"بعضی وقتا فکر میکنم اگه یه تابلو دستم بگیرم و روش بنویسم ای مردم من دارم میمیرم کمکم کنین لاعقل شرافتمندانس نه اینکه با دروغ و کلک بخوام سر یکی دیگه رو کلاه بذارم..." "بوی گندم"
داستان این آقا غم انگیزه
ایشون تو سال ۶۰ مسافر بوده و تو شهرما تصادف میکنه
میبرن بیمارستان و فوت میشه
فقط باهاش یه شناسنامه بوده
که اسم اش رو از اونجا مینویسن رو قبر
فکر میکنم خانوادشم نمیدونن کجاست زندس یا مرده:)