eitaa logo
•| طَریقْ أَحْمَدْ |•
1.7هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
79 فایل
[امیــرالعـشقـ❣ والرضــوان] شہــیداحــمدمحمــدمشلبــ🌸🍃 نفرہفــ7ـٺم ٺڪنولوژےاطلاعــاٺ📱 ملقـــب بهـ شہیدBMWســوار🚘 لقبـ جہادےغــریب طوســ💔 ولادٺ1995 🤱 شہادٺ 2016 🖤 شرایطمونه😍 : @sharayet_tarigh
مشاهده در ایتا
دانلود
🌟رهبرانقلاب: در غدير، مطرح شده است. اگر مسلمانان شعار ولايت اسلامی سر دهند، بسياری از گره‌های ناگشوده امت اسلامی باز خواهد شد. ۷۹/۱/۶ 🌹 ●|@TarighAhmad |●
🌈🌻 𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾 𝓷𝓮𝓮𝓭 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓽𝓱𝓲𝓷𝓰 𝓽𝓸 𝓫𝓮𝓵𝓲𝓮𝓿𝓮 𝓲𝓷, 𝓼𝓽𝓪𝓻𝓽 𝔀𝓲𝓽𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻𝓼𝓮𝓵𝓯.♥️ ·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·• وقتۍ نیاز دارے بھ چیزے باورداشتھ باشےاول از باور بھ خودت شروع‌ڪن ⦅📎💞⦆ ╭━═━⊰🍃🌼🍃⊱━═━╮ 🌻@TarighAhmad🌻 ╰━═━⊰🍃🌼🍃⊱━═━
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌱 راهبردِ اصلے در نظامِ تربیتِ دینے 🔔 پارت 3 راه روشن!!. ✨
پارت3 🌿🧡 🔹به فضل کسی اعتراف کردن کار هرکسی نیست. 🔹کسی که برای کسی فضلی قائل نباشه آدم خودپرستی هستش. 🔹اگر مدیریت مبارزه با هوای نفس با ولی خدا نباشه خداوند مدیریت مبارزه با هوای نفست رو میده به دست رذل ترین انسان های روزگار 🍃🌱↷ 『@TarighAhmad
💎ناحله 🖋 به حدی آروم شده بود که هیچ صدایی ازش در نمیومد .فقط خیره به محمد نگاه میکرد.دستشو چند بار زد به صورت محمد خندید و گفت_بَ بَ میخواست بیدارش کنه ولی نمیتونست که باباش برای همیشه خوابیده.زینب و از محسن گرفتم و گذاشتم تو بغلم تا بهتر باباشو ببینه .سعی کردم پاهاشو تو بغلم جمع کنم.صورتشو به صورت محمد چسبوندم.بچه رو ازم گرفتن. گفتن میخوان محمد و ببرن برای تشییع و تدفین. روی صورتش دست کشیدم و برای اخرین بار گفتم : _شهادتت مبارک محمدم.پیش خدا مارو فراموش نکن !! به زور ازم جدا کردنش.نبودش به اندازه ی جدا شدن یه عضو از بدن درد داشت. حس میکردم با رفتنش همچیزم رفت.. "فصل سوم" دیگه نتونستم ادامه بدم. به خودم که اومدم دیدم با خط به خطش اشک ریختم به حدی که ورقه های کتاب خیس شده بود .کتابو بستم و روی میز رهاش کردم .فکر کنم از وقتی که خوندن یاد گرفتم بیشتر از سالهای عمرم این کتابو خوندم . به ساعت نگاه کردم .شیش و سی و هفت دقیقه ی صبح بود .بعد از اذان صبح دیگه نخوابیده بودم از اتاق بیرون رفتم. مامان تو آشپزخونه بود. سلام کردم و کنارش ایستادم. _صبح بخیر کی بیدار شدین؟ +همین الان .چشات چرا قرمزه؟گریه کردی بازم؟ چشم و ابروهامو دادم بالا و نچ نچ کردم .چشم ازم برداشت و کتری  آبجوش رو گذاشت روی گاز و زیرش رو روشن کرد +چرا حاضر نشدی ؟ _میشم بابا زوده حالا . +خودت میری یا برسونمت؟ _وا مامان!!!یعنی چی مگه روز اول مدرسمه؟ دارم میرم دانشگاه ! تو منو ببری چیه ؟بزرگ شدم دیگه بچه نیستم. فرشته میاد دنبالم +اها_خب حالا .من برم دستشویی بعدش حاضر شم. +برو .زود برگرد یه چیزی بخور گرسنه نری _چشم. بعداز اینکه یه آبی به سر و صورتم زدم رفتم تو اتاقم. تو اینه به صورت پف کردم یه نگاهی انداختم و سرمو به حالت تاسف تکون دادم‌کمدم رو باز کردم و از روی شاخه یه مانتوی بلند مشکی و شلوار کتان لوله تفنگی مشکی برداشتم. مشغول بستن دکمه های مانتوم بودم که تلفنم زنگ خورد. فرشته بود . جواب دادم که گفت تا یه ربع دیگه میرسه . یه مقعنه ی مشکی هم سرم کردم . یه دفتر و خودکار انداختم تو کیف و کیف پولم رو چک کردم که خالی نباشه .