هدایت شده از تقدیمی
پهلوی - فروغ فرخزاد
عصری پر فراز و نشیب در تاریخ معاصر ایران بود. رضا شاه با هدفِ مدرنسازی و قدرتبخشی به ایران شروع کرد: ارتشِ منظم، راهآهن سراسری، دانشگاه تهران، و تغییراتِ فرهنگی و اجتماعیِ بزرگ .
بعد از او، محمدرضا شاه با انقلابِ سفید (اصلاحات ارضی، حق رای زنان، و…) تلاش کرد کشور رو بیشتر به سمتِ مدرنیته ببره. این دوره شاهدِ رشدِ اقتصادی، گسترشِ شهرنشینی، و ورودِ فرهنگِ غربی بود .
«مکالمهای در سایهی تاریخ »
-بانویِ شعرِ ایران؟ شما اینجا... در این باران؟
+و تو؟ تویی که شعر را مثلِ نفس کشیدن دوست داری، در این کوچه چه میکنی؟ دنبالِ کدام فصلِ گمشده میگردی؟
-دنبالِ واژههایی که در بارانِ نگاهِ شما جان میگیرند. دنبالِ حسی که وقتی شعرتان را میخوانم، در سینهام میپیچد. شما... شما مثلِ پرندهای هستید که از قفسِ آداب و رسومِ کهنه پرواز کرده.
+قفس؟ شاید. اما هر پروازی، بهایِ خودش را دارد. من فقط خواستم زندگی کنم. همانطور که دلم میخواست. بدونِ ترس از قضاوت، بدونِ نقاب. همانطور که عشق را در آغوش گرفتم، همانطور که مرگ را در شعرم دیدم.
-و همین جسارتِ شما، همین فریادِ بیپردهی عشقتان، باعث شد که قلبِ خیلیها، مثلِ قلبِ من، با شعرتان همراه شود. شما به زنانی که در سکوت زندگی میکردند، آموختید که چگونه فریاد بزنند. چگونه خودشان باشند.
+شاید. شاید من فقط از پنجرهیِ اتاقم به دنیا نگاه کردم و آنچه را دیدم، نوشتم. اما دیدنِ من، دیدنِ حقیقت بود. حقیقتی تلخ، گاهی دردناک، اما زنده. زندگی، این رقصِ جنونآمیزِ میانِ بودن و نبودن است. و من... من رقصیدم.
-و ما با هر کلمهی شما، با هر تصویری که ساختید، با هر ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد، همراه با شما رقصیدیم. شما به ما یاد دادید که حتی در تاریکترین لحظات، میتوان به نورِ عشق و انسانیت ایمان داشت.
+پس بگذار این باران، اشکهایِ ناگفتهیِ ما را بشوید. بگذار این کوچه، شاهدِ عشقی باشد که در شعرِ من، جاودانه میماند. زندگی کوتاه است، اما شعر... شعر میتواند تا ابدیت پرواز کند.