من دلتنگی را با اسم تو یاد گرفتم. عجیب اینجاست که گاهی بیشتر از خودت، دلتنگِ آن آدمی هستم که کنار تو بودم؛ آرامتر، مطمئنتر، بینیاز از توضیح دادن خودم. من منطقیام، میدانم چرا تمام شد، میدانم آدمها قرار نیست برای همیشه در یک زمان و یک احساس بمانند، میدانم بعضی فاصلهها ناگزیرند. اما دانستن، چیزی از دلتنگی کم نمیکند؛ فقط آن را ساکتتر و عمیقتر میسازد.
دلتنگی من بیشتر از اینکه برای لمس دستهایت باشد، برای آن امنیتیست که کنار تو داشتم. کنار تو لازم نبود قوی باشم، لازم نبود نقش بازی کنم، لازم نبود خودم را ثابت کنم. فقط بودن کافی بود. گاهی وسط یک روز کاملاً معمولی، وقتی همهچیز بهظاهر سرِ جایش است، یک جملهی ساده از تو، یا خندیدنت وقتی سعی میکردی جدی بمانی، ناگهان از ذهنم عبور میکند و همان چند ثانیه کافیست تا دلم بلرزد.
عزیز من، تو شبیه صندلی خالیای هستی که کسی دیگر قرار نیست رویش بنشیند؛
نه به این خاطر که جای دیگری بهتر نیست،
بلکه چون بعضی جاها، فقط یکبار ساخته میشوند…
و من هنوز دلِ جابهجایش را ندارم.