قرار بود امروز بعد دانشگاه بریم کتابامونو بخریم. به خودم عطر زدم و چادرم رو هم از روی آویز برداشتم و سرم کردم.کیف و موبایلم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. مامان روی صندلی کنار میز صبحانه نشسته بود و برا خودش لقمه میگرفت. چایی که واسه خودش ریخته بود و رو برداشتم و یه قلپش رو خوردم که صداش در اومد. خواستم برای خودم لقمه بگیرم که فرشته زنگ زد. از مامان خداحافظی کردم و رفتم دم در.از تو جا کفشی کفشمو برداشتم و گفتم :راستی امروز کجایی؟ +یه سر میرم دانشگاه زود بر میگردم _اهان باشه اومد برام قرآن نگه داشت و با لبخند از زیرش رد شدم.کفشمو پوشیدم، دوباره ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. در ماشین فرشته رو باز کردم و نشستم _سلام عشقم خوبی؟ +سلام علیکم خواهر بسیجی شما خوبی؟_فدات صبح شما بخیر +صبح شمام بخیر _عمو زنعمو خوبن؟ محمدحسین خوبه؟ محمدحسین پسر عمو علی و داداشِ کوچیک تر فرشته بود. +خوبن همه سلام دارن. چه خبرا؟ _خبر خیر سلامتی +زنعموحالش خوبه ؟ _خوبه خداروشکر +خداروشکر.خله خب بگو روز اول دانشگات چه حسی داری؟ _واقعا بگم؟ کاملا بی حسم +وا چرا بی ذوق؟!_آخه واقعا حسی ندارم +خیلی عجیبی _اوهوم همه میگن. تو راه یکم حرف زدیم تا رسیدیم دانشگاه. از ماشین پیاده شدم تا پارک کنه .منتظرش موندم تا بیاد بریم کلاس . از رو کارتم شماره کلاس رو خوندم و کلاسو پیدا کردم.کلاسمون باهم متفاوت بود چون فرشته ترم اخرش بود و من ورودی جدید بودم.از هم جدا شدیم و رفتیم تو کلاس. تایم کلاس ما سی و هفت دقیقه دیگه بود .ولی کلاس فرشته اینا الان شروع میشد . به خودم لعنت فرستادم که این تایم مضخرف رو برداشتم حالا باید کلی دیگه صبر میکردم تو کلاسی که توش پرنده پر نمیزد . هندزفریمو از تو کیفم در اوردم و گذاشتم تو گوشم و یه اهنگ بی کلام پخش کردم. کیفم رو گذاشتم روی میزو سرم و روش گذاشتم.چند دقیقه بعد با شنیدن سرو صدای اطرافم سرم رو از روی میز برداشتم که متوجه شدم بچه ها اومدن. هندزفریمو از تو گوشم در اوردم و جمعش کردم. دخترا سمت من نشسته بودن و پسرا سمت چپ کلاس .تو دخترا دنبال اشنا میگشتم ولی همه غریبه بودن .باهاشون سلام علیک کردم و به حرفاشون گوش میدادم. بیشترشون همدیگرو میشناختن.گوشیم رو در اوردم و مشغول چک کردن شدم که با ورود یک نفر به کلاس توجهم بهش جلب شد. یه پسر ریشو که به نظر مذهبی میومد.تو دستش کیف بزرگ طراحی مهندسی بود با دیدنش خندم گرفته بود،ولی سعی کردم لبخندم و کنترل کنم.بنده ی خدا نمیدونست اومده کلاس زبان فارسی عمومی.البته شایدم میدونست.حس کردم متوجه لبخندم شد . 📝 🔸 🔶 ‼️ ❗️ @TarighAhmad
