هدایت شده از For you 👑
پدربزرگ نجار بود؛
تمام عمرش را با چوب گذرانده بود.
او یک مزرعه داشت که در آن ریحانه کاشته بود.
ریحان ها آنقدر بوی خوشی میدادند که هر کس رد می شد آفرین به پدربزرگ میگفت.
یک روز یک دختر بچه در خانه پدربزرگ را زد.
با لحن شیرین کودکانه اش گفت:
سلام؛ریحان های شما بوی خیلی خوشی می دهند..میدانید؛به نظر من زندگی همچین بویی میدهد،بوی دل های خوش،بوی آزادی،بوی دلنشین عطر مادر
پدربزرگ از حرف های کودک متعجب شده بود.
خم شد و هم قد کودک نشست.
پرسید:
اسمت چیست؟
جواب داد:
ریحانه
-نامه های صدراعظم
برای ریحانه
که همانند اسمش شادی بخش و امیدوار است🌏