه مصطفی و نیما و رد کرد اما با این مشکلی نداره! اونم با این همه تفاوت و ۹ سال اختلاف سنی!؟ حالا تو نگران نباش من سعی میکنم راضیش کنم بلاخره بعد چهار روز پر استرس که برای من به اندازه چهل سال گذشته بود بابا رضایت داد که محمد اینا بیان خونمون ولی فقط به عنوان مهمون! استرسی که امروز به جونم افتاده بود از استرس روزای قبل شدید تر بود! از رفتار بابا باهاشون میترسیدم. قرار شد آخر هفته یعنی دو روز دیگه که محمد از تهران برمیگشت بیان خونمون. دلم برای خودم میسوخت! بازم باید تو انتظار میسوختم . همش به این فکر میکردم چی باید بهش بگم ؟چجوری رفتار کنم؟چجوری راه برم؟چجوری چادرم و نگه دارم ؟ چجوری چایی ببرم براشون ؟اصلا چی بپوشم!؟ کلی سوال ذهنم و پر کرده بود . هر ثانیه به عکساش نگاه میکردم و رو جزئیات چهرش دقیق میشدم با دیدن لبخندش خندم میگرفت . مطمئن بودم علاقه ای به من نداره برای همین برام سوال بود چرا میخواد بیاد خاستگاریم! همش فکر میکردم مامانم درست نشنید و نرگس واسه شخص دیگه ای ازمن خاستگاری کرد . این افکار سوهان روحم شده بود .حتی از نگاه همراه با پوزخند پدرم هم تلخ تر بود. هی گوشه های ناخونام رو میجوییدم‌ ...! از انبوه سوال هایی که جوابی براشون نداشتم کلافه شدم! رو صندلی رو به روی میز ارایشم نشستم. میخواستم تمرین کنم که باید چجوری رفتار کنم . تو آینه به حالت چهرم نگاه کردم و با خنده گفتم:_سلام نه نه اینجوری خوب نیست فکر میکنه هولم یه خورده جدی تر، _سلام اینجوریم ک خیلی خشکه، _سلام خیلی خوش اومدین. اه اینم خوب نیست!پس چیکار کنم؟ اول به کدومشون سلام کنم؟ گل و شیرینی میارن یعنی ؟؟ کی از دستش بگیره؟ کت و شلوار میپوشه؟ خب من اگه تو اون لباس ببینمش که غش میکنم! تو آینه داشتم با خودم حرف میزدم که مامان اومد +اه دختر تو نمیخوای چیزی انتخاب کنی که بپوشی؟اصن رفتی دنبال چادرت؟ _ای وای نه! +بله میدونستم.بیا بگیر ببین خوب شده؟ _وای گرفتینشش!الهی قربونتون برم من!+خب بسه زبون نریز بیا بشین دو صفحه درس بخون بلکه از استرست کم شه. _باشه حالا درسم و هم میخونم. +از دست تو. چادرو انداخت تو اتاق و بیرون رفت. چادر گل گلی آبیم رو که روش اکلیلی بود گرفتم،سرم کردم و روبه روی آینه ایستادم.به به!چقد خوب شده‌! چادر و گذاشتم رو تخت و در کمدم رو باز کردم. یه مانتو تقریبا شبیه به رنگ چادرم برداشتم. قسمت بالاییش کله غازی و پایینش طوسی بود.تا روی زانوهام میرسید. دکمه های چوبی قشنگی داشت. پارچه ی بالاتنش چین چینی بود و یقش هم گرد بود. یه شلوار لول خاکستری هم برداشتم و کنارش گذاشتم. سمت کمد روسری هام رفتم. یه روسری رنگ روشن که گلای طوسی و صورتی توش داشت و برداشتم. گیره های روسریم وکنارش گذاشتم. یه صندل مشکی از زیر کمد برداشتم وکنار تخت انداختم. دلم میخواست از شادی پرواز کنم . لپ تابم و روشن کردم و یه اهنگ شاد پخش کردم. دراز کشیدم رو تخت و سعی کردم به جز این حس خوب به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم. 📝 🔸 🔶 ‼️ ❗️ 🔹 🔷 ┄•●❥ @TarighAhmad ✨ 💙✨💙 ✨💙✨💙✨ 💙✨💙✨💙✨💙
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌در معارف مهدوی، به چه موضوعی باید بیشتر فکر کنیم؟🤔 💚🌱||@TarighAhmad||