🖋ناحله 💎 سلام کردو به دو سه نفر دست داد و بعدش هم تو یه ردیف جلو تر از صندلی من نشست.بچه ها شروع کرده بودن به پچ پچ کردن در گوش هم. نمیدونستم چی میگن ولی به اون نگاه میکردن و زیر لب یه چیزایی میگفتن و میخندیدن. با بغل دستیش مشغول حرف زدن شد که چشم ازش برداشتم و توجهم رو به گوشیم دادم که در کلاس با شدت بیشتری باز شد و استاد وارد کلاس شو به احترامش ایستادیم و بعد از چند ثانیه نشستیم. تقریبا پنجاه و خوردی ساله به نظر میرسید. با موهای مشکی که بینش چندتا تار سفید پیدا میشد. محاسنش سفیدی داشت و مرد وجیهی به نظر میرسید . رو به ما سلام کردو روی صندلی نشست. به لیست تو دستش یه نگاه انداخت و بعد خودش رو معرفی کرد و مدل تدریس و امتحاناش رو توضیح داد به نظر سخت گیر نمیرسید و میشد باهاش کنار اومد. بابت به خیر گذشتن اولیش خدارو شکر کردم. لیست و دوباره گرفت دستش و شروع کرد به حضور غیاب کردن.به بچه ها نگا میکردم تا اسماشونو یاد بگیرم . "ابتکار محمد حسام " اسمش برام جالب بود سرمو چرخوندم تا پیداش کنم که دیدم همون پسریه که قبل از استاد وارد شد. دستشو برد بالا که استاد روش دقیق شد +محمد حسام تو چرا اینجا نشستی؟ _سلام استاد +سلام _هیچی دیگه یه مشکلی پیش اومده بود اواخر ترم یادتونه که چند جلسه نبودم. واسه ترم هم نرسیدم سر جلسه. استاد خندید و گفت: +تموم کردی کار مستندتو؟ _نه استاد یه قسمتش مونده دعا کنید ، فقط دعا کنید اونی که میخوام پیدا شه +خیلی خوب ان شالله. استاد سرش رو برد پایین که اسم بعدیو بخونه ولی به حالتی که انگار چیزی یادش اومده رو به ابتکار گفت: +ببینم داشتی رو طراحی یه شهید کار میکردی درسته؟لبخند زد و _بله درسته+چیشد تمومش کردی؟ _این یکیو دیگه بله استاد +عه چه خوب خداروشکر .داری عکسشو نشونم بدی؟_اصلش باهامه +دیگه بهتر، ببینمش. از تو کیف طراحی مهندسی مشکی ای که همراهش بود یه چندتا کاغذ آ سه که رو هم بودن در اورد که استاد گفت +بیارش بده به من از جاش بلند شد و رفت سمت استاد و کاغذا رو روی میزش گذاشت. چندتا رو برداشت و با لبخند به کاغذی ک روی میز بود خیره شد . پسر جذاب و خوبی به نظر میرسید،حالا به اضافه ی اینکه روی تصویر یه شهیدم کار کرده بود،چون هر کسی واسه اینجور چیزا وقت نمیزاره . قطعا ادم مقیدی بود که واسه کشیدن عکس شهید وقت گذاشته بود. دلم میخواست طراحیشو نشون بده منم ببینم.استاد با حیرت به چیزی که رو به روش بود زل زد و چند بار زیر لبش گفت +احسنت احسنت!باریک الله خیلی خوب شده!و بعد کاغذ رو گرفت سمت ما و گفت :+این یعنی هنر ! تا چشمم خورد به تصویر کشیده شده ی روی کاغذ ،از تعجب دهنم وا موند و قلبم به تپش افتاد . نفهمیدم چند ثانیه خیره به خوشگل ترین عکس بابا بودم که با صدای استاد به خودن اومدم. +چه شهید زیبارویی،اسمش چیه؟ _محمد دهقان فرد +به به _خب چیشد که این شهیدو انتخاب کردی واسه کشیدن؟+اگه بخوام خیلی خلاصه وار بگم تو یه کلمه میتونم بگم "ناحله" استاد بهتون پیشنهاد میکنم اگه این کتاب رو نخوندید حتما مطالعه کنید زندگینامه ی همین شهیده قطعا همونجوری ک من مجذوبشون شدم شماهم میشید.تو کلاس سرو صدا شد .یک سری میخندیدن و دم گوش هم پچ پچ میکردن. قلبم انقدر خودشو محکم به قفسه ی سینم میکوبید که هر آن ممکن بود از دهنم بیرون بزنه . واقعا نمیدونستم باید چی بگم و چه عکس العملی از خودم نشون بدم . متحیر به چهره ی ابتکار چشم دوخته بودم.چه حکمتی بود؟نه! من نمیخواستم به این زودی کسی بفهمه فرزند شهیدم. وای خدایا!ابتکار وسایلش رو از روی میز معلم جمع کردو سر جاش نشست وطراحیش رو توی کیفش گذاشت. دلم گرفت.چه داستان جالبی!چه بابای جالبی! تو وجود این پسره هم رخنه کرده بود . دلم میخواست داد بزنم و بگم بابا بهت افتخار میکنم ولی... تو حال خودم بودم که با شنیدن اسمم به خودم اومدم . +دهقان فرد زینب دستم رو بالا گرفتم. همه با تعجب برگشتن سمت من و زوتر از همه محمد حسام با حیرت چشم دوخت به من! استاد عینکشو زد بالا و با لبخند بهم نگاه کرد+تشابه اسمیه یا نسبت فامیلی؟ سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم که استاد گفت +هوم؟به بچه های کلاس نگاه کردم که همه در گوش هم یه چیزی میگفتن. دوباره نگاها بهم عوض شده بود .نگاهای پر از تحقیر نگاهای سرزنش امیز،نگاهایی که فقط وقتی میفهمیدن فرزند شهیدم بهم مینداختن. جنس این نگاها رو خوب میشناختم .به محمد حسام نگاه کردم که با تعجب منتظر جواب من بود . دلم گرم تر شده بود سرم روتکون دادم _بله صداهای کلاس بالا رفت استاد چندبار زد رو میز که همه دوباره ساکت شدن+چه نسبتی داری ؟_فرزند شهیدم.یه بار دیگه صداها رفت بالا .از هر جایی یکی یه تیکه ای مینداخت که لابه لای حرفاشون اسم سهمیه رو شنیدم دوباره همون حرفا و اتهام های همیشگی.دوباره شنیدن حرف واسه چیزی که هیچ وقت ازش استفاده نکردم. @TarighAhmad
بسم‌رب‌علے💚 . . 🔻امام رضا عليه‌السلام: مَنْ زارِ فيهِ مُؤْمِنا أَدْخَلَ اللّه ُ قَبْرَهُ سَبْعيِنَ نُورا وَ وَسَّعَ فى قَبْرِهِ وَ يَزُورُ قَبْرَهُ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ وَيُبَشِّرُونَهُ بِالْجَنَّةِ 🔅 كسى كه در روز (غدير) مؤمنى را ديدار كند، 🔅 خداوند هفتاد نور بر قبر او وارد می‌كند و قبرش را توسعه می‌دهد و 🔅 هر روز هفتاد هزار فرشته قبر او را زيارت می‌كنند و 🔅 او را به بهشت بشارت می‌دهند. 📚 اقبال الاعمال، 778 ‌ ‌ عیـــدغدیرمبارک💚 امروز←پنجشنبه 7 مردادماه و 18ذی الحجه 〰❁🍃❁🌸❁🍃❁〰 @TarighAhmad
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💚✨|~ اے دل تا نجف برو😍 تا بیت الشرف برو🦋 🎤 🌱 ┌───✾❤✾───┐ @TarighAhmad └───✾❤✾───┘
❓سوال: ما توی قرآن میخونیم که:«لا اکراه فی الدین…» یعنی اجباری توی دین نیست. پس چرا حجاب اجباریه؟🧐😈 ✍پاسخ: توی انتخاب دین، اجباری نیست اما وقتی مسلمون شدی دیگه باید از دینت پیروی کنی!✨ نمیشه نصفه مسلمون باشی و نماز بخونی اما حجاب نداشته باشی. یا با حجاب باشی و با نامحرم در ارتباط باشی.🔥 📌یک کلام: اگه مسلمونی حجابت اجباریه اگر هم نیستی، هر دینی پوشش خاص خودش رو داره😊 〰❁🍃❁🌸❁🍃❁〰 @TarighAhmad
امیرالحق ، امیرال؏ـشق امیرالمومنینی‌تو خــدایی‌یابشرحیــدر ؟! نھ‌آنی‌تونه‌اینی‌تو🌱(: ! (؏) 🦋✨ •{تاابــــدباشهداوَ‌غدیرمے‌مانیم💚}• •┈┈••✾•♥️•✾••┈┈• @TARIGHAHMAD |√←
✍شهید محمود ارغیانی می نویسد: 🔊 امت عزیز!" به پا خیزید و بیشتر فكر كنید و زندگی خود را برای مکتب علوی و مكتب خالص اسلام فدا كنید و به ندای امام امت لبیك گویید...✊ او حسین زمان است كه فریاد می‌زند: «هل من ناصر ینصرنی؟!»💔 فردای قیامت عمل به این مسئولیت بزرگ و واجب شرعی را از شما خواهند خواست؛ آیا جوابی دارید كه بدهید؟!💫 •┈┈••✾•🍃🕊🍃•✾••┈┈• @TarighAhmad •┈┈••✾•🍃🕊🍃•✾••┈┈•
🖇📌دعایی برای دیگران: 💫 🌸 ✨ 📜ابراهیم بن هاشم گفت: عبدالله جندب را دیدم در موقع عرفات، حال هیچکس را بهتر از او ندیدم. پیوسته دست های خود را بسوی آسمان بلند کرده و آب دیده اش بر روی او جاری بود تا به زمین می رسید.🍃 چون مردم فارغ شدند به او گفتم:« در این پایگاه وقوف هیچکس را بهتر از تو ندیدم.»😍 گفت:« به خدا قسم دعا نکردم مگر برای برادران مومن خود زیرا که از امام موسی بن جعفر (ع ) شنیدم هر کس دعا کند برای برادران مومن خویش پشت سر آنها، از عرش ندا رسد که از برای تو صدهزار برابر باد…💚 به خدا قسم دست برندارم از صدهزار برابر دعای فرشتگان که قطعا مستجاب و مقبول است برای یک دعای خودم که معلوم نیست مستجاب شود یا نه!...» 📚منتهی الامال، ج 2، ص 164 ══════°✦ ❃ ✦°══════ ♡ #ʝѳiɳ ↴ •| طَریقْ أَحْمَدْ |• ➣ @TarighAhmad
🤔یـہ چـی بـپـرسـم؟ بـہ نـظـر خـودت کـیـلـویـی چـنـد مـی ارزی؟💸 قـیـمـتـت کـہ سـر بـہ فـلـک بـکـشـہ شـهـیـد مـیـشـی…🕊 🤚آره داداش 〰❁🍃❁🌸❁🍃❁〰 @TarighAhmad
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📲 ✨ _ای‌دیـن‌وزنـدگـی‌مـن‌مـولا🌿💚 _بَـخِّـن‌بـخِّـن‌ابـالـحـسـن‌مـولا🙌🏻 _جـون‌هـرڪۍڪه‌دوسـت‌دارۍامـشـب:).. _بـه‌مـاهـم‌یـه‌سـرۍبـزن‌مـولا🥰 💚|... 🕊|... •°•✦❣❃❣✦•°• @TarighAhmad •°•✦❣❃❣✦•°•
🌹 رهبرانقلاب: روز عید غدیر، عید بزرگ اسلامى، روز ولایت، روز پیوند، و روز اکمال دین و اتمام نعمت الهى است. ۱۳۶۶/۰۵/۲۳ 🌿✨@TarighAhmad
💎ناحله 🖋 لبخند پردردی زدم و سعی کردم مثل همیشه سکوت کنم. نگاهم به محمد حسام افتاد که دهنش وا مونده بود. بی توجه بهش به استاد زل زدم که لبخند رو لبش بود .نفهمیدم کلاس چجوری گذشت و چیشد همش تو فکراتفاقای عجیب امروز بودم باورش واسم سخت بود .خیلی سخت! نفهمیدم چقدر گذشت که کلاس تموم شدو استاد از کلاس بیرون رفت. چندتا از بچه ها هم بیرون رفتن وکلاس تقریبا خلوت شده بود و با من و ابتکار پنج نفر دیگه تو کلاس مونده بودن . دلم نمیخواست از جام پاشم.سرم خیلی درد میکرد .از صبح که با خوندن اون قسمت کتاب کلی بهم فشار وارد شده بود فشار و استرس و له شدن زیر نگاهای بقیه هم حالمو بد تر کرده بود. خودکاری که لابه لای انگشتام بود رو رها کردم روی میزو سرم رو بین دستام گرفتم و چشمام رو بستم. با ضربه ی یه دستی روی شونم چشمامو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم که با قیافه ی مرموز یه دختر که وضعیت مناسبی نداشت رو به رو شدم بهش خیره شدم ک گفت +با سهمیه اومدی نه؟حال میکنین خدا وکیلی جای بچه های مردم می شینین با اینکه سوختم،چیزی نگفتم. دلم نمیخواست تو برخورد اول خاطره ی بدی تو ذهنش بشینه.سکوت کردم که ادامه داد+واقعا این باباهاتون چقدر میگیرن که اینجوری آواره میکنن شمارو . انگار منتظر این حرف بودم که گُر بگیرم میخواستم حرف بزنم که ابتکار خیلی اروم گفت +کاش مردم یکم از عقلشون استفاده میکردن از روی صندلی بلند شدم و گفتم +ببین خانم محترم اولا که خودتون رو وارد مسائلی که بهتون مربوط نیست نکنید ! ثانیا که شما که دم از روشنفکری میزنید یکمی سطح فکری و اطلاعاتیتون رو ارتقا بدید! از حرفی که زده بود خیلی عصبی شده بودم با اینکه اولین بارم نبود، به عنوان استقبال برای اولین روز دانشگاه چیز جالبی نبود. همون چیزی که ترسش و داشتم سرم اومد.چون نه میخواستم جوری رفتار کنم که از من و امثال من زده بشن نه اینکه از همون اول از خودم ضعف نشون بدم که راه برای دور برداشتنشون پیدا کنن .با اینکه از حرفی که زده بودم خیلی پشیمون بودم ولی وسایلامو جمع کردم و ریختم تو کیف و بدون توجه به کسی سمت حیاط رفتم. نیمکت خالی پیدا کردم و نشستم روش هدفونم رو از تو کیف در اوردم و گذاشتم تو گوشم و یه چیزی پخش کردم.به ساعت روی مچم نگاه کردم نه و نیم بود. باید میرفتم خونه چون از شدت سر درد نمیتونستم بایستم. به دانشجوهایی که تو حیاط رفت و امد میکردن چشم دوخته بودم که احساس کردم یکی کنارم ایستاده . وقتی که برگشتم چشمم خورد به محمد حسام ابتکار چشم ازش برداشتم و ندید گرفتمش که حس کردم یه چیزی گفت . هدفون رو از تو گوشم در اوردم گفتم _بله؟متوجه نشدم؟با لبخند گفت +گفتم اجازه دارم باهاتون صحبت کنم؟ از رو نیمکت پاشدم و خیلی جدی بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم _بفرمایید؟امرتون؟ +راستش یخورده مفصله... اجازه ی حرف زدن بهش ندادم و حرفشو قطع کردم+متاسفم من باید برم با اجازه! اینو گفتمو از کنارش رد شدم پسره ی استغفرالله معلوم نیست راجع به من چی فکر کرده بود ! رفتم سمت راهرو و کنار یه کلاس منتظر نشستم که فرشته با عصبانیت اومد پیشم و گفت+کجایی سه ساعته دارم دنبالت میگردم _حیاط بودم +مگه قرار نبود تو کلاس بمونی بیام پیشت _یادم رفت ببخشید +چیزی شده؟کلاس چطور بود؟ _بد نبود فرشته امروز بازم کلاس داری؟ +نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه دارم چطور._من میخوام برم خونه یکم سرم درد میکنه کاری نداری با من؟ + نه کاری ندارم ولی میبرمت _نه نمیخواد تو بمون به کلاست برس +میرسم ولی قبلش تو رو میبرم پاشو بریم تعارف و گذاشتم کنارو همراهش سمت حیاط راه افتادم +واقعا متاسفم واسه داشتن همچین دختری .من بهت یاد داده بودم با مردم اینجوری رفتار کنی؟_اخه مامان... +زینب چند بار بهت گفتم نزار احساست به عقلت غلبه کنه؟چندبار بهت گفتم قبل انجام هر کاری فکر کن؟ +مامان اولین روز دانشگام بهم کوفت شد چیکارش میکرد..نزاشت ادامه بدم _مگه اولین بارته که بهت تیکه میندازن؟مگه اولین بارته که بهت توهین میکنن؟ مگه اولین باره که این طعنه هارو میشنوی؟ما قرارمون چی بود؟چرا همه چیو یادت میره؟ ما قرارمون این بود باهم کنار هم در مقابل تمام این توهینا فقط صبر و سکوت کنیم _اخه+اخه بی اخه.قرارمون این بود یا نبود؟_چرا ولی... +ولی نداره دیگه. میری ازش عذر خواهی میکنی میگی اعصابم خورد بود _این یکیو دیگه عمرا.من غرورمو خورد نمیکنم .+خیلی لجباز و یه دنده ای زینب خیلی!متاسفم برات!_مامان +مامان بی مامان.تا وقتی ازشون عذر خواهی نکردی منو صدا نمیکنی. نباید انقدر رفتار تند نشون میدادی . تو یه وظیفه ی شرعی گردنته با اون رفتار تو روی فکر اون ها مهر میزنی‌.بزار با کارت بهشون بفهمونی که بزرگتر از این حرفایی.‌ازشون عذر خواهی میکنی. از جفتشون هم اون دختره و هم اون پسره!📝 🔸 🔶 ‼️ ❗️ @TarighAhmad
بسم رب احمد/.....🥀 . . احب الاعمال الی الله الصلاة لوقت‌ها ثم بر الوالدین ثم الجهاد فی سبیل الله. بهترین کار‌ها در نزد خدا نماز به وقت است، آنگاه نیکی به پدر و مادر، آنگاه جنگ در راه خدا.🥀 11روزتامحـــرم🖤 امروز←جمعه ۷مردادماه و ۱۸ذی الحجه ┄•●❥ @TarighAhmad
هرکه را در 🌏جهان امامی هست اهل عالم امام ما 🚩مهدیست عج با دوبال🕊 غدیر و عاشورا اوج پرواز ✔️شیعه تا مهدیست عج 🤲🌷 ...•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•.... @TarighAhmad ....•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•....
!🕊' . نفس بۍ ٺو کجا نای دمیدن دارد؟!💌 ╭─┅═ঊঈ🇮🇷ঊঈ═┅─╮ 🆔 @TarighAhmad ╰─┅═ঊঈ🇱🇧ঊঈ═┅─╯
🖋ناحله 💎 _مامان...+همین ک گفتم!_باشه +یکم رو خودت کار کن .انقدر غرور یه جا بد حالت و میگیره ها.رفتارت اصلا درست نبود.تکرار نکن کارتو_چشم اینو گفتمو رفتم تو اتاقم.گاوم زاییده بود دو قلوهم زاییده بود. عذرخواهی و دیگه کجای دلم میذاشتم. حالا از اون دختره یه چیزی،ولی از محمد حسام،امکان نداشت!من بمیرمم ازش عذرخواهی نمیکنم!شب اول قبرش بود .همیشه ازش میترسید، میگفت فاطمه وقتی مردم شب اول قبر کنارم بمون و واسم قران بخون.بلند بلند قران بخون.شب اول قبر تنهام نزار. همیشه به شوخی میگفتم تو هفتا جون داری نمیمیری حالا حالاها ولی الان، رو زمین نشسته بودم و سرمو روی قبرش گذاشته بودم. دوتا دستام رو هم باز کرده بودم . من،بابا و اقا محسن پیشش مونده بودیم. حالم انقدر خراب بود که دلم میخواست جیغ بکشم. جلو چشمام محمدمو به خاک سپردن براش تلقین خوندن،شونشو تکون دادن جلو چشمام روش سنگ لحد گذاشتن جلو چشمام روش خاک ریختن و من موندم و خاطره هاش... ادمی که تا اراده میکردم صداش کنم جلوم ظاهر میشد و با لبخند جواب میداد: جان دلم؟جونم فدات بگو عزیزم؟ الان صدای زار زدنمو میشنید ولی جواب نمیداد. میشنید التماسش میکنم ولی جواب نمیداد .فکر نمیکردم انقدر زود از دستش بدم .میدونستم موندنی نیست و میره .ولی فکرشم نمیکردم به این زودی! _دلم برات تنگ شده اقا محمد.باورم نمیشه دیگه نمیبینمت.چرا دیگه جوابمو نمیدی؟چرا امروز دیگه نگام نمیکردی؟ محمد دیگه باکی حرف بزنم از همچی.تو که نیسی من با کی خاطره های گذشته رو مرور کنم؟محمد دیگه با کی برم هیئتتون؟محمد من دیگه چجوری تو خیابونایی که باهم توش قدم زدیم راه برم؟محمد من بدون تو چجوری زندگی کنم؟محمد خنده هات از جلو چشام نمیره.محمد کاش یه بار دیگه بغلت میکردم.محمد به خدا چشمام خسته شد چرا نیستی بگی از کجا میاری این همه اشکو؟محمد جواب بده دیگه چرا با من اینطوری میکنی؟ محمد یادته بهت گفتم برو از کنارم؟به خدا از عشق داشتم میمردم.یادته میدیدمت دست و پامو گم میکردم؟ محمد من به خاطر تو زهرایی شدم محمد مگه تو به من زندگی نداده بودی ؟ دوستت دارم خیلی دوستت دارم . با اینکه مثه همیشه جلو زدی ولی میدونم بی معرفت نیستی.منم ببر پیش خودت بدون تو همه ی زندگیمو کم دارم. اقا محسن داشت قران میخوند که تو همون حالت گفتم _وصیتنامشو خوندین؟چی نوشته بود؟ +چی داشت که بگه؟فقط اینکه واسه من سنگ قبر نزارین و مزار درست نکنین همین که جسمم بر میگرده شرمنده ی امام حسین میشم که اون بی کفن و من با کفن دفن شدم. ولی حداقل نمیخوام تو صحرای محشر شرمنده ی مادرم زهرا بشم! محسن میگفت و من اشک میریختم. اگه میشد دونه به دونه ی اشکامو بشمرم قطعا عدد کم میاوردم .همینطور که واسه ابراز حالم حرف کم اوردم! پیشونیمو به خاکش چسبوندم و خاکش و بوسیدم که محسن گفت :+راستی فاطمه خانم با چشمم دنبالش کردم که دستشو کرد تو جیبش و یه چیزی از توش در اورد که چون عینک نداشتم و از گریه ی زیاد چیزی نمیدیدم متوجه نشدم چیه. سمت من گرفتش و گفت +بفرمایین اینم از شفاعتنامتون کاغذو از دستش گرفتم و بازش کردم نمیتونستم بخونم .کلافه شده بودم گرفتمش سمت محسن و گفتم _میشه برام بخونیدش؟ کاغذو از دستم گرفت و شروع کرد (اینجانب مرتضی غلام حضرت زینب متعهد میشوم که در صورت شهید شدنم شفاعت همسر عزیزم را در محضر خدا و روسولش و اهلبیت بزرگوارش بکنم یاعلی. امضا،یادت نره لا یوم کیومک یا ابا عبدالله) با اینکه گریه امونمو بریده بود و حتی نفسامو منقطع کرده بود با خوندن جمله ی اخرش مو به تنم سیخ شد.جمله ای بود که بارها و بارها تکرار میکرد ولی من نمیفهمیدم مفهومشو ! محمد امروز خوب برام معنیش کرده بود کاغذو از محسن گرفتم و جای نوشته هاشو بوسیدم و به عکسش که رو به روم بنر شده بود زل زدم و گفتم : _هر نفس درد بیاید برود حرفی نیست عکست بشود دار و ندارم سخت است کتاب رو بستم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم .چقدر مامان بابا رو دوست داشت.یعنی میشه منم در آینده یکیو انقدر دوست داشته باشم؟ سعی کردم این فکرها رو از سرم بیرون کنم و بخوابم که دوباره یاد امروز افتادم .مامان راست میگفت نباید جوابشو اینجوری میدادم.باید یجوری محکم جواب میدادم که دیگه خودش از حرفش خجالت میکشید و عذر خاهی میکرد.اخه اینا چه میفهمن وقتی همه ی سهمت از داشتن پدر یه چندتا فیلم چند دقیقه ای و چندتا دونه عکس رو کاغذ باشه یعنی چی؟چه میفهمن یه دختر بچه ی نه ماهه رو بزارن تو تابوت پدرش یعنی چی؟اخه اینا چه میفهمن از نگاهای پر درد یه بچه ی هفت ساله روز اول مدرسش به بچه هایی که با باباهاشون اومدن مدرسه. اصن یعنی چی وقتی میپرسه بابا کجاست بهش بگن پیش خدا ! اینا اصلا چه میفهمن بدون پدر بزرگ شدن یعنی چی؟بدون پدر قد کشیدن یعنی چی؟همه و همه ی اینا بدون وجود پدر تو همه ی مراحل زندگیت یعنی چی؟ 📝 🔸 @Tari
🍃 پدرم گفت: پدر جان زن اگر زن باشد شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد👑 پدرم گفت که: ای دخت نکو بنیادم زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم🍂 هدف دشمن، سنگ افکن پیشانی ماست کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست😈 پدرم گفت: گل از رنگ و لعابش پیداست و زن مومنه از طرز حجابش پیداست🌿 «آغاسی» ~~~~~~~🌸~~~~~~~ @TarighAhmad ~~~~~~~🌸~~~~~~~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😭میدونستی دجال اومده؟ _همونی که یک چشم داره👁 _از مادر یهودی زاده شده✡ _غذاش به اندازه کوهه🌄 _فتنه و فسادش همه عالم رو گرفته😈 _مثل فرعون فریاد خدایی سر میده🔥 ⬆️طولانیه اما ببین تا بیشتر بشناسیش⬆️ 〰❁🍃❁🌸❁🍃❁〰 @TarighAhmad
قبل از عملیات بود... داشتیم با هم تصمیم میگرفتیم اگر گیر افتادیم چطور توی بی سیم به هم رزمامون خبر بدیم... که تکفیریا نفهمن... یهو سیدابراهیم(شهید صدرزاده)از فرمانده های تیپ فاطمیون😍 بلند گفت:آقا اگر من پشت بی سیم گفتم همه چی آرومه من چقدرخوشبختم...بدونید دهنم سرویس شده......😂♂😐 |•♥️•|@TarighAhmad